مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

دوشنبه، 14 آوریل 2003     

Stop…
Think…
Walk away and let it be

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 4:51 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 آوریل 2003     

بیرون داره حسابی بارون میاد. کلاس الکترونیکمو دودر کردم اومدم تو سایت دانشکده. بغل دستم یه نفر نشسته و یه کتاب گنده HTML باز کرده و معلوم نیست چیکار داره می کنه. دلم می خواد یه واکمن داشتم که الآن برای خودم November rain می ذاشتم و تو حیاط دانشکده قدم می زدم. اونقدر راه می رفتم که حسابی خیس بشم، تا مریض بشم و چند وقت دیگه هم بمیرم.

Don’t ya think that you need somebody
Don’t ya think that you need someone
Everybody needs somebody
You’re not the only one
You’re not the only one

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:35 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 آوریل 2003     

دیشب: آستانه تحریکم امشب خیلی پایینه. دو سه نفر هستن که حرف زدن باهاشون می تونه وضعمو بهتر کنه. ولی نمی دونم خوبه یا بد، چون دقیقا همون مخدریه که منو به این روز انداخته.
پ.ن. یک ساعت و نیم با یکیشون حرف زدم. حالش از من بدتر بود. رسیده اون جایی که من چند ماه پیش رسیدم، ولی تحملش کمتره، اذیتش می کنه. تجربیات خودمو براش گفتم، خدا کنه اثر داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 3:05 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 آوریل 2003     

قضیه پیچیده تر از این حرفاس:
بعضی حس ها ماهیتی دارن که دوطرفه بودن رو ایجاب می کنه. میزان درست بودنشون چه جوری تعیین می شن؟ بعد از اینکه هر طرف ماجرا با روابطی که گفتم تونستن حس خودشون رو تعیین کنن، باید مقدار تابع Cross correlation دوتا حس رو در نقطه صفر زمان بدست بیاریم. هرچی این مقدار بیشتر باشه، میزان درست بودن و موفقیت اون حس رو نشون می ده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 آوریل 2003     

Spend your days full of emptiness,
spend your years full of loneliness,
wasting love in a desperate caress.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 آوریل 2003     

بعد از یه عمر سروکله زدن با پاسکال، حالا که به اسمبلی نگاه می کنم احساسم اینه که با یه بچه عقب افتاده طرفم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:35 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 12 آوریل 2003     

حالا نوبت انتگرال احساسه. طبق تعریف، انتگرال یه حس برابره با انرژی ای که اون حس به آدم می ده یا از آدم می گیره (بسته به علامتش). این تعریف به شدت کاربردیه. بذارین اینجوری تو ضیح بدم:
یه حس رو چه جوری بشناسیم؟ اسمش فقط یه برچسبه، برای اینه که بتونی به دیگران حالی کنی چه حسی داری. می تونی بگی خیلی حس A دارم، یا B رو کم حس می کنم. ولی کمی یا زیادی، نسبیه. خیلی نامشخصه. اون چیزی که خیلی راحت می تونی تشخیص بدی اول اینه که فلان حس در حال کم شدنه یا زیاد شدن. که همون مشتقی هست که درضمن نشان دهنده میزان خطر یک حسه (خطر برای پایداری سیستم ذهنی)، و دوم مقدار انرژی که اون حس به تو می ده. پس تا اینجا یه معادله دیفرانسیل مرتبه اول داریم که هر حس رو بیان می کنه. از این می تونیم خود حس رو تا حد یه ثابت بدست بیاریم. برای اینکه دقیقا بشناسیمش باید یه مقدار اولیه هم داشته باشیم. این مقدار اولیه از تعریف انتگرال حس بدست میاد.
خب حالا یه حس رو دقیقا به صورت یه سیگنال تعریف کردیم. بعدش چی؟ هنوز نمی دونم! باید تجربه کنم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 12 آوریل 2003     

