مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

یکشنبه، 20 اکتبر 2002     

به سبک اون خانومی که نباید کسی ازش باخبر بشه:
امروز رفتم پیش یه دوستم که از اون یکی دوستم دوست تره بعد این دوسته رفت پیش عمش بعد اون عمه هه رفت رواعصاب من بعد این دوستم که با اون دوستم دوست بود حالا با هم قهرن. بعدش می خوام یه چند روزی زندگی رو تعطیل کنم چون همه دوستام الآن گرگن تو لباس پلنگ. یکی با اون یکی تیریپ داره میاد زنگ می زنه به موبایل من بعد من اصلا رفتم یه گوشی خریدم که پیغام گیر داشته باشه. بعدشم اینکه اصلا حوصله هیچ کدومتونو ندارم، خیلیم شفاف حرف زدم که همه بفهمن منظورمو!!!!

به سبک آقای پرتقالی:
آه ه ه ه ه
قدمهایم طعم کوچه می دهند
و این کوچه است که مرا
در انتظاری طولانی
ذوقمرگ می کند.
چرا خوابم نمی آید؟
نمی دانم!!
اوا خاک بر سرم پس چرا خوابم برد؟
من منتظرتم ای گل باقالی
و مهتاب در زیر ابر
در این شب بارانی
ترانه ای می خواند:
” آفتاب لب بومه،
روز کارش تمومه.”

به سبک زندگی تا آخر شقایقا:
والا من که هنوز سبک خاصی ندیدم. می شه خودت توضیح بدی؟

به سبک اوتوپوس!!!:
من یک اوتوپوسم با یک عالم نوشته تو وبلاگم!

به سبک صاحب نظریات و کاتب یادداشتها:
امروز خیلی حالم خرابه باز یه الاغه که چارتا پاش چلاغه رفته رو دمم (آیدین که دم نداره خودش خبر نداره) دلم می خواد تا صبح Bohemian rhapsody گوش کنم…
روح مرحوم فردی: سر جدت دست از سر کچل من وردار. اقلا خودت با اون صدای نکره نخون آهنگو!!
آهای خواص همتون بیاین قربون من برین که یه وقت مریض نشم. الاغه چرا یورتمه می ری؟ کلاغه که پا نداره. خاک تو سر پیاله. دیورژانس ترانزیستور ضربدر گرادیان تبدیل فوریه ترانسفورماتور، کانولوشنش با دترمینان جدول کارنو عبارت است از انتگرالی در فضای برداری مختلط شامل دو سلف و یک خازن. آخ گفتم سلف یاد غذای دانشگاه افتادم. گفتم دانشگاه یاد شست پای راست همسایه بغلی دختر خاله زن عموم اینا افتادم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 اکتبر 2002     

من در همینجا، از این تریبون به عنوان پدرخوانده معنوی خواص اعلام می کنم که طبق تشخیص خودم و با مشورت بعضی خواص دسته اول به این نتیجه رسیدم که فعلا تا اطلاع ثانوی گروهی به اسم خواص وجود نداره و هر دسته یا گروهی که از این اسم استفاده کنه مجرمه. خواص حدود بیست نفر آدم بودن که یه موقعی انسجام و یکدستگی و همکاریشون تو کل دانشکده مثال زدنی بود. الآن متاسفانه به هر دلیل تبدیل شدن به زیرگروهای چار پنج نفره که بازم همه اون کارای قبلی رو می کنن و حتی کارای مشترک هم می کنن ولی دیگه روابطشون باهم دیگه خشک شده. برای همین تا وقتی روابطشون به حالت عادی برنگرده هیچ کدوم هیچ کدوم از این زیرگروها شایسته اسم خواص نیستن. (اون آدما همچنان تک تک خاص ترین های دانشکده هستن ولی دیگه گروه نیستن. دوران خوبی بود که گذشت. نمی دونم دوباره امکان تکرارش هست یا نه.)

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 اکتبر 2002     

بچه که بودم یه سری داستان سرخپوستی خونده بودم و همیشه دوست داشتم کوچیز(رئیس آپاچیا) باشم. اون چیزی که بیشتر از همه منو تحت تاثیر فرار داده بود مرگ و مراسم تدفین کوچیز بود که همیشه خودمو تو اون موقعیت تصور می کردم. بعدا راجب دایناسورا یه چیزایی خوندم و دوست داشتم دایناسور بودم. همش تاسف می خوردم که چرا نسلشون منقرض شد و من فرصت نکردم یه دایناشور حسابی بشم. بعدها تصمیم گرفتم هیتلر بشم. قدرت بیحد و حصری که داشت منو محسور خودش کرده بود. بعدا خواستم نادر باشم، کورش باشم، ادیسون باشم،اسکندر باشم، توتنخامون باشم ……. تو همه این دوره ها هم یکی از مهمترین نکات اهدافم نحوه مرگ اونا و اتفاقات بعد از مرگشون بود.
ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که همون آیدین کبیر باشم از همه بهتره. بالاخره خودمم یه وقتی می میرم دیگه. و اما مراسم:
اولا که چون شدیدا از محیط قبرستون بدم میاد ترجیح می دم سوزونده بشم و تو کوه و رودخونه ولم کنن. جای نوحه و این حرفام دوتا آهنگ دوست دارم واسم پخش کنین یکی Bohemian rhapsody و اون یکی هم Knocking on heaven’s door. بعدشم برین خونه هاتون. هر کسم گریه کنه خره.
توضیح: به خدا فعلا هوس مردن نکردم. حسابیم دارم از زندگیم لذت می برم. فقط گفتم اگه یه وقت خدای نکرده زبونم لال افتادم مردم، تکلیفتون معلوم باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 اکتبر 2002     

