دوشنبه، 25 نوامبر 2002
شعر امروزم آماده شد. این آهنگش. اینم شعرش:
Who wants to live forever
There’s no time for us
There’s no place for us
What is this thing that builds our dreams yet slips away from us
Who wants to live forever
Who wants to live forever….?
There’s no chance for us
It’s all decided for us
This world has only one sweet moment set aside for us
Who wants to live forever
Who wants to live forever?
Who dares to love forever?
When love must die
But touch my tears with your lips
Touch my world with your fingertips
And we can have forever
And we can love forever
Forever is our today
Who wants to live forever
Who wants to live forever?
Forever is our today
Who waits forever anyway?
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 25 نوامبر 2002
به چیز جالب پیدا کردم. یه گروه ژاپنی هست که اسمشو گذاشته Kween. قیافه هاشونم عین Queen درست کردن. عکس هر دو تا گروه رو می ذارم. خودتون مقایسه کنین.


[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:56 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 25 نوامبر 2002
یه خبر خوب: آهنگای شعرایی رو که به مناسبت روزای مختلف می نویسم، آماده کردم. می تونین گوش کنین. مجبور بودم حجمشونو کم کنم (در حد یک هفتم) برای همین کیفیتشون نسبتا افت کرده، ولی فقط برای آشناییه، اگه کسی خواست، بهش سی دی این آهنگارو می دم.
I wnat it all
Bohemian rhapsody
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 25 نوامبر 2002
حمید بالاخره دوکلوم حرف غیر شاعرانه زد. ولی بازم به مخابرات بی احترامی کرده. بهش اخطار می کنم که اگه سریعا عذرخواهی نکنه، با پاسخ دندان شکن امت همیشه در صحنه مخابراتی مواجه می شه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:34 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 24 نوامبر 2002
ای مخابرات من! آیا تو را در بر خواهم کشید؟
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 24 نوامبر 2002
Goodbye freddie, you were the champion

[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 24 نوامبر 2002
اینم شعر روز کوئین و مرگ در راه خدا، شاهکارشونه. یکی از آهنگای اولیه ای که باهاشون حسابی معروف شدن. میز گردمون هم راجب همین شعره. یه دور بخونینش:
Bohemian rhapsody
Is this the real life?
Is this just fantasy?
Caught in a landslide,
no escape from reality.
Open your eyes, Look up to the skies and see,
I’m just a poor boy, I need no sympathy,
because I’m easy come, easy go, Little high, little low,
any way the wind blows doesn’t really matter to me, to me.
Mama! just killed a man,
put a gun against his head, pulled my trigger, now he’s dead.
Mama! life had just begun,
but now I’ve gone and thrown it all away.
Mama! ooh, Didn’t mean to make you cry,
If I’m not back again this time tomorrow,
carry on, carry on as if nothing really matters.
Too late, my time has come,
sends shivers down my spine, body’s aching all the time.
goodbye, everybody, I’ve got to go,
gotta leave you all behind and face the truth.
Mama! ooh, I don’t want to die,
I sometimes wish I’d never been born at all.
I see a little silhouetto of a man,
Scaramouche, Scaramouche, will you do the Fandango.
thunderbolt and lightning, very, very fright’ning me.
(Galileo.) Galileo. (Galileo.) Galileo, Galileo figaro
Magnifico. I’m just a poor boy, nobody loves me.
He’s just a poor boy from a poor family,
spare him his life from this monstrosity.
Easy come, easy go, will you let me go.
Bismillah! No, we will not let you go.
(Let him go!) Bismillah! We will not let you go.
(Let him go!) Bismillah! We will not let you go.
(Let me go.) Will not let you go.
(Let me go.) Will not let you go. (Let me go.) Ah.
No, no, no, no, no, no, no.
(Oh mama mia, mama mia.) Mama mia, let me go.
Beelzebub has a devil put aside for me, for me, for me.
So you think you can stone me and spit in my eye.
So you think you can love me and leave me to die.
