یکشنبه، 26 ژانویه 2003
یه روزی رو می بینم که جفت پاهامو از بالای زانو قطع می کنن. این زانو درد لعنتی از دوم دبیرستان پا به پام اومده. معلوم نیست چی از جونم می خواد.
[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:44 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:یکشنبه، 26 ژانویه 2003یه روزی رو می بینم که جفت پاهامو از بالای زانو قطع می کنن. این زانو درد لعنتی از دوم دبیرستان پا به پام اومده. معلوم نیست چی از جونم می خواد. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:44 نوشت.یکشنبه، 26 ژانویه 2003اون خاطراتی که دیروز نوشتم یه تیکه اش جا افتاده بود (امید و حمید). درستش کردم. لینک رئیس کل سمپادم یادم رفته بود بذارم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:43 نوشت.شنبه، 25 ژانویه 2003Love me two times, girl شنبه، 25 ژانویه 2003هیچ جوری نمی تونم خودمو بذارم جای این یارو. فکر کنین یه نفر حق نداشته باشه هشت سال نزدیک هیچ کامپیوتر شبکه شده ای پیداش بشه. اونم یه خدایی مثل این بابا. اولین سایتی که بعد از هشت سال دیده، وبلاگ دوست دخترش بوده! همشو برین اینجا بخونین. ولی یه دیکشنری دم دستتون باشه. یا من سواد اینگیلیسیم نم کشیده یا متنش واقعا کلمه زیاد داره. خیلی دردناکه! دقیقا دردناکه که یه همچین آدمی بعد از این همه سال وقتی به درخواست داونلود کردن Flash plugin برسه، ندونه که چیکار باید بکنه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.شنبه، 25 ژانویه 2003بالاخره آخرین امتحان علومو دادم. فکر نکنم بندازه منو، چون تا جایی که تو ورقه جا می شد، چیزی نوشتم! امتحان دادن تو علوم چیز جالبیه، یه مشت مراقب سگ داره که فقط پاچه می گیرن، رئیس آموزششون در برابر آفریدون خودمون، مثل گوز می مونه در برابر نسیم باد نوروزی!!! همون امتحان یه ساعته کلی خاطره برام زنده کرد. یاد اون وقتایی افتادم که خیال می کردم دانشگاه همونه که اونجا بود! یاد روزای اول دانشگاه افتادم، خیلی اول. یاد آدمایی که باهاشون آشنا شدم و مدل آشنا شدنمون. اون اول که فقط می دونستم ما چهار نفر(من و جواد و پیروز نیما) اونجاییم فقط همینا رو می شناختم. روز ثبت نام اولین کسی که دیدم نیمای خودمون بود، ثبت نام خودش تموم شده بود. تا آخر ثبت نام من موند و پابه پای من اومد دوباره. همونجا پیروزو دیدیم ولی اصلا مارو ندید!!!(اونایی که باهاش برخورد داشتن می دونن که این خیلی طبیعیه) بعد طبق معمول ایران، مدارک کم بود و مجبور شدیم یکی دوساعتی تو صف فتوکپی علوم معطل بشیم. اونجا با اولین آدم جدید آشنا شدم، سید جواد!!! از همون اول شروع کرد به حرف زدن و حسابی مخ مارو خورد. میثم و علی هم تو صف بودن همون موقع. از روز ثبت نام دیگه چیز زیادی یادم نیست. جز یه نفر از خوهران که چون با باباش اومده بود کلی سوژه شده بود برام. دیگه چیزی یادم نیست تا روز اجبار واحد ترم اول. اونجام چیزی یادم نیست، به جز اینکه تا جایی که یادمه نازنین تنها کسی بود که مانتوش مشکی نبود!!! یه چیز دیگه که برام خاطره جالبیه اولین دفعه ای بود که تا ته دانشکده برق رفتم. یه جوری بود، انگار که قدم به قدم که می رم جلو محیط برام روشن می شه. محیطی که الآن فکر کنم مثل کف دستم می شناسمش (دقیقا همین حسو روز اولب که تو دبیرستان بودم تجربه کردم) دیگه کم کم آشناییا شروع شد با همه.