مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 22 نوامبر 2002     

سر من کلاه رفته. اول ترم با هم گروهیم قرار گذاشتیم که گزارش کارای آزمایشگاهو من بنویسم، عوضش تکلیفای ماشینو اون حل کنه. حالا تازه می بینم که ماشین عجب درس آسونیه. عوضش هر گزارش کار سه ساعت وقت می گیره. ماشین همش پنج سری تکلیف داره، عوضش تا آخر ترم، هفته ای یه گزارش باید بنویسم واسه آزمایشگاه. شدیدا سرم کلاه رفته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 نوامبر 2002     

بیست و چهارم نوامبر (سوم آذر) سالگرد مرگ فردی مرکوری عزیزه. به همین مناسبت هقته دیگه از سوی شورای عالی موسیقی و این جور چیزا به عنوان هفته کوئین نامگذاری شده. اسامی روزهای مختلف هفته دیگه به این ترتیبه:
شنبه: روز کوئین و جوانان
یک شنبه: روز کوئین و فلسفه مرگ در راه خدا
دو شنبه: روز کوئین و دفاع مقدس
سه شنبه: روز کوئین و بانوان
جهارشنبه: روز کوئین و فتح لانه جاسوسی
پنج شنبه: روز کوئین و ارزشها
جمعه: کوئین و No-one else
همچنین به مناسبت هفته کوئین برنامه های مختلفی از جمله مسابقه و میزگرد خواهیم داشت و هر روز هم یکی از اشعار کوئین به انتخاب شخص خودم نوشته خواهد شد (شعرایی رو جدا می کنم که خوندنشون واقعا بیارزه، از خوندنش کسی ضرر نمی کنه.)
دوستانی که مایلند به پربارتر شدن برنامه های هفته دیگه کمک کنن دستاشونو بگیرن بالا.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 نوامبر 2002     

آن ملقب به حضرت والا، آن دارنده کالیبر بالا، آن کاتب کتاب مستطاب، آن عاشق چلوکباب، آن داننده فن وراجی، آن خرید کننده دائمی از حراجی، آن مشروط شونده متوالی، آن ولخرج با جیب خالی، آن آشنا به تمام علوم حوزوی، شیخکم و مولاکم آیدین رضوی. سنگ بود و منگ بود و گوینده سخنان جفنگ.
نقل است که چون از مادر زاده شد، طبیبی از جهت در آوردن گریه شیخکم، چند باری با کف دست بر گلاب به روتون مبارکش کوبید، لیکن شیخکم همچنان در سکوت معنوی بود و طبیب همچنان در حال شدت بخشیدن به ضربات خود، تا اینکه شیخ ناگهان آروغی بلند زده، دست طبیب را گرفته و فرمودند:” خوبه یکی همین بلا رو سر خودت بیاره؟”
که صد البته صدای فوق الذکر همچنان در عداد کرامات شیخ به شمار می آید، چنان که بعد از هر شرب و اکلی، ناگهان صدا را تکرار کرده و می فرمایند:” غذاش گازدار بود!”
آورده اند که چون شیخ به سن تحصیل رسید به همراه سایر اطفال به مدرسه قدم نهاده و فرمودند: ” آدم خوبه خاکی باشه. این طفلیا چه گناهی کردن که از وجود من محروم بشن؟” که تواضع شیخ همواره زبانزد خاص و خواص بود. و نیز شیخ در راستای محروم ننمودن سایرین از وجود مبارک خویش، از بدو ورود به مدرسه دائما بر منبری می شد و سعی در ارشاد و نصیحت دیگران و نیز لشگر کشی به اصحاب شیوخ دیگر داشت.
و نیز آورده اند که شیخکم چون وارد دانشگاه گشت دهها تن از اعاظم دانشجویان( ورودیهای قدیم) از دانشگاه خارج گردیدند که: ” چون شیخ بدینجا درآمد، ما کیستیم که در این سرای بمانیم؟” و پس از آن نیز دیگرانی بودند که بر اثر غفلت به دانشگاه وارد می شدند و پس از چهار پنج سالی از دانشگاه خارج می گشتند و شیخ همچنان در حال پاس کردن الکترونیک1 بود که “حرف مرد یکیه، اگه گفتم می افتم، باید بیافتم!”
و نیز، همین دیگه! ناسلامتی شیخ همش بیست سال از دویست سال مقدر را گذرانده. برای خوندن پارت دوم بیست سال دیگه برگردین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 نوامبر 2002     