Oh, baby, can’t do this to me, baby,
Just gotta get out, just gotta get right outta here.
Nothing really matters, Anyone can see,
Nothing really matters,
Nothing really matters to me.
Any way the wind blows.
و اما موضوع بحث: شخص اول این شعر چه کسی رو کشته؟ در واقع منظورم اینه که خودکشی کرده یا کس دیگه ای رو کشته؟ نطر خودم اینه که خودکشی کرده، ولی تو یکی از این کتابای در پیتی ترجمه، نوشته این شعر داستان کسی هستش که یکی دیگه رو کشته و توی زندان شب قبل از اعدامش رو می گذرونه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 23 نوامبر 2002
تاحالا تجربه اصلاح صورت تو دستشویی زیرزمین ساختمون سلف رو نداشتیم که اونم به سلامتی به کمک دوست گرامیمون آقای دارابی بدست اوردیم.
کسب این موفقیت رو به خودمون اینا، تبریک عرض می نماییم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 23 نوامبر 2002
اینم شعر امروز از کوئین به مناسبت روز کوئین و جوانان:
I Want It All
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now.
Adventure seeker on an empty street,
Just an alley creeper, light on his feet
A young fighter screaming, with no time for doubt
With the pain and anger can’t see a way out,
It ain’t much I’m asking, I heard him say,
Gotta find me a future move out of my way,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,
Listen all you people, come gather round,
I gotta get me a game plan, gotta shake you to the ground,
Just give me what I know is mine,
People do you hear me, just give me the sign,
It ain’t much I’m asking, if you want the truth,
Here’s to the future for the dreams of youth,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,
I’m a man with a one track mind,
So much to do in one life time (people do you hear me),
Not a man for compromise and where’s and why’s and living lies,
So I’m living it all, yes I’m living it all,
And I’m giving it all, and I’m giving it all,
It ain’t much I’m asking, if you want the truth,
Here’s to the future, hear the cry of youth,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:45 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 22 نوامبر 2002
سر من کلاه رفته. اول ترم با هم گروهیم قرار گذاشتیم که گزارش کارای آزمایشگاهو من بنویسم، عوضش تکلیفای ماشینو اون حل کنه. حالا تازه می بینم که ماشین عجب درس آسونیه. عوضش هر گزارش کار سه ساعت وقت می گیره. ماشین همش پنج سری تکلیف داره، عوضش تا آخر ترم، هفته ای یه گزارش باید بنویسم واسه آزمایشگاه. شدیدا سرم کلاه رفته.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 20 نوامبر 2002
بیست و چهارم نوامبر (سوم آذر) سالگرد مرگ فردی مرکوری عزیزه. به همین مناسبت هقته دیگه از سوی شورای عالی موسیقی و این جور چیزا به عنوان هفته کوئین نامگذاری شده. اسامی روزهای مختلف هفته دیگه به این ترتیبه:
شنبه: روز کوئین و جوانان
یک شنبه: روز کوئین و فلسفه مرگ در راه خدا
دو شنبه: روز کوئین و دفاع مقدس
سه شنبه: روز کوئین و بانوان
جهارشنبه: روز کوئین و فتح لانه جاسوسی
پنج شنبه: روز کوئین و ارزشها
جمعه: کوئین و No-one else
همچنین به مناسبت هفته کوئین برنامه های مختلفی از جمله مسابقه و میزگرد خواهیم داشت و هر روز هم یکی از اشعار کوئین به انتخاب شخص خودم نوشته خواهد شد (شعرایی رو جدا می کنم که خوندنشون واقعا بیارزه، از خوندنش کسی ضرر نمی کنه.)
دوستانی که مایلند به پربارتر شدن برنامه های هفته دیگه کمک کنن دستاشونو بگیرن بالا.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 20 نوامبر 2002
آن ملقب به حضرت والا، آن دارنده کالیبر بالا، آن کاتب کتاب مستطاب، آن عاشق چلوکباب، آن داننده فن وراجی، آن خرید کننده دائمی از حراجی، آن مشروط شونده متوالی، آن ولخرج با جیب خالی، آن آشنا به تمام علوم حوزوی، شیخکم و مولاکم آیدین رضوی. سنگ بود و منگ بود و گوینده سخنان جفنگ.