فقط آدمایی رو که به نظرم مهمتر یا جالب ترن می گم. اول از همه علی و مهدی بودن، اولش احساس خوبی نداشتم نسبت بهشون. برای اینکه تمام ترم اولو در حال مسخره بازی سر کلاسا بودن. همون هفته اول یه دفعه سر کلاس ریاضی به زور روزنامه منو گرفتن و رفتن ته کلاس به خوندن، نزدیک بود قلندرزاده جفتشونو بندازه بیرون. تا اینکه یه روز که زود رفته بودم، این دوتام اومده بودن و تو حیاط نشسته بودن. از دور برام دست تکون دادن، منم مراما رفتم پهلوشون نشستم، ولی بافاصله!!! بعد کم کم همه چی شروع شد. اولین چیزی که از نیما (فاتحی) یادمه، “اون یارو که سر کلاس رباتیک همش اطهار فضل می کنه!” بود. بعدا کم کم سر قضایای گروه اوج بیشتر آشنا شدیم. علی (اکبر) یه روز سر کلاس آمار زد رو شونه من و گفت “آیدین رضوی شمائین؟” معلوم شد یه یارو که تو مدرسه ما کلاس تقویتی ریاضی گسسته رو درس می داد و همش آویزون من بود برای سوالای امتحانای مدرسه، معلم خصوصی علی بوده و تستای منو می برده برای علی. همشم به علی می گفته این آیدین رتبه اش دورقمی می شه!!! یه روز سر کلاس زبان من و بغلیم داشتیم حرف می زدیم، پشت سر مام دونفر داشتن حرف می زدن، یهو جهرودی برگشت به من گفت: “Would you mind if say you shut up?!!!”، بعد نفر پشتی که فکر کرده بود با اون بودن و در ضمن نفهمیده بود طرف چی گفته، گفت: “Yes sir!!!!”. این آقا، اصغر خودمون بود. بعد یه روز که ماشین اصغر رو تا خرخره پر کرده بودیم، ، یه یارو با ریخت بچه مثبتی تو اون یه ذره جا، ناچارا بغل من نشسته بود. یادم نیست چی گفت که یه دونه از اون فحشای خوشگل خودم بارش کرد، قشنگ گشاد شدن چشمای طرفو می شد حس کرد، امید بود!!! با حمید تو پانوراما آشنا شدم، ولی اصلا یادم نیست چه جوری!! و اما دخترا: اول از همه فکر کنم رئیس کل سمپاد بود! قبل از اون به عنوان “اون دختره که کیف سامسونت داره” برام تعریف شده بود. و البته بقیه برو بچه های گروه سمپاد. منیر(رئیس کل اوج) به عنوان “اون دختر که حرف زدنش مثل پچ پچ می مونه” و یکی دیگه هم به عنوان “همون دختره که با باباش اومده بود” تعریف شده بودن. حتی اسمشونو نمی دونستم. بعدا با رئیس کل Aerospace آشنا شدیم و زهرا. و بعدشم افتادیم تو خط Aerospace. (هنوزم معتقدم که می شه به عنوان موفق ترین گروه بچه های هفتاد و نهی معرفیش کرد، حیف که به گیرای الکی خورد و بچه ها سرد شدن. یه چیز دیگه هم اینکه اکثر اون بچه ها مخابراتی شدن). تو اولین جلسه همین هوافضا! اولین برخورد با بهاره پیش اومد. علی معده اش درد می کرد و رفت دنبال قرص، یهو دیدم یکی وایساده جلوی من، یه قرص گرفته جلوم، می گه اینو بدین به آقای سربندی!! راستی رئیس کل پانوراما هم عضو Aerospace بود. سمن رو می شناختم دورادور، ولی اصولا برخوردی نداشتیم تا سوم اسفند همون سال، تو اون کوچه دم پل سیدخندان!!! دیگه جونم براتون بگه فکر کنم اولین برخوردام با سیما و هما تو اون کلاس الکترونیکی بود که تابستون می رفتیم و همون زمانایی که من اون عمل معروف “خوردن شکلات خاکی و سوسکی” رو انجام دادم. حالا که اینا رو گفتم بذار یه چیز دیگه که یادم اومد بگم. این دیگه آخریشه. فکر کنم مهسا سر قضایای انتخابات انجمن علمی حسابی از دست من ناراحت شد، شاید هنوزم باشه. جمعه، 24 ژانویه 2003احتمالا دیگه کم کم می میرم! حدود نیم لیتر شیر خوردم، همش گفتم به به عجب شیر خوشمزه ایه! بعد که تموم شد دیدم تاریخش کلی گذشته! ولی یه نتیجه گرفتم: شیری که ترش شده باشه خیلی خوشمزه می شه!!! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:02 نوشت.جمعه، 24 ژانویه 2003یه تیکه از از جزوه سیگنال سمن، نوشته خودش نیست، خودشم کپی داره اونو. الآن رسیدم به اون تیکه. اگه اشتباه نکنم جزوه همکلاسی مخابراتی عزیزمون، هرمیون گرنجر باشه. هیچ وقت یادم نمی ره اون لحظه ای رو که بشر به من گفت بیا پای تخته، منم گفتم بلد نیستم، بشر داشت با من کلنجار می رفت که دوستمون دستشو با تمام وجود گرفته بود بالا و هی تکون می داد. آخرم خودش رفت پای تخته و خیالش راحت شد! طفلی آدم خوبیه، ولی این هرمیون بازیاش آدمو اذیت می کنه. