پنجشنبه، 23 ژانویه 2003
یه چیز مسخره: اینجا (کتاب معارف) نوشته که یک غزل عاشقانه زیبا، احساس شهوت آدمی را برمی انگیزد!!! فقط می تونم به نویسنده این کتاب یه چیز بگم، اونم احمقه!!!
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:پنجشنبه، 23 ژانویه 2003یه چیز مسخره: اینجا (کتاب معارف) نوشته که یک غزل عاشقانه زیبا، احساس شهوت آدمی را برمی انگیزد!!! فقط می تونم به نویسنده این کتاب یه چیز بگم، اونم احمقه!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.پنجشنبه، 23 ژانویه 2003هیچ کس خونه نبود. مجبور شدم برم بیرون یه چیزی بگیرم، بخورم. به این ترتیب به یک مُد جدید پی پردم. به این صورت بود که زوجهای خوشبختی که اومده بودن اونجا، در بهترین مورد قد دختره تا شونه پسره بود. پس به همه توصیه می شه که این مُد جدیدو شدیدا رعایت کنن. [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.پنجشنبه، 23 ژانویه 2003اگه شانس بیارم، شبنه از شر آخرین معارف عمرم خلاص می شم. از اونم بالاتر از شر آخرین درس عمومی عمرم خلاص می شم. یوهووو دیگه مجبور نیستم خزعبلات بی مصرف حفظ کنم. پنجشنبه، 23 ژانویه 2003دوست عزیز دبیرستانی بدون کمک ما و با کمک لبه کفش و توی آستین و ماشین حساب انتگرال گیر و امداد غیبی، امتحانشو داد. الآن از بیرون جلسه زنگ زد و باهم صحبت کردیم. خدا خودش همه رو به راه راست هدایت کنه! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:20 نوشت.چهارشنبه، 22 ژانویه 2003
چهارشنبه، 22 ژانویه 2003دوست عزیز دبیرستانی زنگ زده می گه من فردا امتحان معادلات دارم، وسط امتحان زنگ می زنم بهت، سوالا رو برات می خونم، تو حل کن، بعدش زنگ می زنم جواباشو ازت می گیرم!!!! چهارشنبه، 22 ژانویه 2003You don’t have to say you love me، اجرای Lynn Anderson، می خواستم اجرای همزاد خودم (الویس) رو بذارم بیارم ولی به دیجیتالش دسترسی نداشتم. اونو روی DVD دارم که دیگه خیلی دیجیتاله! فعلا وقت منتقل کردنش به کامپیوترو ندارم، ایشالا بعد از امتحانا. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.چهارشنبه، 22 ژانویه 2003پرده های اتاق برن کنار! می خوام برفو تماشا کنم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.چهارشنبه، 22 ژانویه 2003تمام وجودم درد می کنه. سرم درد می کنه. دندونم درد می کنه. زانوم درد می کنه. معده ام داره پدرمو در میاره. طرف چپ قفسه سینه ام از صبح درد می کنه (فکر کنم آپاندیس باشه)، کاش فقط همینا بود. دارم می میرم ایشالا…. ولی بگین دفعه بعدی دردشو کمتر کنن. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:59 نوشت.سهشنبه، 21 ژانویه 2003ببینم! اگه عربا دخترا رو زنده به گور می کردن، پس مرداشون بچه می زائیدن؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:02 نوشت.سهشنبه، 21 ژانویه 2003یه وقتی از شبانه روز، داخلی. بابام ریش تراش منو برداشته. سهشنبه، 21 ژانویه 2003بوسه از اون لبا چه حالی داره…. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:56 نوشت.سهشنبه، 21 ژانویه 2003واقعا که! با وجود تمام بدیهیاتی که می دونم، دیروز یه لحظه فکر کردم محرک دائم ساختم! اونم نه مکانیکی و مغناطیسی، بلکه الکترونیکی!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:55 نوشت.سهشنبه، 21 ژانویه 2003اخطار: اگه قلبتون ضعیفه، یا خیلی مثبتین نخونین! سهشنبه، 21 ژانویه 2003واقعا خدا این سمن رو برای ما نگه داره، اگه نبود، من از کجا جزوه می اوردم که واسه امتحانام بخونم؟ الآن داشتم کاغذامو مرتب می کردم، دیدم سه سری کپی از جزوه سیگنال سمن دارم!!! دوشنبه، 20 ژانویه 2003دوتا امتحان مونده، جفتش تو یه روز. یکیش که سیگناله که انصافا یکی از شیرین ترین درساییه که تاحالا داشتم، اون یکیش معارفه!!! این دیگه از ماشینم بدتره، چون اون اقلا یه ذره منطق توش بود، ولی این دیگه همونم نداره. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.دوشنبه، 20 ژانویه 2003آیدین کبیر ماستمال می شود! شنبه، 18 ژانویه 2003بابا خیلی مملکتمون گل و بلبله!!!!! نیروی انتظامیش جای اینکه جلوی تکثیر کنندگان رو بگیره، به مردم توصیه کرده تو خونه خودشونم با چادر چاقچور راه برن!! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:09 نوشت.شنبه، 18 ژانویه 2003یهو یاد اردوی آدربایجان افتادم، اون وقتی که ساعت 1 صبح تو رشت، یا ساعت 3 تو اهر، می گفتیم: “به افتخار آقای راننده که از اون بوقای خوشگلش می زنه!!!” بعدش جو راننده رو می گرفت و دستشو می ذاشت رو بوق. بوقشم از این بوق خرکی حسابیا بود. ما از وسط شهر رد می شدیم و پشت سرمون چراغای شهر بود که روشن می شد، احتمالا فحش و نفرین مردم هم بدرقه راهمون می شد. شنبه، 18 ژانویه 2003می خواد بچرخه، می خواد نچرخه. به هر حال اگه میان ترما اثر نداشته باشن، فکر کنم بیفتم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:34 نوشت.
| ||||