نقل است که چون از مادر زاده شد، طبیبی از جهت در آوردن گریه شیخکم، چند باری با کف دست بر گلاب به روتون مبارکش کوبید، لیکن شیخکم همچنان در سکوت معنوی بود و طبیب همچنان در حال شدت بخشیدن به ضربات خود، تا اینکه شیخ ناگهان آروغی بلند زده، دست طبیب را گرفته و فرمودند:” خوبه یکی همین بلا رو سر خودت بیاره؟”
که صد البته صدای فوق الذکر همچنان در عداد کرامات شیخ به شمار می آید، چنان که بعد از هر شرب و اکلی، ناگهان صدا را تکرار کرده و می فرمایند:” غذاش گازدار بود!”
آورده اند که چون شیخ به سن تحصیل رسید به همراه سایر اطفال به مدرسه قدم نهاده و فرمودند: ” آدم خوبه خاکی باشه. این طفلیا چه گناهی کردن که از وجود من محروم بشن؟” که تواضع شیخ همواره زبانزد خاص و خواص بود. و نیز شیخ در راستای محروم ننمودن سایرین از وجود مبارک خویش، از بدو ورود به مدرسه دائما بر منبری می شد و سعی در ارشاد و نصیحت دیگران و نیز لشگر کشی به اصحاب شیوخ دیگر داشت.
و نیز آورده اند که شیخکم چون وارد دانشگاه گشت دهها تن از اعاظم دانشجویان( ورودیهای قدیم) از دانشگاه خارج گردیدند که: ” چون شیخ بدینجا درآمد، ما کیستیم که در این سرای بمانیم؟” و پس از آن نیز دیگرانی بودند که بر اثر غفلت به دانشگاه وارد می شدند و پس از چهار پنج سالی از دانشگاه خارج می گشتند و شیخ همچنان در حال پاس کردن الکترونیک1 بود که “حرف مرد یکیه، اگه گفتم می افتم، باید بیافتم!”
و نیز، همین دیگه! ناسلامتی شیخ همش بیست سال از دویست سال مقدر را گذرانده. برای خوندن پارت دوم بیست سال دیگه برگردین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 19 نوامبر 2002
یه تیکه خوشگل نوشته بودم که بیام اینجا پست کنم.
بعد یه تلفن. نمی تونم درکش کنم. معلوم بود حالش خوب نیست. کاش حداقل می دونستم. کاش…
شاید من بد برخورد کردم.
بعدش دیگه لورنا مک کنت و Greensleevesاش. پنج بار. شیش بار. هفت بار. احساس له شدگی دارم.
چرا باید همه دنیا برای من یه جک بزرگ باشه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 19 نوامبر 2002
امروز کلاسای هشت تا ده که تشکیل شد ولی من سر کلاس اون ساعتم نرفتم. بعدشم که کلاسا به اعتراض به رفتار تعداد اندکی از دوستای بسیج دانشکده ما که دیروز تو شریف برای بردن آبروی ما سنگ تموم گذاشته بودن تعطیل شد.
عین صحبتم با یکی از دوستان:
– شما چیکاره ای که اون زد و خورد رو راه انداختی؟
– یه بچه مسلمون!
– چه ربطی به کتک کاری داره؟
– وظیفه من امر به معروفه!
– امر به معروف هم شرایط داره هم مراتب، چقدر رعایت کردی؟
– شرایطشو که معلومه دارم! مراتبشم، تشخیص دادم اگه باهاشون حرف بزنم حالیشون نمی شه، برای همین از همون اول شروع کردم به ضرب و شتم!!!