یه تیکه خوشگل نوشته بودم که بیام اینجا پست کنم.
بعد یه تلفن. نمی تونم درکش کنم. معلوم بود حالش خوب نیست. کاش حداقل می دونستم. کاش…
شاید من بد برخورد کردم.
بعدش دیگه لورنا مک کنت و Greensleevesاش. پنج بار. شیش بار. هفت بار. احساس له شدگی دارم.
چرا باید همه دنیا برای من یه جک بزرگ باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 نوامبر 2002     

امروز کلاسای هشت تا ده که تشکیل شد ولی من سر کلاس اون ساعتم نرفتم. بعدشم که کلاسا به اعتراض به رفتار تعداد اندکی از دوستای بسیج دانشکده ما که دیروز تو شریف برای بردن آبروی ما سنگ تموم گذاشته بودن تعطیل شد.
عین صحبتم با یکی از دوستان:
– شما چیکاره ای که اون زد و خورد رو راه انداختی؟
– یه بچه مسلمون!
– چه ربطی به کتک کاری داره؟
– وظیفه من امر به معروفه!
– امر به معروف هم شرایط داره هم مراتب، چقدر رعایت کردی؟
– شرایطشو که معلومه دارم! مراتبشم، تشخیص دادم اگه باهاشون حرف بزنم حالیشون نمی شه، برای همین از همون اول شروع کردم به ضرب و شتم!!!
به هر حال خودمم اینجوری فکر نمی کنم که همشون همین طوری هستن، همونجور که با اکثر بچه هایی که منتسب به اونان روابط خوبی دارم و وقتی هم که لازم می دونم انتقادمو به خودشون می گم، ولی یه مشت آدم دگم احمق قاطی بسیج هستن و به اسم بسیج یه کارایی می کنن که آدم خجالت می کشه واقعا. یا مثلا یکی از خواهران بسیجی امروز اونجا بود و هرچی که ده تا شاهد می گفتن می پرید وسط و می گفت دروغ می گین. خودتون، خودتونو زدین که بعد بندازین گردن ما!!!!
البته آگاهان معتقدند نطق غرا و نیم دقیقه ای امروز من خیلی چیز مهمی بوده. ولی بعضی از مغرضین از قبیل این و این یکی نقش منو زیر سوال می برن. به هر حال باید ثابت می کردم اگه طرفدار Flash fiction هستم، همه کارم همینجوری کوچولوئه!!!
بعدشم رفتیم تربیت مدرس ببینیم اونجا چه خبره که اولش راهمون ندادن. مام رفتیم تو دانشکده مدیریت، بعد از یه مدت از بالای دیوار رفتیم تو تربیت مدرس و چند نفر اومدن سخنرانی. فقط از یه نفر حرصم می گیره. این یارو رضوی فقیه که نمی دونم چیکاره ی تحکیم وحدته، همچین حرف می زنه انگار قراره دوره دیگه کاندیدای مجلس بشه.
آخرشم که بالاخره برگشتیم و همین.
این بود یه گزارش بی ربط از وقایع مسخره امروز.
همه جا امن و امانه، ساعت هفت بعد از ظ…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:00 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 نوامبر 2002     

بابا آخه این ماشینم درسه؟ سر امتحان دفعه اولی بود که داشتم مساله حل می کردم. قبلش وقت این کارا رو نداشتم. ولی فکر کنم همه سوالا رو جواب دادم. درس باید مثل الکترومغناطیس باشه. هزار تا هم که مساله حل کنی. هر چقدرم که به خودت مطمئن باشی باید انتظار داشته باشی سر امتحان یه مساله ای بذارن جلوت که خودتو بکشی نتونی جواب بدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:19 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 نوامبر 2002     