دنبال یه متد لاغری تضمینی فوری می گردم. کسی چیزی سراغ نداره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:38 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 آوریل 2003     

یاد اون چیزی افتادم که سر جلسه کنکور حواسمو پرت کرد و باعث شد آخر اختصاصیا وقت کم بیارم. حوزه ما یه مدرسه ای بود اون آخرای خیابون نواب. همه چیش به کنار. صندلی من درست بغل پله های مدرسه بود و از اونجا راحت پایینو می دیدم. وسط پله ها یه در بود که بعدا معلوم شد توالت بوده. وسطای امتحان یه قالب یخ بزرگ آوردن و همون وسط کنار در توالت گذاشتن رو زمین. بعدم یه شیلنگ از تو همون توالت کشیدن بیرون و یخدون رو با اون آب و اون یخ پر کردن. دیگه تقریبا مطمئن شده بودم که اگه از تشنگی بمیرم از اون آب نمی خورم (هوا وحشتناک گرم بود) که صحنه آخرو دیدم: آب خنک رو ریختن تو یه پارچایی که از نطر من هیچ فرقی خاصی با آفتابه نداشت! نتیجتا دیگه آب نخوردم! درضمن امیدم همونجا امتحان داده، می تونین ازش بپرسین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 آوریل 2003     

لی بای، بزرگترین شاعر چین بوده که هرگز در هوشیاری شعر نگفته!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 آوریل 2003     

امروز یه چیز جدید یاد گرفتم: کاری به دور زدن مردم نداشته باش!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 آوریل 2003     

دارم می فهمم. احساسات به خودی خود چیز ترسناکی نیست. درواقع اون چیزی که ترسناکه، قدر مطلق مشتق یه احساس نسبت به زمانه. خطر تو مواقعی ایجاد می شه که یه احساس در حال از بین رفتنه، یا در حال به وجود اومدنه. باید مواظب بود.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 آوریل 2003     

مرسی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 آوریل 2003     

Now as I look at the future
I feel so close to the past
I’m so afraid of tommorow
wondering which one is the last

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 آوریل 2003     

You have a right to kill me. You have a right to do that… But you have no right to judge me.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 آوریل 2003     

یادته می گفتی یه زمانی می رسه که آدم فقط می تونه به یه چیز اعتماد کنه؟ دیگه حتی به اونم نمی شه اعتماد کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:09 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 آوریل 2003     

چرا باید از صدام دفاع کنم؟ مگه همون آدمی نبود که هشت مملکت مارو داغون کرد؟ مگه همون آدمی نبود که باعث شد تمام سالای بچگی من با ترس جنگ بگذره؟ چرا باید از مردم عراق دفاع کنم؟ مگه همون مردمی نبودن که وقتی شهرای مارو بمباران می کردن می ریختن تو خیابون و از صدام حمایت می کردن؟ نمی دونم چرا بابای من یهو مخالف جنگ شده، شاید یادش رفته که دو سال و نیم سربازیش تو کردستان، وسط جنگ، اونور مرز گذشته، یا شایدم خوش گذشته بهش. درک نمی کنم قضیه رو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:18 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 آوریل 2003     

دوربین صدا و سیما زوم کرده روی صورت یه خبرنگاره، حدود نود و پنج درصد صفحه رو پوشونده و اون پنج درصد دیگه هم فقط آسمونه که دیده می شه. بعد یارو گوینده می گه: بینندگان عزیز اینجا میدان فلسطین در مرکز بغداد است که در پشت سر همکار ما مشاهده می فرمایید!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 آوریل 2003     

گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:46 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 آوریل 2003     

نمی دونم چرا به هرکی می گم ورزش مورد علاقه من هاکی رو یخه چپ چپ نگاهم می کنه. به هر حال از نظر من فقط یه ورزش دیگه هست که از نظر هیجان و سرعت و خشونت با هاکی برابری می کنه، اونم کوئیدیچه. متاسفانه امکان پرداختن به هیچکدومشون نیست!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:55 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002