جمعه، 7 فوریه 2003
حسادت، حس مسخره ایه. آدمو به هیچ جا نمی رسونه، چه خوب، چه بد.
[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:جمعه، 7 فوریه 2003حسادت، حس مسخره ایه. آدمو به هیچ جا نمی رسونه، چه خوب، چه بد. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.جمعه، 7 فوریه 2003روشنک برام ایمیل فرستاده. آآآآخ جون. از بس که من تنبلی کردم بالاخره اون سکوتو شکست. روشنک یه فامیل دوره که تو خونواده بی در و پیکر ما، نزدیک حساب می شه. خیلی نزدیک. با وجود اینکه هفت سال اختلاف سن داریم، ولی وقتی بچه بودم همیشه به عنوان یه هم بازی خوب برام تعریف شده بود، حالام یه دوست خوب. شاید بشه گفت بعد از بابام دومین کسی بود که باعث می شد من به برق علاقه مند بشم. الآن دیگه داره تز دکترای Optoelectronics اش رو می نویسه و به لطف برادر انقلابی احمقمون (بن لادن) نزدیک دو ساله که ندیدمش. چون کافیه که از آمریکا خارج بشه تا برادر ضدانقلاب احمق ترمون (دبلیو بوش) دیگه راهش نده. خیلی دلم براش تنگ شده. کلا از جنگ متنفرم، به هر دلیلی که می خواد باشه. به هز حال امیدوارم زودتر از دست این احمقا خلاص بشیم. بازم ممنون روشی جان. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:19 نوشت.پنجشنبه، 6 فوریه 2003مامان و بابام رانندگی منو قبول ندارن، منم در عوض رانندگی اونا رو قبول ندارم. مساله اینه که اونا زورشون بیشتره. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.پنجشنبه، 6 فوریه 2003the old man then prepares پنجشنبه، 6 فوریه 2003تقصیر خودمه! از اول نباید بهشون رو می دادم. حالا دیگه همش می خوان سوارم بشن. اشیا رو می گم. به نظر من اشیا حس دارن، یا حداقل دل دارن. نمونه اش اون ساعتم بود که تا یه ساعت جدید گرفتم، از کار افتاد. حالام نوبت کامپیوترم شده، از اون هفته که صحبت عوض کردن سیستمو شروع کردم، تا حالا همش قاطی می کنه، حالیش نیست این جوری منو بدبخت می کنه. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:30 نوشت.پنجشنبه، 6 فوریه 2003یا من عوض شدم و خودم نفهمیدم، یا بقیه عوض شدن! به هر حال تو این دو روزه، با حرفایی که به نظر خودم خیلی عادی بودن، سه نفر( که اتفاقا خیلی هم نزدیک حساب می شن) رو به شدت عصبانی کردم از دست خودم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:29 نوشت.چهارشنبه، 5 فوریه 2003And please remember that I never lied سهشنبه، 4 فوریه 2003من که دیگه عقلم قد نمی ده. یه نفر هست که…. بیخیال هزاران نفر هست اصلا، به من چه! دوشنبه، 3 فوریه 2003[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.دوشنبه، 3 فوریه 2003بادبانا رو بکشین! یکشنبه، 2 فوریه 2003“همه مشکل همین جاس. نمی شه یه جای قشنگ و آرامش بخش پیدا کرد چون همچین جایی وجود خارجی نداره. می شه تصور کرد که همچین جایی هست، ولی وقتی به اونجا می ری و حواست نیست، یکی یواشکی میاد و درست بغل گوشت می نویسه “دهنت رو…”.یه بار امتحان کن. حتی فکر کنم وقتی بمیرم و ببرنم تو قبرستون و چالم کنن و یه سنگ قبر هم برام درست کنن که روش نوشته “هولدن کالفیلد” و سال تولد و وفاتم رو ذکر کردن، زیرش هم نوشته “دهنت رو…”. درواقع مطمئنم که این طوری می شه.” یکشنبه، 2 فوریه 2003می دونین رسوندن یه جنازه از دانشکده تا خونه چقدر سخته؟ وقتی که مجبور باشی سوار تاکسیش کنی، تو تاکسی دوتا آشنا باشن که نباید از جنازه باخبر بشن، تو خونه همه باید فکر کنن به خاطر انتخاب واحد بوده که جنازه مونده رو دستت. شنبه، 1 فوریه 2003If I had to lose a mile شنبه، 1 فوریه 2003تلفن اتاقو از پریز کشیدم. اگه کسی کارم داشت، بهتره نداشته باشه، چون من کاری با کسی ندارم. [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.شنبه، 1 فوریه 2003الآن یادم افتاد، مهسا کجا بود امروز؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.شنبه، 1 فوریه 2003حاضرم شرط ببندم هرکی دیگه بود تاحالا بریده بود. بسه دیگه. مرامی بسه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:51 نوشت.شنبه، 1 فوریه 2003افسوس بر من شنبه، 1 فوریه 2003کاش می فهمیدم دکتر و آفریدون این ترم چه غلطی می کردن که این ریختی ریدن به انتخاب واحد. ااااااااااااااااااه. احمقا! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:34 نوشت.جمعه، 31 ژانویه 2003بفرما! می گم حواسم پرته، اینم یه نمونه جدیدش: جمعه، 31 ژانویه 2003whatever happens, I’ll leave it all to chance
| ||||