یکشنبه، 1 دسامبر 2002
در نور ماه کامل بستنی قیفی نخورید!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 دسامبر 2002
تاحالا فقط معارف میان ترم نداشت که اونم به سلامتی این ترم می دیم. یارو خیال کرده درسش چیه. تارزه تاریخم تعیین نکرد. گفت هر وقت دلم بخواد می گیرم. انگار من بیکارم که تا آخر ترم هرروز معارف بخونم که شاید طرف هوس کنه امتحان بگیره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 دسامبر 2002
این مرتیکه رو بدین دست من، اونقدر می زنمش تا سیاه شه.
کدوم مرتیکه؟
-ایتالو کالوینو!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 دسامبر 2002
یه آزمایشگاه خیلی باحال:
آز اندازه گیری. یارو اومد خیلی خونسرد گفت تو این آزمایشگاه برق گرفتگی رو شاختونه. همه آزمایشا هم سه فاز. (آخ جون من می میرم واسه برق گرفتگی) بعدم شروع کرد به تعریف کردن که مثلا دل مارو آب کنه: وقتی برق بگیرتتون مثل این کارتونا شروع می کنین به لرزیدن. بعد فاز می چسبه به دستتون. مجبوریم فازو با پیچ گوشتی از دستتون بکنیم که یه نیکه گوشتم می چسبه به سیم فاز! یه یارو رو تو کارخونه سیمان برق گرفت، اصلا طرف پخته شد. سرش افتاد یه طرف، دستش افتاد یه طرف، تو گونی از کارخونه بردنش بیرون. یه فازو می گیرین این دستتون، یه فازو می گیرین اون دست. بعد جریان از قلبتون رد می شه. بعد سکته می کنین. البته نترسین اگه برق بگیره شما رو من فوری از رو تابلو برقو قطع می کنم (میزش تا تابلو، یه قطر آزمایشگاه فاصله داره، سر راهشم کلی میزه. محاله بتونه خودشو سریع برسونه اونجا.).
خلاصه اینکه احساسم اینه که بیست سالگی برای مردن خیلی زوده!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 30 نوامبر 2002
ابنم اون چیزی که قول داده بودم. فعلا که کلی وقت برده ولی هنوز ناقصه. درواقع به یه حداقلی رسوندمش که بتونم راهش بندازم. بعدا کم کم تکمیل می شه. اگه انتقادی یا پیشنهادی دارین، توروخدا همین اول کار بگین که راحت تر بشه لحاظش کرد.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 29 نوامبر 2002
بابا یهو همه دارن تمپلت عوض می کنن. وبلاگاشونو تغییر می دن. مبارکه. عوضش منم دارم یه بخش جدید اضافه می کنم. امیدوارم زودتر آماده شه. پدرمو دراورده.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 29 نوامبر 2002
هفته کوئین تموم شد، ولی ما هیچ وقت در طول سال فردی رو فراموش نمی کنیم. فردی، قهرمان بود.
We Are The Champions
I’ve paid my dues
Time after time
I’ve done my sentence
But committed no crime
And bad mistakes
I’ve made a few
I’ve had my share of sand
Kicked in my face
But I’ve come through
And I need to go on and on and on and on
We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions of the world
I’ve taken my bows
And my curtain calls
You’ve brought me fame and fortune
And everything that goes with it
I thank you all
But it’s been no bed of roses no pleasure cruise
I consider it a challenge before the whole human race
And I ain’t gonna lose
And I need to go on and on and on and on
We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions of the world
We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:22 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 29 نوامبر 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 8:19 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 29 نوامبر 2002
این مسابقه مسخره نه بر یک رو دیدین؟ اگه تکلیفشونو معلوم می کردن و می گفتن یه مسابقه معارف داریم برگزار می کنیم، عیب نداشت. ولی وقتی ادعا می کنن که مسابقه اطلاعات عمومی هستش، فقط خودشونو ضایع می کنن. نمونه اطلاعات عمومی خوب آدمایی که سخت ترین سوالای دینی رو جواب می دن اینه:
س: ترانزیستور در چه قرنی اختراع شد.