Will some woman in this desert land,
Make me feel like a real man?
Take this rock and roll refugee.
Ooo Babe, set me free.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 اکتبر 2002     

یکی از روزای بیفایده دیگه دانشگاهم گذشت. خیلی خوبه که آدم هشت ساعت تو دانشکده باشه ولی جمعا یه ساعت سر کلاس رفته باشه. البته دوتام غیبت خورده باشه. خیلی خوبه که کارت دانشجوئیتو گم کنی و جزوه هاتو با گواهینامه رانندگیت بگیری بعد کارتتو تو یه جیب دیگه کیفت پیدا کنی. خیلی خوبه که واسه یه فوتبال دیدن تن به هر خفت و خواری بدی که بتونی تو دفتر بسیج بازی رو ببینی. خیلی خوبه که تولد یکی از دوستات باشه ولی تو اصلا یادت بره حتی یه تبریک خشک و خالب بهش بگی. خیلی خوبه که بفهمی یکی رفته سرخود اسمتو تو یه تیم فوتبال واسه مسابقات داده. خیلی خوبه که ناهار نخوری و تا ساعت هشت بعد از ظهر یادت نباشه که نخوردی. خیلی خوبه که وقتی داری با علی راه می ری سیما خانوم بیاد به علی بگه دیگه با این پسره نبینمت (یکی دیگه رو می گفت البته). خیلی خوبه که یک ساعت تو ترافیک مسیری که پیاده نیم ساعت طول می کشه بمونی و درست وسط دعوای دو تا راننده دیگه باشی. خیلی خوبه که با همه این حرفا تمام هشت ساعتو بخندی و لذت ببری.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 اکتبر 2002     

حتی دستمال کاغذی رو هم بعد از مصرف می اندازن دور.
ممکنه لطف کنین با منم همین کارو بکنین؟ بجای اینکه بعد از هر بار مصرف مچاله ام کنین و باز بذارین تو جیبتون برای روز مبادا؟ وگرنه دستمالای پارچه ای که نگهشون می دارن اقلا این شانسو دارن که چند وقت یه بار شسته بشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 اکتبر 2002     

تو فقط به من بگو تا کی باید صبر کنم، من تا آخرش صبر می کنم. ولی اینجوری بی زمان صبر کردن عذاب آوره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 23:16 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 اکتبر 2002     

وااااای خدا. خیلی وقت بود اینهمه نخندیده بودم. چقدر امشب برام انرژی بخش بود. یه احساسی دارم مثل اینکه لابلای ابرا دارم پرواز می کنم. یاد قدیمام افتادم که هر چیزی برام فقط یه سوژه جدید بود برای خندیدن بیشتر. دوست دارم دوباره همونجوری بشم. خودم بشم. به شرطی که عوامل بیرونی بذارن. البته عوامل همچنان همون عواملی هستن که منو اینجوری کردن ولی من باید ازشون اون جوری استفاده کنم که می خوام.
می دونستین کشتی های بادبانی می تونن با استفاده از نیروی باد در خلاف جهت باد حرکت کنن؟

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:41 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 اکتبر 2002     

بودنم ناراحتت می کنه؟ وقتی منو می بینی دلت می خواد استفراغ کنی؟
بهش عادت می کنی. همه همین حسو دارن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 اکتبر 2002     

باز دلم می خواد نق بزنم. دوست دارم اونقدر به زمین و زمون فحش بدم که شاید یه ذره سبک بشم. اونوقت باز باید فردا پس فردا جواب پس بدم که چرا این قدر بی ادبم. اصلا وبلاگ خودمه ممکنه یهو هوس کنم همشو شخم بزنم سیب زمینی بکارم. فعلا خیلی باهام کل کل نکنین. طرفمم زیاد پیداتون نشه وگرنه هرچی دیدین از چشمای باباقوری خودتون دیدین. به هر حال فکر می کنم کم کم دیگه بسم باشه. چه خبرمه؟ نمی خوام که دنیابون بشم. بیست سال خودش خیلیه. بیست سال آدمانه رو زندگی کردم، چهل سال سگی و چند سال میمونی و ده سال الاغیش مونده. اونم مال شما. همش مال شما. نمی تونم که با خودم ببرمشون اون دنیا. اگرم بتونم اصلا نمی برم. اگه بخوام اونجوری زندگی کنم که مرض ندارم این همه راهو پاشم برم تا اونجا.
از اون انرژی که دارم صرف اطرافیانم می کنم، حتی یه دهمشم به خودم برنمی گرده.
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بخدا شما آدما دارین از زندگی سیرم می کنین از بس که خرین.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:34 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

