مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 31 ژانویه 2003     

خب، اینجا یه کیبورد داریم که از زمان جنگ جهانی (اون موقعی که کنکور داشتم) تا حالا تمیز نشده. علاوه بر شکل ظاهریش که دیگه تقریبا سیاه شده، توش فکر کنم همه چیز پیدا بشه، از بیسکوئیت مادر و چیپس تا مو و شوره سر، البته سس کچاپ و ماست موسیر هم چیزیه که به وفور توش پیدا می شه (می تونم ماستو از رو جلد کتاب چنگ لیس بزنم، ولی دیگه از توی کیبورد نمی تونم!). خلاصه اینکه تنها چیزی که کم داشت خون بود، که اونم بهش اضافه کردم. الآن دیگه کافیه یه آزمایش DNA بده که معلوم بشه، مال من بوده. ولی خودمم موندم که چه جوری این همه خون به در و دیوار پاشیده! چون با پراکندگی نسبتا بالایی همه جاش لکه های خون دیده می شه. حوصله ندارم پاکش کنم، بیخیال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 30 ژانویه 2003     

قضیه ویلسون: اگر p عددی اول باشد، آنگاه حاصلضرب اعداد طبیعی از 1 تا p-1، بعلاوه 1، مضربی از p خواهد بود.
کسی می تونه اثباتش کنه؟ از همون اول تو نظریه اعداد گیر می کردم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:53 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 30 ژانویه 2003     

درد من بنگری به ستاره می رسی
من همان میخکم که شکسته ام بسی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:38 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 29 ژانویه 2003     

جقدر زندگی بدون تلفن سخته، درود بر همه مخابراتیای عالم!
چقدر زندگی بدون برق سخته، درود بر همه قدرتیای عالم!
چقدر زندگی بدون لوازم الکترونیکی سخته، درود بر همه الکترونیکیای عالم!
چقدر زندگی بدون سیستمای کنترلی سخته، درود بر همه کنترلیای عالم!
اصلا کلا درود بر همه برقیای عالم!
And no-one else matters!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:08 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 29 ژانویه 2003     

telefone ghat shode…….laptope baba…… kheili darepite…… tele khodamo mikham…… komaaak

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:10 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 28 ژانویه 2003     

Talk to me softly
There’s something in your eyes
Don’t hang your head in sorrow
And please don’t cry
I know how you feel inside I’ve
I’ve been there before
Somethin’s changin’ inside you
And don’t you know

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:05 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 28 ژانویه 2003     

نگفتم وضع حافطه ام خرابه؟ یادم رفته بود وبلاگ دارم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 26 ژانویه 2003     

وضعم، برای خودم حسابی نگران کننده اس. حافظه ام، یکی از چیزایی که همیشه بهش نازیدم، بدجوری داره گیج می زنه تازگیا. یهو می بینی یه چیزی رو به فاصله دو روز، سه بار از یکی می پرسم. یا مثلا یه جکی رو که پریروز شنیدم، وقتی دوباره می شنوم خیال می کن جدیده، کلی بهش می خندم. خاک به سرم شد. فردا پس فرداس که عکسمو بزنن تو روزنامه، بگن نامبرده که دارای اختلال حواس نیز می باشد، گم و گور شده خبر مرگش. هرکی ازش خبر داره بره بمیره!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 26 ژانویه 2003     

Can anybody find me, somebody to love?

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 26 ژانویه 2003     

یه روزی رو می بینم که جفت پاهامو از بالای زانو قطع می کنن. این زانو درد لعنتی از دوم دبیرستان پا به پام اومده. معلوم نیست چی از جونم می خواد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:44 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 26 ژانویه 2003     

اون خاطراتی که دیروز نوشتم یه تیکه اش جا افتاده بود (امید و حمید). درستش کردم. لینک رئیس کل سمپادم یادم رفته بود بذارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:43 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 25 ژانویه 2003     

Love me two times, girl
One for tomorrow
One just for today
Love me two times
I’m goin’ away

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 25 ژانویه 2003     

هیچ جوری نمی تونم خودمو بذارم جای این یارو. فکر کنین یه نفر حق نداشته باشه هشت سال نزدیک هیچ کامپیوتر شبکه شده ای پیداش بشه. اونم یه خدایی مثل این بابا. اولین سایتی که بعد از هشت سال دیده، وبلاگ دوست دخترش بوده! همشو برین اینجا بخونین. ولی یه دیکشنری دم دستتون باشه. یا من سواد اینگیلیسیم نم کشیده یا متنش واقعا کلمه زیاد داره. خیلی دردناکه! دقیقا دردناکه که یه همچین آدمی بعد از این همه سال وقتی به درخواست داونلود کردن Flash plugin برسه، ندونه که چیکار باید بکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 25 ژانویه 2003     