به هر حال خودمم اینجوری فکر نمی کنم که همشون همین طوری هستن، همونجور که با اکثر بچه هایی که منتسب به اونان روابط خوبی دارم و وقتی هم که لازم می دونم انتقادمو به خودشون می گم، ولی یه مشت آدم دگم احمق قاطی بسیج هستن و به اسم بسیج یه کارایی می کنن که آدم خجالت می کشه واقعا. یا مثلا یکی از خواهران بسیجی امروز اونجا بود و هرچی که ده تا شاهد می گفتن می پرید وسط و می گفت دروغ می گین. خودتون، خودتونو زدین که بعد بندازین گردن ما!!!!
البته آگاهان معتقدند نطق غرا و نیم دقیقه ای امروز من خیلی چیز مهمی بوده. ولی بعضی از مغرضین از قبیل این و این یکی نقش منو زیر سوال می برن. به هر حال باید ثابت می کردم اگه طرفدار Flash fiction هستم، همه کارم همینجوری کوچولوئه!!!
بعدشم رفتیم تربیت مدرس ببینیم اونجا چه خبره که اولش راهمون ندادن. مام رفتیم تو دانشکده مدیریت، بعد از یه مدت از بالای دیوار رفتیم تو تربیت مدرس و چند نفر اومدن سخنرانی. فقط از یه نفر حرصم می گیره. این یارو رضوی فقیه که نمی دونم چیکاره ی تحکیم وحدته، همچین حرف می زنه انگار قراره دوره دیگه کاندیدای مجلس بشه.
آخرشم که بالاخره برگشتیم و همین.
این بود یه گزارش بی ربط از وقایع مسخره امروز.
همه جا امن و امانه، ساعت هفت بعد از ظ…..
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:00 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 18 نوامبر 2002
بابا آخه این ماشینم درسه؟ سر امتحان دفعه اولی بود که داشتم مساله حل می کردم. قبلش وقت این کارا رو نداشتم. ولی فکر کنم همه سوالا رو جواب دادم. درس باید مثل الکترومغناطیس باشه. هزار تا هم که مساله حل کنی. هر چقدرم که به خودت مطمئن باشی باید انتظار داشته باشی سر امتحان یه مساله ای بذارن جلوت که خودتو بکشی نتونی جواب بدی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:19 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 18 نوامبر 2002
روزنامه ایران امروز یه گزارش داشت راجب راهنماهای موزه های تهران و برخوردشون با بازدید کننده ها. یاد شهریور افتادم که رفته بودیم شیراز. تو تخت جمشید آخر وقت کلی به آقایی که اون بالا دم آرامگاه اردشیر(اگه اشتباه نکنم) بود اصرار کردیم تا اینکه قفل اونجا رو باز کرد و ما تونستیم یه لحظه اون تو رو ببینیم. دوتا تابوت سنگی خالی اون تو بود. از طرف پرسیدیم جنازه ها کجان؟ عین جوابی که داد این بود، (به من ربطی نداره که طرف ادب نداشت) جواب داد: تو …ون سگ!!! واقعا فکر کنم طرف شیشصد سال دوره دیده بود که اونجا یه کاره ای شده بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 15 نوامبر 2002
از یه ماه پیش می دونستم که یکشنبه میان ترم ماشین دارم.
از دو هفته پیشم می دونستم.
از هفته پیشم می دونستم.
از پریروزم می دونستم.
از صبح می دونستم.
از ظهر می دونستم.
از یه ساعت پیشم می دونستم.
همین حالام می دونم.
ولی هنوز هیچی نخوندم …..
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 14 نوامبر 2002
بابا به خدا این نصری از اسبم یه چیزی اون ور تره. صبح رفتیم دانشکده، ساعت هشت شروع کرده به نمرین حل کردن. هی جدول حالت می کشه، هی جدول کارنو می کشه، هی یه مشت گیت سر هم می کنه، وسطشم همش منو نگاه می کنه. تا این که ساعت شد حدودای یازده. یه تیکه حرف زده بود. حتی نذاشته بود نفس بکشیم. بعد یهو گفت از این نلسون هفده تا دیگه مساله مونده، بعدم می ریم سراغ مساله های مانو، که اونا رو باید همشونو حل کنیم!!! نمی دونم چی شد که یازده و نیم بیخیالمون شد. خوبه ترم پیش داشت می مرد، اگه سرحال بود ببین چی کار می کرد.