روزنامه ایران امروز یه گزارش داشت راجب راهنماهای موزه های تهران و برخوردشون با بازدید کننده ها. یاد شهریور افتادم که رفته بودیم شیراز. تو تخت جمشید آخر وقت کلی به آقایی که اون بالا دم آرامگاه اردشیر(اگه اشتباه نکنم) بود اصرار کردیم تا اینکه قفل اونجا رو باز کرد و ما تونستیم یه لحظه اون تو رو ببینیم. دوتا تابوت سنگی خالی اون تو بود. از طرف پرسیدیم جنازه ها کجان؟ عین جوابی که داد این بود، (به من ربطی نداره که طرف ادب نداشت) جواب داد: تو …ون سگ!!! واقعا فکر کنم طرف شیشصد سال دوره دیده بود که اونجا یه کاره ای شده بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 15 نوامبر 2002     

از یه ماه پیش می دونستم که یکشنبه میان ترم ماشین دارم.
از دو هفته پیشم می دونستم.
از هفته پیشم می دونستم.
از پریروزم می دونستم.
از صبح می دونستم.
از ظهر می دونستم.
از یه ساعت پیشم می دونستم.
همین حالام می دونم.
ولی هنوز هیچی نخوندم …..

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 14 نوامبر 2002     

بابا به خدا این نصری از اسبم یه چیزی اون ور تره. صبح رفتیم دانشکده، ساعت هشت شروع کرده به نمرین حل کردن. هی جدول حالت می کشه، هی جدول کارنو می کشه، هی یه مشت گیت سر هم می کنه، وسطشم همش منو نگاه می کنه. تا این که ساعت شد حدودای یازده. یه تیکه حرف زده بود. حتی نذاشته بود نفس بکشیم. بعد یهو گفت از این نلسون هفده تا دیگه مساله مونده، بعدم می ریم سراغ مساله های مانو، که اونا رو باید همشونو حل کنیم!!! نمی دونم چی شد که یازده و نیم بیخیالمون شد. خوبه ترم پیش داشت می مرد، اگه سرحال بود ببین چی کار می کرد.
راستی صبح که رفته بودیم قبل از اینکه نصری بیاد، ساعت هفت و نیم دیدیم دو سه تا آقا با قیافه خطرناک دارن تو راهروی کلاسا راه می رن. همشونم از این سیم فنریا که از تو یقه در میاد، از بغل گردن می ره بالا، از بالای گوش دور می زنه می ره تو گوش داشتن. منظورم همون گوشیاست که تو فیلما همه مامورا دارن. اول فکر کردیم سر قضیه شلوغ پلوغی اخیر اینا اومدن که ببینن چه خبره ولی بعد از کلی جون کندن بالاخره فهمیدیم اینا محافظای دکتر عارف بودن که کله سحر اومده کدینگ اش رو درس بده بره که خطری تهدیدش نکنه. بعدا رفتیم در کلاسو وا کنیم توشو ببینیم که یکی از همون آقاها حسابی دعوامون کرد. عجب کلاس باحالی می شه. فکر کنم قبل از کلاس همه دانشجواش بازرسی بدنی می شن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 14 نوامبر 2002     

برای قضاوت تاریخ:
عصری می خواستم بخوابم. در این مورد مثل گربه ها رفتار می کنم که کلی اینور اونور می شن تا به یه پوزیسیون راحت برای خواب برسن. پتو رو کشیدم رو سرم. چشمامو بستم. کلی جابجا شدم، درست وقتی به وضعیت مناسب رسیدم تلفن زنگ زد. گوشی برداشته شد. همون کسی بود که دیشبم درست تو همین موقعیت زنگ زده بود. گفت چیکاره ای؟ گفتم هیچ کاره. گفت پس بریم سینما. تو زنگ بزن به فلانی و فلانی، منم زنگ می زنم به فلانی برنامه رو جور کنیم. گفتم باشه. قطع کردم بعدش یه مشت تلفن به اینور اونور شروع شد. بعد از هر تلفن باز باید یه دور با هم چک می کردیم که کی میاد کی نمیاد. ساعت چند باید کجا باشیم. خلاصه آخرش برنامه ظاهرا میزون شد و قرار شد زنگ بزنن که بلیت رزرو کنن. بعدم ساعت هفت جلوی سینما باشیم. منم با خیال راحت رفتم سراغ کارام. حدود یه ربع به شیش آنلاین شدم دیدم اونی که قرار بوده بلیت رزرو کنه می گه بلیت نبود حالا یا باید شیش و نیم اونجا باشیم که گیشه باز می شه یا ساعت هشت بریم یه سینمای دیگه. قرار شد زود بریم که به گیشه برسیم. بدو بدو حاضر شدم و راه افتادم، وسط مدرس یه نفر زنگ زده به من می گه ما نمی آیم. ماشالا نص بیشتر جمعیت یهو تو این فاصله ده دقیقه ای برنامه اشون عوض شده بود. دو نفر دیگه که معلوم نبود بیان یا نه. من می موندم و یه نفر دیگه، که به اونم زنگ زدم طبیعتا برنامه کلا کنسل شد. حالا قراره اینا فردا پس فردا تو تریبون آزاد از من عذرخواهی کنن. خوش به حال اون دونفری که رفتن تئاتر و برنامه خودشونو به خاطر ما به هم نزدن.

