سهشنبه، 18 مارس 2003
این کتاب کارلسون رو که می بینم یاد کتاب “جنایات ABC” آگاتا کریستی می افتم. آخه اینم اسمه که این بابا داره؟ A. Bruce Carlson!!!
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:سهشنبه، 18 مارس 2003این کتاب کارلسون رو که می بینم یاد کتاب “جنایات ABC” آگاتا کریستی می افتم. آخه اینم اسمه که این بابا داره؟ A. Bruce Carlson!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.دوشنبه، 17 مارس 2003طرف من نیاین! من یه دیابتی خطرناکم! دیابت به درک، دعا کنین این آسم برونشیتی من امشب یه کاری دستم نده، از همین الآن سینه ام خس خس می کنه! [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.یکشنبه، 16 مارس 2003البته حالا که فکر می کنم می بینم محدث بیچاره به فتح پرچم کاری نداشت. یادم نیست آخرش چه بلایی سرمون اومد که بیخیالش شدیم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:46 نوشت.یکشنبه، 16 مارس 2003راستی امروز سالگرد حماسه بیست و پنجم اسفنده. پنج سال پیش در چنین روزی رفتیم زیر تک درخت حیاط دبیرستان کنار زمین بسکت، تحصن کردیم به این هدف که یه امتحان که قرار بود شب عید باشه، برگزار نشه. یکشنبه، 16 مارس 2003این اتاق تکونی یه فایده ای که داشت این بود که بازی “فتح پرچم” رو دوباره پیدا کردم. یه شب زمانی که دوم راهنمایی بودیم می خواستیم تو مدرسه بخوابیم، تا وقتی هوا روشن بود فوتبال بازی کردیم، بعدشم کلی قایم موشک، بعد که دیگه خسته شدیم تازه رفتیم دوتا فتح پرچم خریدیم و تا صبح نشستیم به بازی کردن. این جوری شروع شد، بعد کار رسید به جایی که تو هرکلاس بیست و پنج نفره، اقلا پنج تا سِت بازی پیدا می شد. کم کم کار به مسابقات دوره ای و جام فتح پرچم در مواد انفرادی و تیمی رسید! محال بود وقت آزاد پیدا بشه و همه یه گوشه شروع نکنن به بازی کردن. حتی زنگ ورزش به جای فوتبال، فتح پرچم بازی می کردیم. بالاخره به جایی رسیدیم که محدث مسابقات فتح پرچم رو در سطح راهنمایی علامه حلی دو، تحریم کرد! (این محدث یه پیرمردی بود که معلم قرآن بود و احساس می کرد باید تمام بشریت رو از گمراهی نجات بده و این ماموریت از مدرسه ما شروع می شد!( یه بار دیگه هم که من و چند نفر دیگه فتنه تجارت تمبر رو تو مدرسه راه انداختیم بعد از سه هفته تمبر رو تحریم کرد و گفت از این به بعد هرکی تو مدرسه تمبر بیاره، خشتکش نمی دونم چی چی می شه! واقعا تجارت پرسودی بود، حیف شد! (دوسال پیش که ختم یکی از معلمای راهنمایی بود همه رفته بودیم و کلی هم با معلمای قدیمی چَت کردیم، ولی تا محدث اومد همه روشونو کردن اونور، حتی سلامم بهش نکردن!(این صنعت ادبی رو بهش می گن: پرانتز تو پرانتز!(یه صنعت دیگه هم اینجا استفاده شده که اصطلاحا به صنعت علامت تعجب معروفه!))))). از بحث اصلی دور شدم. خلاصه اینکه فتح پرچم تحریم شد! یه چیزی تو مایه های “الیوم ملعبه فتح بَرجَم بای نحو کان حرام است و تلعب با آن در حکم مبارزه با امام زمان است.” بعد هم برگشتیم به زندگی عادی، ولی واقعا بازی معرکه ایه، حاضرم با هرکی خواست مسابقه بدم! یکشنبه، 16 مارس 2003دیدم همه دارن خاطراتشونو می خونن، منم رفتم سراغشون ببینم چی نوشتم، خنده دار بود. تو شرایطی که چندانم بهم خوش نمی گذشت، نشستم داستان طنز نوشتم. چه چیزای باحالی هم از آب در اومدن، وقتی می گم خلم، خب راست می گم دیگه، اونم نه خل عادی! اصولا خلیسم بر خلاف سایر قوای ذاتی انسان، با پیر شدن نه تنها ضعیف تر نمی شه، بلکه تشدیدم می شه!!! شنبه، 15 مارس 2003کلیدامو گم کردم. هرچی که از صبح یه لحظه دستم بوده و هرجایی که رفتم دقیقا مو به مو یادمه، فقط این کلیدای کوفتی معلوم نیست کجان! وضعیتم تو خونه یه چیزیه تو مایه های مهدورالدم! اگه کلیدا تا فردا پیدا نشن، باید همه قفلا عوض بشن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.