بالاخره آخرین امتحان علومو دادم. فکر نکنم بندازه منو، چون تا جایی که تو ورقه جا می شد، چیزی نوشتم! امتحان دادن تو علوم چیز جالبیه، یه مشت مراقب سگ داره که فقط پاچه می گیرن، رئیس آموزششون در برابر آفریدون خودمون، مثل گوز می مونه در برابر نسیم باد نوروزی!!! همون امتحان یه ساعته کلی خاطره برام زنده کرد. یاد اون وقتایی افتادم که خیال می کردم دانشگاه همونه که اونجا بود! یاد روزای اول دانشگاه افتادم، خیلی اول. یاد آدمایی که باهاشون آشنا شدم و مدل آشنا شدنمون. اون اول که فقط می دونستم ما چهار نفر(من و جواد و پیروز نیما) اونجاییم فقط همینا رو می شناختم. روز ثبت نام اولین کسی که دیدم نیمای خودمون بود، ثبت نام خودش تموم شده بود. تا آخر ثبت نام من موند و پابه پای من اومد دوباره. همونجا پیروزو دیدیم ولی اصلا مارو ندید!!!(اونایی که باهاش برخورد داشتن می دونن که این خیلی طبیعیه) بعد طبق معمول ایران، مدارک کم بود و مجبور شدیم یکی دوساعتی تو صف فتوکپی علوم معطل بشیم. اونجا با اولین آدم جدید آشنا شدم، سید جواد!!! از همون اول شروع کرد به حرف زدن و حسابی مخ مارو خورد. میثم و علی هم تو صف بودن همون موقع. از روز ثبت نام دیگه چیز زیادی یادم نیست. جز یه نفر از خوهران که چون با باباش اومده بود کلی سوژه شده بود برام. دیگه چیزی یادم نیست تا روز اجبار واحد ترم اول. اونجام چیزی یادم نیست، به جز اینکه تا جایی که یادمه نازنین تنها کسی بود که مانتوش مشکی نبود!!! یه چیز دیگه که برام خاطره جالبیه اولین دفعه ای بود که تا ته دانشکده برق رفتم. یه جوری بود، انگار که قدم به قدم که می رم جلو محیط برام روشن می شه. محیطی که الآن فکر کنم مثل کف دستم می شناسمش (دقیقا همین حسو روز اولب که تو دبیرستان بودم تجربه کردم) دیگه کم کم آشناییا شروع شد با همه.فقط آدمایی رو که به نظرم مهمتر یا جالب ترن می گم. اول از همه علی و مهدی بودن، اولش احساس خوبی نداشتم نسبت بهشون. برای اینکه تمام ترم اولو در حال مسخره بازی سر کلاسا بودن. همون هفته اول یه دفعه سر کلاس ریاضی به زور روزنامه منو گرفتن و رفتن ته کلاس به خوندن، نزدیک بود قلندرزاده جفتشونو بندازه بیرون. تا اینکه یه روز که زود رفته بودم، این دوتام اومده بودن و تو حیاط نشسته بودن. از دور برام دست تکون دادن، منم مراما رفتم پهلوشون نشستم، ولی بافاصله!!! بعد کم کم همه چی شروع شد. اولین چیزی که از نیما (فاتحی) یادمه، “اون یارو که سر کلاس رباتیک همش اطهار فضل می کنه!” بود. بعدا کم کم سر قضایای گروه اوج بیشتر آشنا شدیم. علی (اکبر) یه روز سر کلاس آمار زد رو شونه من و گفت “آیدین رضوی شمائین؟” معلوم شد یه یارو که تو مدرسه ما کلاس تقویتی ریاضی گسسته رو درس می داد و همش آویزون من بود برای سوالای امتحانای مدرسه، معلم خصوصی علی بوده و تستای منو می برده برای علی. همشم به علی می گفته این آیدین رتبه اش دورقمی می شه!!! یه روز سر کلاس زبان من و بغلیم داشتیم حرف می زدیم، پشت سر مام دونفر داشتن حرف می زدن، یهو جهرودی برگشت به من گفت: “Would you mind if say you shut up?!!!”، بعد نفر پشتی که فکر کرده بود با اون بودن و در ضمن نفهمیده بود طرف چی گفته، گفت: “Yes sir!!!!”. این آقا، اصغر خودمون بود. بعد یه روز که ماشین اصغر رو تا خرخره پر کرده بودیم، ، یه یارو با ریخت بچه مثبتی تو اون یه ذره جا، ناچارا بغل من نشسته بود. یادم نیست چی گفت که یه دونه از اون فحشای خوشگل خودم بارش کرد، قشنگ گشاد شدن چشمای طرفو می شد حس کرد، امید بود!!! با حمید تو پانوراما آشنا شدم، ولی اصلا یادم نیست چه جوری!! و اما دخترا: اول از همه فکر کنم رئیس کل سمپاد بود! قبل از اون به عنوان “اون دختره که کیف سامسونت داره” برام تعریف شده بود. و البته بقیه برو بچه های گروه سمپاد. منیر(رئیس کل اوج) به عنوان “اون دختر که حرف زدنش مثل پچ پچ می مونه” و یکی دیگه هم به عنوان “همون دختره که با باباش اومده بود” تعریف شده بودن. حتی اسمشونو نمی دونستم. بعدا با رئیس کل Aerospace آشنا شدیم و زهرا. و بعدشم افتادیم تو خط Aerospace. (هنوزم معتقدم که می شه به عنوان موفق ترین گروه بچه های هفتاد و نهی معرفیش کرد، حیف که به گیرای الکی خورد و بچه ها سرد شدن. یه چیز دیگه هم اینکه اکثر اون بچه ها مخابراتی شدن). تو اولین جلسه همین هوافضا! اولین برخورد با بهاره پیش اومد. علی معده اش درد می کرد و رفت دنبال قرص، یهو دیدم یکی وایساده جلوی من، یه قرص گرفته جلوم، می گه اینو بدین به آقای سربندی!! راستی رئیس کل پانوراما هم عضو Aerospace بود. سمن رو می شناختم دورادور، ولی اصولا برخوردی نداشتیم تا سوم اسفند همون سال، تو اون کوچه دم پل سیدخندان!!! دیگه جونم براتون بگه فکر کنم اولین برخوردام با سیما و هما تو اون کلاس الکترونیکی بود که تابستون می رفتیم و همون زمانایی که من اون عمل معروف “خوردن شکلات خاکی و سوسکی” رو انجام دادم. حالا که اینا رو گفتم بذار یه چیز دیگه که یادم اومد بگم. این دیگه آخریشه. فکر کنم مهسا سر قضایای انتخابات انجمن علمی حسابی از دست من ناراحت شد، شاید هنوزم باشه.
دیگه حرفی ندارم جزاینکه مطمئنم بعد از درسم دلم برای همشون تنگ می شه. آدمایی که عادت کردم هر روز ببینمشون.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:58 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 24 ژانویه 2003     

