مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 24 اکتبر 2002     

فکر می کنین خوبه اگه از این به بعد این طوری بنویسم؟

یا مثلا این طوری؟
[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 24 اکتبر 2002     

بابا آدم تا می شینه پای تلویزیون یهو آگهی های بازرگانی شروع می شه.
– یه آقایی داره لب دریا قدم می زنه، همش اول دریا رو نشون می ده. بعد زوم می کنه رو کفشای طرف، بعد میاد بالاتر کت و شلوارشو نشون می ده. بعد آقاهه دست می کنه تو موهاش بعد می ره تو مغازه می گه آقا یه پفک بدین با نوشابه، چیپس فلفلی هم بدین. لو کیشن عوض می شه. آقاهه زیر دوشه. آبگرمکن گوشه تصویر دیده می شه. بعد شامپوی طرفو نشون می ده. بعد آقاهه صابونشو بو می کشه می گه عجب صابون معطری. دوباره دستشو می کشه تو موهاش. دوباره لوکیشن عوض می شه. آقاهه با یه لباس مکانیکی زرد نشسته تو خونه پای یه تلویزیون گنده، پهلوی شوفاژ داره خوراکیاشو می خوره. کنار میز تلویزیونشم یه سری کتاب تست روهم چیده شده. یهو زنش میاد می گه غذا حاضره. ماکارونی داریم. میز غذا رو نشون می ده. ظرفای بلور، قاشق چنگالا به شکل ضربدری چیده شدن.

اگه گفتین تبلیغ چیه؟ به کسی که جواب درست بده همون کالا جایزه داده می شه. تا پس فردا همین موقع فرصت دارین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 اکتبر 2002     

نمی دونم چرا امروز تو دانشکده همه اونایی که بازی پریروزو دیده بودن یا یه چیزایی راجبش شنیده بودن، یه جوری نگاهمون می کردن. به نظر فهمیدن برزیل می خواد مارو بخره ببره تو موزه فوتبال به عنوان عتیقه نمایش بده. البته بعضیاشونم بهمون خسته نباشید می گفتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 اکتبر 2002     

آقا من این نصری رو که می بینم یه احساس جالبی پیدا می کنم:
احساس می کنم همین دیشب آفریدون رفته تو سرداب خونه اش. بعد یه عالمه ورد و این چیزا خونده بعد در یه تابوتی رو باز کرده نصری رو از توش کشیده بیرون. بعد تا صبح داشته باندا رو از تنش باز می کرده (آخه خیال می کنم مومیایی بوده) که بتونه صبح بیاد سر کلاس. البته یه عالمه هم دوای تقویتی بهش داده احتمالا.
البته این احساسو قدیما تو دبیرستان نسبت به اصلاح پذیر داشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 اکتبر 2002     

بالاخره بهاره خانومم به جمع بلاگر های خواص پیوست. فقط معلوم نیست چرا نمی تونه یونیکد پست کنه مطالبشو، واسه همین فعلا Arabic(malakh khoric) می نویسه. ایشالا اونم درست می شه.
پ.ن. چون نمی تونست یونیکد بنویسه من کاراکتر ستشو عربی کردم که اقلا بدون نیاز به تغییر دستی از طرف خواننده، صفحه با فونت مناسب باز بشه. چون کدشو خودم حفط نبودم و از اینور اونور پیدا کردم می خوام بدونم درست کار می کنه یا نه. خودم تو ویندوز ایکس پی درست می بینمش. اگه می شه یه امتحانی بکنین، به منم خبر بدین.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:59 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 22 اکتبر 2002     

ده توصیه مهم آیدین کبیر برای اوقات تنهایی
۱. اولین و مهمترین توصیه اینه که اصلا تا جایی که می شه سعی کنین تنها نمونین.
۲. لازم نیست بعد از غذا حتما ظرفارو بشورین، ولی ممکنه بعد از دوسه روز ببینین که دیگه ظرف تمیز تو خونه نمونده. خونسردیتونو حفظ کنین. یادتون باشه که تو قابلمه هم می شه غذا خورد (به شرطی که قابلمه تمیز مونده باشه)
۳. اون سیاهی هایی که ته قابلمه هستش، بهش می گن تفلون. خیلی سعی نکنین پاکشون کنین چون احتمالا قابلمه نابود می شه.
۴. اگه خربزه نمی خورین بزارینش تو یخچال وگرنه تمام خواص فیزیکوشیمیاییش بعد از یه روز عوض می شه.
۵. اگه شیشه آبلیمو رو انداختین زمین و شکست، ترجیحا همون موقع جمعش کنین وگرنه نمی دونم چرا چسبناک می شه و شیشه خورده ها می چسبه به تمام زندگیتون.
۶. کولر باید شبا خاموش باشه. در غیر اینصورت و در صورت مواجهه با گردن درد و کمردرد و گلودرد و سردرد و خلاصه یه کلکسیون درد و مرض مسولیتی متوجه کسی نخواهد بود.
۷. کلیدو پشت در جا نذارین وگرنه مجبورین از خونه طبقه بالایی بپرین پایین و پاتونم می شکنه.
۸. حتی الامکان از پذیرفتن مسولیت باباتون پرهیز کنین. این باباها از ده تا بچه بدترن.
۹. لازم نیست هرجا می رین ماشین ببرین چون اونوقت مجبور می شین شخصا پول شونصد لیتر بنزین بدین. اتوبوس همچنان آلترناتیو خوبیه.
۱۰. ماشین لباسشویی یه سلاح پیشرفته اس که فقط مامانا بلدن باهاش کار کنن. سعی نکنین خیلی باهاش کلنجار برین چون اگه عصبانیش کنین لجشو سر لباساتون خالی می کنه.