ج: قرن هفتم!!! (اقلا معلوم نکرد شمسی یا میلادی)
اینم یه چیز باحال دیگه: تو مرحله آخرش که دونفرشون با هم مساوی بودن و هرکدوم یه سوال باید جواب می دادن از اولی پرسید:
-مشهورترین اثر جمال الدین نمی دونم چی چی، (شرط می بندم طرف حتی اسمشم نشنیده بود) چیه؟
از دومی پرسید: کدامیک نماز آیات ندارد، وزیدن باد یا خورشید گرفتگی!!!
طبیعتا دومی که دخترخاله عروس پسردایی طراح صحنه مسابقه بود، برنده شد.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:18 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 28 نوامبر 2002
آیدین کبیر پرده از یک اختلاس بزرگ بر میدارد
سه شنبه تو کتابخونه دانشکده دنبال یه کتاب طراحی وب می گشتم، دوتا کتاب پهلوی هم پیدا کردم که ظاهرا چیزای جالبی بودن. شماره هاشونو نوشتم و دادم به اون آقاهه که مسئول اونجاس. رفت و تو قفسه ها گشت ولی چیزی پیدا نکرد. گفت حتما کسی برده، بذار برات رزرو کنم. ولی کارت آبی کتابا تو کتابخونه نبود. گفت پس شاید تازه اوردنش هنوز نچیدیم سر جاش. ولی تو اون کتابام هیچکدومو پیدا نکرئ. بعد گفت لابد تعمیر لازم داشتن، ولی حتی کتابا اونجام نبودن. بعد گفت لابد قدیمی بودن از قفسه ها در اوردیمشون، بردیم تو انبار، بعدا برات میارم. گفتم آخه مگه کتاب طراحی وب قدیمی هم داریم؟ کارتای مرجع کتابا رو نگاه کردد، یکیش مال 1998 بود اون یکیش مال 2002، گفت بذار برم کارتای مادر این دوتا رو نگاه کنم، ولی یکیش که اصلا کارت مادر نداشت، اون یکیشم یه کارت موقت داشت ولی کارت اصلیش نبود. خلاصه اینکه دوتا کتاب که جاشونم دقیقا پهلوی هم بوده به همین راحتی غیب شدن، هیچ ردی هم ازشون نمونده. این وسط من بدبخت که اون کتابا رو می خواستم سرم بی کلاه موند. عجب خرتوخریه ها. صاحاب نداره این دانشکده؟
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:25 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 28 نوامبر 2002
سراین برنامه های هفته کوئین یه ایده از آسمون خورده تو سرم یهو. اجراش وقت می بره. ولی منتظر باشین. چیز باحالی می شه ایشالا.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 28 نوامبر 2002
دیدم تو این چند روزه اصلا شعر عاشقانه ننوشتم، ممکنه نا آگاهان فکر کنن کوئین شعر عاشقانه نداره (البته خود فردی به خاطر بعضی مشکلات خیلی عاشق نبوده ) ولی خب لازمه که این شعرو بنویسم اینجا. آهنگشم واقعا قشنگه. لذت ببرید.
Good Old Fashioned Lover Boy
I can dim the lights
And sing you songs full of sad things
We can do the tango just for two
I can serenade and gently play
On your heart strings
Be your Valentino just for you
Ooh love Ooh lover boy
What’re doing tonight hey boy?
Set my alarm turn on my charm
That’s because I’m a good old fashioned lover boy
Ooh let me feel you heartbeat
(Grow faster faster)
Ooh can you feel my love heat
Come on and sit on my hot seat of love
And tell me how do you feel right after all
I’d like for you and I to go romancing
Say the word your wish is my command
Ooh love Ooh lover boy
What’re doing tonight hey boy?
Write my letter feel much better
And use my fancy patter on the telephone
When I’m not with you
Think of you always I miss you
(I miss those long hot summer nights)
When I’m not with you
Think of me always I love you love you
Hey boy where did you get it from?
Hey boy where did you go?
I learned my passion
In the good old fashioned school of lover boys
Dining at the Ritz we’ll meet at nine precisely
(One two three four five six seven eight nine)
I will pay the bill you taste the wine
Driving back in style in my saloon will do quite nicely
Just take me back to yours that will be fine
(Come on and get it)
Ooh love Ooh lover boy
What’re you doing tonight hey boy?