پ.ن. خدا پدر مخترع این تلفن همراه رو بیامرزه و ما مخابراتی های روی زمین رو جمیعا مورد توجه خاص قرار بده که اگه نبودیم همه چیز این دنیا می ریخت به هم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:43 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 13 نوامبر 2002      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 12 نوامبر 2002     

خبر دارم، خبر. بیاین میدان شهر.
روز پنجم اسفند، روز تولد خواجه نصیرالدین طوسی (تو خونه بهش می گفتن صنعتی) به عنوان روز ملی مهندسی نامگذاری شد.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 12 نوامبر 2002     

بازم بازون، بازم نوامبر، بازم November rain.
احساس می کنم یه چیزی باید بنویسم. نمی دونم راجب چی، ولی می دونم که باید یه چیزی بنویسم. شاید یه داستان. سوژه؟ هاه! یه چیزی منتظره که نوشته بشه ولی نمیاد. شاید بشه اسمشو (گلاب به روتون، روم به دیفال) یبوست ادبی گذاشت. آخ که چه شاعرانه بود این تیکه. می دونی از کی شاعر شدم؟ درست از کلاس پنجم دبستان. عجب شعری بود، هنوزم دارمش. اونقدر وزن و قافیه داره که نگو. کمر آدم زیر وزنش خم می شه. نه! انگار قرار نیست چیزی بیاد. حتی قرار نیست چیزی بره. بهش می گن رکود. آره اگه به این گلا خوب کود بدی همچین رشد می کنه که نگو، می شه قد زرافه چاق، یا مثلا فیل دراز.
راستی یه سایت توصیه شدنی، صاحبش یه چیزیه تو مایه های خودم. شاید از منم خل تر. گفتم که یهو جا نخورین. اونقدر دوستش دارم که نگو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 نوامبر 2002     

The wind of change blows straight
Into the face of time
Like a stormwind that will ring
The freedom bell for peace of mind
Let your balalaika sing
What my guitar wants to say.
(wind of change – Scorpions)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 10 نوامبر 2002     

کسی فهمید تو این به سوی جنوب همین ده دقیقه پیش آهنگ Brothers in arms اثر برادرمون Mark Knopfler رو گذاشته بودن؟ گیتارشو می زد بعد به جای خواننده که می رسید روش یه آهنگ بند تنبونی چسبونده بودن. انگار مجبورشون کردن. ما که آرزو به دل موندیم که این صدا و سیمای خودمون یه کانال موزیک بذاره که اقلا روزی یه ربع توش یه گیتار حسابی بشنویم حال کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 9 نوامبر 2002     

یه دبیر ادبیات داشتیم تو دبیرستان که لهجه غلیظ ترکی داشت، اسمشم مهیار بود. البته یه خصوصیت اخلاقی دیگه هم داشت که همیشه باعث خنده و مسخره بازی ما بود ولی اون چیزیش که از همه چی بیشتر یادم مونده یه شعریه که شاید بیست دفعه سر کلاس ما خوند:
زنجیر عدل خسرو و آن خر که شکوه کرد
آورده اند تا به حقیقت خرت کنند

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 8 نوامبر 2002     

آقا من دیگه تقریبا مطمئن شدم که این ژیلت تو خمیر ریشاش شکر می ریزه. اگه اینجوری نیست پس چرا اینقدر شیرینه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 نوامبر 2002     