البته همش همینا نیست ولی بقیش کپی رایت داره. شایدم یه وقت دلم سوخت برای شما جماعت بی تجربه و یه مقدار دیگه اشو بهتون یاد دادم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 22 اکتبر 2002     

مامان من باز رفته مشهد( در واقع سالی 366 روز می ره مشهد( سالای کبیسه می شه 367 روز). منم دیشب گرسنه ام بود گفتم چیکار کنم چیکار نکنم، گفتم زنگ می زنم این پیتزا غربتی یه شامی بیاره کوفت مبارک کنیم. (شامی نه! دوست ندارم) خلاصه زنگ زدیم و گفتیم آقا یه کش لقمه برای ما بیار که به فردامونم برسه، مجبور نشیم دوباره مزاحم اوقات شریفه بشیم. یه ساعتی طول کشید تا غذا رو اورد. چشمتون روز بد نبینه، یه پیتزا اورد اندازه یک سال مصرف غله ممالک محروسه. فردا که سهله فکر کنم تا یه ماه دیگه جواب بده. الآن FBI می تونه منو دستگیر کنه بگه مهمون اوردی خونه بعد تیکه تیکه اش کردی گذاشتی تو یخچال. عین همینا که یه زنجیر سیفون توالت می گیرن دستشونو می شن قاتل زنجیره ای.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:40 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 21 اکتبر 2002     

بابا عجب کولاکی کردیم امروز. یکی نیست بگه آخه شما که بازی بلد نیستین کی بهتون گفته برین تیم راه بندازین؟ به هر حال امروز تیم محترم ما، “دراکل” (جمع دیریکله، معنیشم به کسی نمی گیم) در یک بازی نزدیک که درواقع فینال زودرس مسابقات بود هفت تا گل خورد که بازی رو هفت هیچ باخته باشه. البته هنوز به رکورد “زیگما، آلفا، امگا” که یازده تا گل خورد نرسیدیم. فکر کنم دو تا فینال زودرس دیگه مونده باشه تا با خیال راحت حذف بشیم. خب مگه چیه؟ خود فرانسه ام مرحله اول جام جهانی حذف شد. دیگه از اونا که کمتر نیستیم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 21 اکتبر 2002     

این وبلاگ “سردبیر: عمه ام” رو می خونین؟ می گن مال ابراهیم نبویه. به هر حال این مطلب آخرش دیگه واقعا کولاکه. جون هرکی دوست دارین برین بخونین که بعد از عمری یه لینک دادم ضایع نشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 20 اکتبر 2002     

به سبک اون خانومی که نباید کسی ازش باخبر بشه:
امروز رفتم پیش یه دوستم که از اون یکی دوستم دوست تره بعد این دوسته رفت پیش عمش بعد اون عمه هه رفت رواعصاب من بعد این دوستم که با اون دوستم دوست بود حالا با هم قهرن. بعدش می خوام یه چند روزی زندگی رو تعطیل کنم چون همه دوستام الآن گرگن تو لباس پلنگ. یکی با اون یکی تیریپ داره میاد زنگ می زنه به موبایل من بعد من اصلا رفتم یه گوشی خریدم که پیغام گیر داشته باشه. بعدشم اینکه اصلا حوصله هیچ کدومتونو ندارم، خیلیم شفاف حرف زدم که همه بفهمن منظورمو!!!!

به سبک آقای پرتقالی:
آه ه ه ه ه
قدمهایم طعم کوچه می دهند
و این کوچه است که مرا
در انتظاری طولانی
ذوقمرگ می کند.
چرا خوابم نمی آید؟
نمی دانم!!
اوا خاک بر سرم پس چرا خوابم برد؟
من منتظرتم ای گل باقالی
و مهتاب در زیر ابر
در این شب بارانی
ترانه ای می خواند:
” آفتاب لب بومه،
روز کارش تمومه.”