Ev’rything’s all right just hold on tight
That’s because I’m a good old fashioned lover boy
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:36 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 27 نوامبر 2002
یه تجربه هایی هست که آدم کلی درس ازشون می گیره. کلی ضمن این تجارب عوض می شه. عوضش وقتی این پروسه تموم شد، آدم داغون می شه. ارزششو داره؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 27 نوامبر 2002
اینم شعر امروز. موسیقی متن فیلم A night’s tale بوده. اینم آهنگش.
We will rock you
Buddy you’re a boy make a big noise
Playin’ in the street gonna be a big man some day
You got mud on yo’ face
You big disgrace
Kickin’ your can all over the place
Singin’
‘We will we will rock you
We will we will rock you’
Buddy you’re a young man hard man
Shoutin’ in the street gonna take on the world some day
You got blood on yo’ face
You big disgrace
Wavin’ your banner all over the place
‘We will we will rock you’
Singin’
‘We will we will rock you’
Buddy you’re an old man poor man
Pleadin’ with your eyes gonna make you some peace someday
You got mud on your face
You big disgrace
Somebody better put you back into your place
‘We will we will rock you’
Singin’
‘We will we will rock you’
Everybody
‘We will we will rock you’
‘We will we will rock you’
Alright.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 27 نوامبر 2002
راستی یه بلاگرالخواص دیگه هم وبلاگشو علنی کرد. البته از پنج ماه پیش تو یه وبلاگ دیگه می نوشت که آدرسشو به هیچکس نداده بود و منم با روشای پلیسی پیداش کرده بودم. بعد آدرسشو عوض کرد که بازم به کسی نگفت ولی آدرس جدیدشم داشتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت آدرسشو به همه بگه. به هر حال سیما خانوم خوش اومدی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 27 نوامبر 2002
لازم دونستم که یه توضیحاتی راجب این بدم.
اولا که مسلما خودم چندان علاقه ای به تابلو شدن ندارم. ولی اگه خودتم دوازده واحد با یه آدم درس داشته باشی دیگه تو رو نشناسه، پس کیو بشناسه؟ در مورد آبروداری هم که خودت می دونی کلا چندان آدم آبروداری نیستم.
و اما بخش اصلی قضیه: اولا که درپیتی همون گرایشیه که به درد خاموش، روشن کردن تلویزیون از رو مبل می خوره. دوما که عزیز من لازم نیست این همه جوسازی کنی. خودت که دیدی همه می خوان مخابرات بخونن.
من و سمن که اگه مخابرات بهمون برسه کلی هم خوشحال می شیم. اصلا هم ربطی به ریش نداره. ولی می ترسم که آخرش مجبور بشیم تن به این ذلت بدیم که اسم کنترلی رومون بذارن. اونوقت تا آخر عمر باید نقاب بکشیم رو صورتمون که وقتی تو دانشکده راه می ریم همه با انگشت نشونمون ندن، بگن: هو هو کنترلی، هو هو کنترلی!!!
آخرشم اینکه: می بینم که خیلی رومانتیک شدی اخیرا! نکنه یه ربطی به قضیه گل باقالی و این حرفا داره؟ عزیز من بترس از اون روزی که هر کی می فهمه کنترل خوندی روشو می گیره اونور، می گه پیف پیف. اصلا به این فکر کردی که فردا پس فردا که بری خواستگاری، اگه پدر عروس از بابات بپرسه آقازاده تحصیلاتشون چیه، بابات با چه رویی باید بگه: جسارتا کنترل؟ تازه بعدم پدر عروس بگه پس بیزحمت یه نگاهی این شیر دستشویی ما که خوب آبو کنترل نمی کنه و چکه می کنه بندازین!!!