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:22 نوشت.جمعه، 24 ژانویه 2003حمید جان قربون دستت اون گزارشای مارو بیار، پس فردا امتحانشه!!! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:43 نوشت.جمعه، 24 ژانویه 2003اساتید مخابراتی نظر بدن: این فیلتری که این می گه کار می کنه؟ من خودم هنوز نه میدان پاس کردم نه آنتن. راستی، این میدانی که اینا راه انداختن برای پارازیت، خطری برای مردم نداره؟ نکنه یه وقت از فردا هممون شکل ابریشمیان بشیم؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:42 نوشت.جمعه، 24 ژانویه 2003از قدیم و ندیم گفتن، تا سه نشه بازی نشه. به این ترتیب اهالی K.N.T بعد از رامین و سولو، به من که به عنوان سومین نفر، باعث این بازی شدم، حسابی مدیونن!!! پنجشنبه، 23 ژانویه 2003می دونستین “برخی از نویسندگان مسلمان از نوعی کثرت گرایی، به نام کثرت گرایی دینی غیر فروکاهشی جانبداری می کنند.”؟…. پنجشنبه، 23 ژانویه 2003یه چیز مسخره: اینجا (کتاب معارف) نوشته که یک غزل عاشقانه زیبا، احساس شهوت آدمی را برمی انگیزد!!! فقط می تونم به نویسنده این کتاب یه چیز بگم، اونم احمقه!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.پنجشنبه، 23 ژانویه 2003هیچ کس خونه نبود. مجبور شدم برم بیرون یه چیزی بگیرم، بخورم. به این ترتیب به یک مُد جدید پی پردم. به این صورت بود که زوجهای خوشبختی که اومده بودن اونجا، در بهترین مورد قد دختره تا شونه پسره بود. پس به همه توصیه می شه که این مُد جدیدو شدیدا رعایت کنن. [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.پنجشنبه، 23 ژانویه 2003اگه شانس بیارم، شبنه از شر آخرین معارف عمرم خلاص می شم. از اونم بالاتر از شر آخرین درس عمومی عمرم خلاص می شم. یوهووو دیگه مجبور نیستم خزعبلات بی مصرف حفظ کنم. پنجشنبه، 23 ژانویه 2003دوست عزیز دبیرستانی بدون کمک ما و با کمک لبه کفش و توی آستین و ماشین حساب انتگرال گیر و امداد غیبی، امتحانشو داد. الآن از بیرون جلسه زنگ زد و باهم صحبت کردیم. خدا خودش همه رو به راه راست هدایت کنه! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:20 نوشت.چهارشنبه، 22 ژانویه 2003
چهارشنبه، 22 ژانویه 2003دوست عزیز دبیرستانی زنگ زده می گه من فردا امتحان معادلات دارم، وسط امتحان زنگ می زنم بهت، سوالا رو برات می خونم، تو حل کن، بعدش زنگ می زنم جواباشو ازت می گیرم!!!! چهارشنبه، 22 ژانویه 2003You don’t have to say you love me، اجرای Lynn Anderson، می خواستم اجرای همزاد خودم (الویس) رو بذارم بیارم ولی به دیجیتالش دسترسی نداشتم. اونو روی DVD دارم که دیگه خیلی دیجیتاله! فعلا وقت منتقل کردنش به کامپیوترو ندارم، ایشالا بعد از امتحانا. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.چهارشنبه، 22 ژانویه 2003پرده های اتاق برن کنار! می خوام برفو تماشا کنم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.چهارشنبه، 22 ژانویه 2003تمام وجودم درد می کنه. سرم درد می کنه. دندونم درد می کنه. زانوم درد می کنه. معده ام داره پدرمو در میاره. طرف چپ قفسه سینه ام از صبح درد می کنه (فکر کنم آپاندیس باشه)، کاش فقط همینا بود. دارم می میرم ایشالا…. ولی بگین دفعه بعدی دردشو کمتر کنن. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:59 نوشت.
| ||||