فکر کنم بالاخره بعد از شصت دفعه سرور عوض کردن این نظرخواهی اینجا درست شده باشه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:20 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

تو برام سرابی
من بی تو خرابم
اینجوری، آرزوهام نقش برآبن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

هیوا مسیح؟ خیلی طرفدار داره. نوشته هاش پره از احساسات. ولی من خوشم نمیاد ازش. می دونی چرا؟ چون اصلا تحمل این حجم احساساتو ندارم. احساسات زیاد برام مثل سم می مونه. ترجیح می دم همین جوری سنگی بمونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:05 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

بهار آمد هوا خوب می باشد
نگار اینجانب چه محجوب می باشد
بهار آمد گلها گشوده گشت
قلب اینجانب خاطر خواه گشت.
(دستکاریش کردم که نفهمین چه آهنگای در پیتی گوش می کنم.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:04 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

می خوام کله امو وردارم جاش درخت عرعر بکارم. یعنی جای دهنم. جای گوشام گل میمون می کارم. جای موهامم، تاج خروس. جای دلمم هویج می کارم. آخر سرم خودمو درسته می اندازم تو سطل آشغال جاش یه دونه بید مجنون دیوونه می کارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

تو حذف و اضافه زوری زبان تخصصی گرفتم با یه بابایی که هر کی داره می واد حذفش کنه. امروز جلسه اولم بود. یارو یه ساعت راجب ضرورت Spell کردن درست کلمات حرف زد بعد رفت پای تخته با کلی اعتماد به نفس نوشت : Intertaining. بعد گفت یه کاغذ وردارین یه پاراگراف راجب خودتون بنویسین که تمرین نوشتن کرده باشین. منم شروع کردم به دری وری نوشتن که آره کلاس آخر شبه و از صب کلاس داشتم و خسته شدم و حوصله این کلاسو ندارم. بعد یهو گفت حالا اسماتونو بالاش بنویسین بدین به من!!! بعدم می خواست مثلا از من کار بکشه گفت شما راجب CVD صحبت کن. منم گفتم نمی دونم چیه. گفت همون دیسکا که روش فیلمه! مثل DVD!!! من گفتم منظورت VCDیه؟ یه ساعت فکر کرد گفت نه، منظورم CDV یه!!! البته همه اینا رو به اینگیلیسی و با یه لهجه مزخرف می گفت. خدا به من رحم کنه تا آخر ترم. چون یکی از چیزایی که اصلا تحملشو ندارم آدمای احمقه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 اکتبر 2002     

یاد اواخر آذر پارسال افتادم که مراسم بزرگداشت احمد محمود بود تو دانشکده مون، به اضافه شب شعر. یادش بخیر. تنها چیزی که اون شب حواسم بهش نبود شعرای ملت بود. داشتیم اون بالا تو آپاراتخونه با مهدی نورپردازی می کردیم خیر سرمون. نیما پشت پیانو بود و امید هم ویولن می زد. علی رفت شعر نیما رو بخونه. ” نیما شعرای خوبی می سروهه”. بهاره رفت اون یارو یادبوده رو بده به احمد محمود. اونقدر تته پته کرد که نگو. علی موقع شعر خوندن رنگ وارنگ می شد. عجب نورپردازی کردیم تو چشش. دوست نابینای بهاره اومده بود. به اسم “خرس مهربون” بهش معرفی شدم. هنوز از نظر همه “خرس مهربون” بودم. به “الاغ گنده بک بی مصرف” استحاله نشده بودم. یه سوتی هم شد که فقط من و مهدی اصل قضیه رو می دونیم. آخر شبم که با امید برگشتیم خونه. تا یه هفته هم اون شب سوژه خنده ما بود. خوش روزگاری داشتیم. یادش بخیر.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 اکتبر 2002     

احمد محمودم رفت. امروز سالگرد رفتن فریدون فروغی هم هست. این ملت هر کی رو داشته داره از دست می ده. تو نسلهای بعدی هیچ کس پیدا نمی شه که تو اندازه های اینا باشه.
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 اکتبر 2002     

همه به جرم مستی سر دار ملامت
می میریم و می خونیم سر ساقی سلامت

من اونقد پر عشقم من اونقد پر دردم
که عاشقای دنیا نمی رسن به گردم

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 اکتبر 2002     

تا دیروز مامانم نمی ذاشت نوشابه بخورم می گفت مرض قند می گیری. حالا امروز از عصر مارو بسته به نوشابه. همشم می گه دوای مرضت همینه. روم نمی شه بگم مرضم چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002