به سبک زندگی تا آخر شقایقا:
والا من که هنوز سبک خاصی ندیدم. می شه خودت توضیح بدی؟

به سبک اوتوپوس!!!:
من یک اوتوپوسم با یک عالم نوشته تو وبلاگم!

به سبک صاحب نظریات و کاتب یادداشتها:
امروز خیلی حالم خرابه باز یه الاغه که چارتا پاش چلاغه رفته رو دمم (آیدین که دم نداره خودش خبر نداره) دلم می خواد تا صبح Bohemian rhapsody گوش کنم…
روح مرحوم فردی: سر جدت دست از سر کچل من وردار. اقلا خودت با اون صدای نکره نخون آهنگو!!
آهای خواص همتون بیاین قربون من برین که یه وقت مریض نشم. الاغه چرا یورتمه می ری؟ کلاغه که پا نداره. خاک تو سر پیاله. دیورژانس ترانزیستور ضربدر گرادیان تبدیل فوریه ترانسفورماتور، کانولوشنش با دترمینان جدول کارنو عبارت است از انتگرالی در فضای برداری مختلط شامل دو سلف و یک خازن. آخ گفتم سلف یاد غذای دانشگاه افتادم. گفتم دانشگاه یاد شست پای راست همسایه بغلی دختر خاله زن عموم اینا افتادم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 اکتبر 2002     

من در همینجا، از این تریبون به عنوان پدرخوانده معنوی خواص اعلام می کنم که طبق تشخیص خودم و با مشورت بعضی خواص دسته اول به این نتیجه رسیدم که فعلا تا اطلاع ثانوی گروهی به اسم خواص وجود نداره و هر دسته یا گروهی که از این اسم استفاده کنه مجرمه. خواص حدود بیست نفر آدم بودن که یه موقعی انسجام و یکدستگی و همکاریشون تو کل دانشکده مثال زدنی بود. الآن متاسفانه به هر دلیل تبدیل شدن به زیرگروهای چار پنج نفره که بازم همه اون کارای قبلی رو می کنن و حتی کارای مشترک هم می کنن ولی دیگه روابطشون باهم دیگه خشک شده. برای همین تا وقتی روابطشون به حالت عادی برنگرده هیچ کدوم هیچ کدوم از این زیرگروها شایسته اسم خواص نیستن. (اون آدما همچنان تک تک خاص ترین های دانشکده هستن ولی دیگه گروه نیستن. دوران خوبی بود که گذشت. نمی دونم دوباره امکان تکرارش هست یا نه.)

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 اکتبر 2002     

بچه که بودم یه سری داستان سرخپوستی خونده بودم و همیشه دوست داشتم کوچیز(رئیس آپاچیا) باشم. اون چیزی که بیشتر از همه منو تحت تاثیر فرار داده بود مرگ و مراسم تدفین کوچیز بود که همیشه خودمو تو اون موقعیت تصور می کردم. بعدا راجب دایناسورا یه چیزایی خوندم و دوست داشتم دایناسور بودم. همش تاسف می خوردم که چرا نسلشون منقرض شد و من فرصت نکردم یه دایناشور حسابی بشم. بعدها تصمیم گرفتم هیتلر بشم. قدرت بیحد و حصری که داشت منو محسور خودش کرده بود. بعدا خواستم نادر باشم، کورش باشم، ادیسون باشم،اسکندر باشم، توتنخامون باشم ……. تو همه این دوره ها هم یکی از مهمترین نکات اهدافم نحوه مرگ اونا و اتفاقات بعد از مرگشون بود.
ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که همون آیدین کبیر باشم از همه بهتره. بالاخره خودمم یه وقتی می میرم دیگه. و اما مراسم:
اولا که چون شدیدا از محیط قبرستون بدم میاد ترجیح می دم سوزونده بشم و تو کوه و رودخونه ولم کنن. جای نوحه و این حرفام دوتا آهنگ دوست دارم واسم پخش کنین یکی Bohemian rhapsody و اون یکی هم Knocking on heaven’s door. بعدشم برین خونه هاتون. هر کسم گریه کنه خره.
توضیح: به خدا فعلا هوس مردن نکردم. حسابیم دارم از زندگیم لذت می برم. فقط گفتم اگه یه وقت خدای نکرده زبونم لال افتادم مردم، تکلیفتون معلوم باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 اکتبر 2002     

Will some woman in this desert land,
Make me feel like a real man?
Take this rock and roll refugee.
Ooo Babe, set me free.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 اکتبر 2002     