احتمالا دیگه کم کم می میرم! حدود نیم لیتر شیر خوردم، همش گفتم به به عجب شیر خوشمزه ایه! بعد که تموم شد دیدم تاریخش کلی گذشته! ولی یه نتیجه گرفتم: شیری که ترش شده باشه خیلی خوشمزه می شه!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:02 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 24 ژانویه 2003     

یه تیکه از از جزوه سیگنال سمن، نوشته خودش نیست، خودشم کپی داره اونو. الآن رسیدم به اون تیکه. اگه اشتباه نکنم جزوه همکلاسی مخابراتی عزیزمون، هرمیون گرنجر باشه. هیچ وقت یادم نمی ره اون لحظه ای رو که بشر به من گفت بیا پای تخته، منم گفتم بلد نیستم، بشر داشت با من کلنجار می رفت که دوستمون دستشو با تمام وجود گرفته بود بالا و هی تکون می داد. آخرم خودش رفت پای تخته و خیالش راحت شد! طفلی آدم خوبیه، ولی این هرمیون بازیاش آدمو اذیت می کنه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:22 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 24 ژانویه 2003     

حمید جان قربون دستت اون گزارشای مارو بیار، پس فردا امتحانشه!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:43 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 24 ژانویه 2003     

اساتید مخابراتی نظر بدن: این فیلتری که این می گه کار می کنه؟ من خودم هنوز نه میدان پاس کردم نه آنتن. راستی، این میدانی که اینا راه انداختن برای پارازیت، خطری برای مردم نداره؟ نکنه یه وقت از فردا هممون شکل ابریشمیان بشیم؟

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:42 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 24 ژانویه 2003     

از قدیم و ندیم گفتن، تا سه نشه بازی نشه. به این ترتیب اهالی K.N.T بعد از رامین و سولو، به من که به عنوان سومین نفر، باعث این بازی شدم، حسابی مدیونن!!!
به هر حال امروز وبلاگ منم یه ساله شد. همشو مدیون الطاف ذات باریتعالی هستم( آخه خیلی معارف خوندم) به هر حال فکر می کنم وبلاگمو دوست دارم و به وجودش افتخار می کنم!
همین دیگه!(خودم یاد اون سخنرانی پرشورم افتادم که باعث شد یه روز دانشکده تعطیل بشه)
من متعلق به این مردمم، خواهش می کنم تشویق نکنین. با عرض خداحافظی خدمت روان پاک همه مردگان!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:41 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 23 ژانویه 2003     

می دونستین “برخی از نویسندگان مسلمان از نوعی کثرت گرایی، به نام کثرت گرایی دینی غیر فروکاهشی جانبداری می کنند.”؟….
اااا چه باحال، اینجا نوشته یه سری ظاهرالاسلام اسرائیلی زمان خلفای سه گانه می خواستن اسلام رو تحریف کنن. احتمالا برگه ماموریتشونو خود شارون پدرسوخته امضا کرده بوده….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:59 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002