خلاصه اینکه عزیز من بترس از اون روز. وظیفه ما پیامبران فقط تنویر و تحذیره. دیگه بعد از اونش به خود خلق خدا مربوط می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:34 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 27 نوامبر 2002
از تو اتاقی که نزدیک یه ساله پرده هاشو کنار نزدم، که کم کم داره منظره جلوی پنجره اش یادم می ره، می تونم تمام سال صدای بزرگراه مدرس رو بشنوم. همین الآن دوباره همون صدای خیلی عادی اومد. یه ترمز. بعد یه ترمز دیگه. باز یه ترمز طولانی تر. (تا اینجاش هیچی نشده بود). بالاخره ترمز آخر و یه صدای گرومب. اگه هفته ای صدای یه تصادف نشنوم، پیش خودم فکر می کنم، پشت این پنجره ها، بالاخره یه چیزی تو این دنیا تغییر کرده. وسوسه می شم که دوباره پرده ها رو بزنم کنار. ولی صدای تصادف خیالمو راحت می کنه که اون بیرون هنوز همون جوریه که قبلا بود. (نوشته شده در ساعت یازده شب)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 26 نوامبر 2002
اینم شعر امروز. اولین آهنگ کوئین که خودم شنیدم. متنشم واقعا قشنگه. تنها شعرشونه که حتی من دیدم حمیدرضا ازش تعریف کرده. البته اینم آهنگش.
The show must go on
Empty spaces – what are we living for
Abandoned places – I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for…
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on,
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, I’ll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess I’m learning, I must be warmer now
I’ll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly – my friends
The show must go on
The show must go on
I’ll face it with a grin
I’m never giving in
On – with the show –
I’ll top the bill, I’ll overkill
I have to find the will to carry on
On with the –
On with the show –
The show must go on…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 25 نوامبر 2002
چقدر یکشنبه ها خوش می گذره به من تو این دانشگاه. اول صبح که با هوشمند (سگ آقای پتی ول) کلاس دارم که اگه جیک بزنی یه چیزی بارت می کنه. منم که اصولا اگه ساکت بشینم می میرم، واسه همین کلی عذاب می کشم سر این کلاس. بعد معارف دارم که یا دیر می رم یا زود می آم. (یکی از دو سر وقت کلاس باید اونجا باشی که حاضر بزنی) نمی دونم شاید حذفش کردم. امتحانش با سیگنال تو یه روزه. سیگنال که کلی حجمش زیاده. معارفم که هیچی حالیم نیست. ممکنه بیفتم. خیلی ضایعه که آدم معارف بیفته. نمی دونم سر پیری معارف گرفتنم دیگه چی بود. اصلا این عمومیا تو کله من نمی ره. به هر حال یه ضرب المثلی هست که می گه: صفر با عزت بهتر از حذف با ذلته. بعدش که ظهر می شه و باید برم یه گوشه ای گیر بیارم بشینم یواشکی یه چیزی بخورم. بعدم که همه از جلو آدم رد می شن و با اینکه خودشون واسه همینکار اومدن اونجا، یه ساعت تیکه می اندازن به آدم. بعدش معمولا الکترونیک دارم (اگه برم سر کلاس) دیروز زل زد تو چشم من و گفت: کسی هست که این درسو قبلا گرفته باشه و افتاده باشه؟ اونقدر نگام کرد که مجبور شدم خودم دستمو بگیرم بالا. به حمید هیچی نگفت. فقط منو یادش بود. بعدم از همون لبخندای موذیانه زد و گفت پس سر کلاس به ما کمک کنین. طبیعتا اگه می تونستم به اون کمک کنم، ترم پیش پاس کرده بودم درسمو. بعدشم که زبان دارم. یارو یه چیزایی سر کلاس زبان تخصصی می گه که معمولا تو کلاسای بیرون ترم اول درس می دن. دیروزم که نوار واسمون گذاشته بود که مثلا listening مون رو قوی کنه. منم چند تا سرفه بلند کردم و به بهانه انیکه مزاحم گوش کردن مردم می شم، زدم بیرون. یه ساعتی بیرون بودم. احتمالا تو دلش گفته، طفلکی مرده که دیگه برنگشته. همین دیگه. یکشنبه خیلی روز طولانی، خسته کننده و دچار روزمرگی ای هست. راستی اونقدر از میزگرد دیروز استقبال شده که دیگه Haloscan می خواد عضویت منو تعلیق کنه چون سروراشون حسابی شلوغ شده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:26 نوشت.
.............................................................................................