راستی صبح که رفته بودیم قبل از اینکه نصری بیاد، ساعت هفت و نیم دیدیم دو سه تا آقا با قیافه خطرناک دارن تو راهروی کلاسا راه می رن. همشونم از این سیم فنریا که از تو یقه در میاد، از بغل گردن می ره بالا، از بالای گوش دور می زنه می ره تو گوش داشتن. منظورم همون گوشیاست که تو فیلما همه مامورا دارن. اول فکر کردیم سر قضیه شلوغ پلوغی اخیر اینا اومدن که ببینن چه خبره ولی بعد از کلی جون کندن بالاخره فهمیدیم اینا محافظای دکتر عارف بودن که کله سحر اومده کدینگ اش رو درس بده بره که خطری تهدیدش نکنه. بعدا رفتیم در کلاسو وا کنیم توشو ببینیم که یکی از همون آقاها حسابی دعوامون کرد. عجب کلاس باحالی می شه. فکر کنم قبل از کلاس همه دانشجواش بازرسی بدنی می شن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 14 نوامبر 2002
برای قضاوت تاریخ:
عصری می خواستم بخوابم. در این مورد مثل گربه ها رفتار می کنم که کلی اینور اونور می شن تا به یه پوزیسیون راحت برای خواب برسن. پتو رو کشیدم رو سرم. چشمامو بستم. کلی جابجا شدم، درست وقتی به وضعیت مناسب رسیدم تلفن زنگ زد. گوشی برداشته شد. همون کسی بود که دیشبم درست تو همین موقعیت زنگ زده بود. گفت چیکاره ای؟ گفتم هیچ کاره. گفت پس بریم سینما. تو زنگ بزن به فلانی و فلانی، منم زنگ می زنم به فلانی برنامه رو جور کنیم. گفتم باشه. قطع کردم بعدش یه مشت تلفن به اینور اونور شروع شد. بعد از هر تلفن باز باید یه دور با هم چک می کردیم که کی میاد کی نمیاد. ساعت چند باید کجا باشیم. خلاصه آخرش برنامه ظاهرا میزون شد و قرار شد زنگ بزنن که بلیت رزرو کنن. بعدم ساعت هفت جلوی سینما باشیم. منم با خیال راحت رفتم سراغ کارام. حدود یه ربع به شیش آنلاین شدم دیدم اونی که قرار بوده بلیت رزرو کنه می گه بلیت نبود حالا یا باید شیش و نیم اونجا باشیم که گیشه باز می شه یا ساعت هشت بریم یه سینمای دیگه. قرار شد زود بریم که به گیشه برسیم. بدو بدو حاضر شدم و راه افتادم، وسط مدرس یه نفر زنگ زده به من می گه ما نمی آیم. ماشالا نص بیشتر جمعیت یهو تو این فاصله ده دقیقه ای برنامه اشون عوض شده بود. دو نفر دیگه که معلوم نبود بیان یا نه. من می موندم و یه نفر دیگه، که به اونم زنگ زدم طبیعتا برنامه کلا کنسل شد. حالا قراره اینا فردا پس فردا تو تریبون آزاد از من عذرخواهی کنن. خوش به حال اون دونفری که رفتن تئاتر و برنامه خودشونو به خاطر ما به هم نزدن.
پ.ن. خدا پدر مخترع این تلفن همراه رو بیامرزه و ما مخابراتی های روی زمین رو جمیعا مورد توجه خاص قرار بده که اگه نبودیم همه چیز این دنیا می ریخت به هم.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:43 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 13 نوامبر 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.
.............................................................................................