یکی از روزای بیفایده دیگه دانشگاهم گذشت. خیلی خوبه که آدم هشت ساعت تو دانشکده باشه ولی جمعا یه ساعت سر کلاس رفته باشه. البته دوتام غیبت خورده باشه. خیلی خوبه که کارت دانشجوئیتو گم کنی و جزوه هاتو با گواهینامه رانندگیت بگیری بعد کارتتو تو یه جیب دیگه کیفت پیدا کنی. خیلی خوبه که واسه یه فوتبال دیدن تن به هر خفت و خواری بدی که بتونی تو دفتر بسیج بازی رو ببینی. خیلی خوبه که تولد یکی از دوستات باشه ولی تو اصلا یادت بره حتی یه تبریک خشک و خالب بهش بگی. خیلی خوبه که بفهمی یکی رفته سرخود اسمتو تو یه تیم فوتبال واسه مسابقات داده. خیلی خوبه که ناهار نخوری و تا ساعت هشت بعد از ظهر یادت نباشه که نخوردی. خیلی خوبه که وقتی داری با علی راه می ری سیما خانوم بیاد به علی بگه دیگه با این پسره نبینمت (یکی دیگه رو می گفت البته). خیلی خوبه که یک ساعت تو ترافیک مسیری که پیاده نیم ساعت طول می کشه بمونی و درست وسط دعوای دو تا راننده دیگه باشی. خیلی خوبه که با همه این حرفا تمام هشت ساعتو بخندی و لذت ببری.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 اکتبر 2002     

حتی دستمال کاغذی رو هم بعد از مصرف می اندازن دور.
ممکنه لطف کنین با منم همین کارو بکنین؟ بجای اینکه بعد از هر بار مصرف مچاله ام کنین و باز بذارین تو جیبتون برای روز مبادا؟ وگرنه دستمالای پارچه ای که نگهشون می دارن اقلا این شانسو دارن که چند وقت یه بار شسته بشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 اکتبر 2002     

تو فقط به من بگو تا کی باید صبر کنم، من تا آخرش صبر می کنم. ولی اینجوری بی زمان صبر کردن عذاب آوره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 23:16 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 اکتبر 2002     

وااااای خدا. خیلی وقت بود اینهمه نخندیده بودم. چقدر امشب برام انرژی بخش بود. یه احساسی دارم مثل اینکه لابلای ابرا دارم پرواز می کنم. یاد قدیمام افتادم که هر چیزی برام فقط یه سوژه جدید بود برای خندیدن بیشتر. دوست دارم دوباره همونجوری بشم. خودم بشم. به شرطی که عوامل بیرونی بذارن. البته عوامل همچنان همون عواملی هستن که منو اینجوری کردن ولی من باید ازشون اون جوری استفاده کنم که می خوام.
می دونستین کشتی های بادبانی می تونن با استفاده از نیروی باد در خلاف جهت باد حرکت کنن؟

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:41 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 اکتبر 2002     

بودنم ناراحتت می کنه؟ وقتی منو می بینی دلت می خواد استفراغ کنی؟
بهش عادت می کنی. همه همین حسو دارن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 اکتبر 2002     

باز دلم می خواد نق بزنم. دوست دارم اونقدر به زمین و زمون فحش بدم که شاید یه ذره سبک بشم. اونوقت باز باید فردا پس فردا جواب پس بدم که چرا این قدر بی ادبم. اصلا وبلاگ خودمه ممکنه یهو هوس کنم همشو شخم بزنم سیب زمینی بکارم. فعلا خیلی باهام کل کل نکنین. طرفمم زیاد پیداتون نشه وگرنه هرچی دیدین از چشمای باباقوری خودتون دیدین. به هر حال فکر می کنم کم کم دیگه بسم باشه. چه خبرمه؟ نمی خوام که دنیابون بشم. بیست سال خودش خیلیه. بیست سال آدمانه رو زندگی کردم، چهل سال سگی و چند سال میمونی و ده سال الاغیش مونده. اونم مال شما. همش مال شما. نمی تونم که با خودم ببرمشون اون دنیا. اگرم بتونم اصلا نمی برم. اگه بخوام اونجوری زندگی کنم که مرض ندارم این همه راهو پاشم برم تا اونجا.
از اون انرژی که دارم صرف اطرافیانم می کنم، حتی یه دهمشم به خودم برنمی گرده.
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بخدا شما آدما دارین از زندگی سیرم می کنین از بس که خرین.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:34 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

فکر کنم بالاخره بعد از شصت دفعه سرور عوض کردن این نظرخواهی اینجا درست شده باشه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:20 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002