اعدام!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 نوامبر 2002     

جمعه پیش رفتیم نمک آبرود با تور. به دعوت چند تا گروه یاهو از جمله سمپاد و بابابرقی. صبح زود راه افتادیم از تهران. قرارمون سر ملاصدرا بود. راهنمای ما صبح تازه اومده از من می پرسه سر ملاصدرا همین جاست؟ وقتی فهمید همونجاست، پرسید پس شما رو باید ببریم؟!! تمام جاده مه بود. کلی هم تصادف شده بود. راهنمامون یه آقایی بود به اسم بابایی. بعدا فهمیدیم که راهنمای همه تورا مامانی بودن فقط راهنمای ما بابایی بود. اونقد این بابایی رو اذیت کردیم که دیگه می خواست سر به تنمون نباشه. یه چار نفرم بودن که به گروه خون ما نمی خوردن. اونا رو هم حالشونو حسابی اخذ کردیم. تو نمک آبرودم مه بود. آقای بابایی فرمودن مواظب باشین مه هست لیز نخورین. اینجوری بود که ما فهمیدیم برخلاف نظر عامه که مه همون ابریه که تو ارتفاع پایین باشه، در واقع مه همون گِل هستش. یه چیز جدیدم کشف کردیم که تو مه قلیون کشیدن چه کیفی داره، انگار قبل از ما یکی همچین کشیده بود که دودش همه جا رو گرفته بود. بعد ما با سر و ضع گلی اومدیم پایین و ناهار خوردیم و رفتیم هتل هایت. واقعا خیلی به قیافمون می خورد که اونجا بریم. اونجام حسابی شلوغ کردیم و بعدم رفتیم لب ساحل و یه جنگ حسابی راه انداختیم. اونقدر ماسه خیس زدیم تو سر کله هم که دیگه نقطه تمیز تو ما پیدا نمی شد. بعد باز با اعتماد به نفس کامل برگشتیم تو هتل و از توالتاش استفاده بهینه کردیم. اونقدر هوا سرد بود از هر جایی بیشتر گلاب به روتون، رو به دیفال، ما رفتیم توالت. فقط نمی دونم چرا هرکی رد می شد یه جوری نگاهمون می کرد انگار تا حالا سمپادی ندیده!!! بعدم آقای بابایی رو گذاشتیم سر کار و گفتیم چند تا از بچه ها لب ساحل جا موندن. تا یه ساعت همه بلندگوهای هتل داشتن مارو پیج می کردن. بعدم بعضیا رفتن آسانسور بازی تو هتل. اصولا بعد از رفتارای ما هفت هشت تا از ستاره های هتل کم شد. بعدا بالاخره راضی شدیم برگردیم و تو اتوبوس اونقدر داد بیداد کردیم که خودمون کر شدیم چه برسه به بابایی و اون چار نفر دیگه. اونام از لجشون همه لباساشونو تنشون کردن بعد پنجره هارو باز کردن، مام که همه لباسامون خیس بود ساعتها تو مینی بوس لرزیدیم. البته آقای بابایی یه خاصیت دیگه هم داشت اونم این که اون جلوی ماشین واسه اون چار نفر یه داستانایی تعریف می کرد که نگو، از قبیل “چگونه مردی با شلوارک ساعت 12 شب با یه شونه تخم مرغ، سوار بر ترک موتور، در فاصله اینجا تا اون پیکان سبزه، از کلانتری 108 نواب سر دراورد” و “چگونه 48 ماه در مناطق صعب با یه گروهبان ابله خدمت سربازی انجام دادم”. مام ته ماشین نشسته بودیم و همش حرفاشو تایید می کردیم فقط نمی دونم چرا خیلی بدجور نگاهمون می کرد. به نظر من یادش رفت ماجرای “چگونه درحالی که سوار تیرانوساروس بودم با تیر کمون یک F-18 را سرنگون کردم” و “چگونه دو عدد تانک چیفتن را با شیش تا نوشابه خانواده در سه سوت قورت دادم”. ولی بالاخره رسیدیم تهران و ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد. کلی هم خوش گذشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:24 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 نوامبر 2002     

یوهو بالاخره تونستم جهت این نظرخواهی رو از راست به چپ کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:23 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002