جمعه، 14 مارس 2003داشتم با پوریا صحبت می کردم یهو یاد خواب دیشبم افتادم، اونقدر خواب عجیبی بود که قطع کردم تلفن رو. وحشتناک بود. برگشته بودم بُن. جایی که پونزده سال پیش، ده روز توش مونده بودم. اول همه چیز همونجوری بود. ولی بعد عوض شد. بد شد. وحشتناک شد خیلی وحشتناک. جاهایی که تو پونزده سال اخیر حتی بهشون فکر نکرده بودم جلوی چشمم بود، با جزئیاتی که تو بیداری اصلا یادم نبود. ولی همشون مخروبه شده بودن، وحشتناک….. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.جمعه، 14 مارس 2003اهم مشاهدات امروزم پشت پنجره، اون دونفری بود که به طرز تابلویی گِی بودن! اگه بدونین چقدر با احساس غذای نذری دهن همدیگه می ذاشتن. چه نگاهای عاشقانه ای که به هم نمی کردن. اصلا از دیدن این زوج خوشبخت اشک تو چشمام حلقه زده بود!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:18 نوشت.جمعه، 14 مارس 2003آدمخورا! نصف جزوه مخابرات من نیست. دست کدومتونه؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:49 نوشت.جمعه، 14 مارس 2003خاک به سرم! یه شلوار داشتم مال سه چهار سال پیش که تو این دو سال آخر اگه پام می کردم باید با کمربند هزار تا چین می انداختم تو کمرش تا نیفته پایین! امروز با مامانم بحث چاقی شد، شلوارمو انداخت جلوم گفت شدی اندازه این! منم برای اینکه نشون بدم هنوز اونقدرام چاق نشدم با اطمینان شلوارو پام کردم! بزغاله دقیقا اندازه شده!!!!!!!!!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:48 نوشت.پنجشنبه، 13 مارس 2003من که هرچی امروز گشتم یه دختری پیدا نکردم که خوشگل و خوش تیپ باشه و پولدارم باشه، خونه و ماشین و جهیزیه مکفی داشته باشه و مهریه هم نخواد و دنبال منم بگرده!!! [6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.پنجشنبه، 13 مارس 2003به به بساط آقایون و خانوما راه افتاد اینجا! طرف با سیستم فلان میلیونی ماشینش تا دیروز modern talking و DJ bobo گوش می کرده حالا واسه من “عمه بابایم کجاست” گذاشته!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:22 نوشت.پنجشنبه، 13 مارس 2003یه بلندگوی شونصد گیگاواتی گذاشتن رو دیوار، پای پنجره ما و دارن از طریقش عزاداری می کنن. منم این طرف پرده، دارم با یه هدفون درپیت نیروانا گوش می کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:21 نوشت.پنجشنبه، 13 مارس 2003مشکل خطوط تلفن اینه که پهنای باندشون چهار کیلو هرتز بیشتر نیست. برای همین امواجی که موقع صحبت رودررو، از طرفت به تو منتقل می شه، نمی تونن از این طریق منتقل بشن. برای همین پای تلفن نمی تونی بفهمی طرفت راجب تو چی فکر می کنه، ولی رودررو، اینو حس می کنی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:20 نوشت.چهارشنبه، 12 مارس 2003ستون سمت راست کلا محتواش به هم ریخت، ممکنه به چشم نیاد ولی عوض شده. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.چهارشنبه، 12 مارس 2003به عنوان اولین اقدام، منی که رو نمک غذا می ریختم، نمک رو حذف کردم از برنامه غذاییم. می گن نمک کلی اثر داره تو وزن آدم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.چهارشنبه، 12 مارس 2003دوتا کشف نسبتا جدید من: Uriah heep و Jethro tull. واقعا تحسین برانگیزن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:41 نوشت.چهارشنبه، 12 مارس 2003به نظر میاد از پارسال، سالها گذشته. درواقع خیلی بیشتر از یه سال بزرگ شدم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.چهارشنبه، 12 مارس 2003 حفاظت شده:[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.
| ||||