دوشنبه، 14 آوریل 2003
Stop…
Think…
Walk away and let it be
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:دوشنبه، 14 آوریل 2003Stop… دوشنبه، 14 آوریل 2003بیرون داره حسابی بارون میاد. کلاس الکترونیکمو دودر کردم اومدم تو سایت دانشکده. بغل دستم یه نفر نشسته و یه کتاب گنده HTML باز کرده و معلوم نیست چیکار داره می کنه. دلم می خواد یه واکمن داشتم که الآن برای خودم November rain می ذاشتم و تو حیاط دانشکده قدم می زدم. اونقدر راه می رفتم که حسابی خیس بشم، تا مریض بشم و چند وقت دیگه هم بمیرم. Don’t ya think that you need somebody دوشنبه، 14 آوریل 2003دیشب: آستانه تحریکم امشب خیلی پایینه. دو سه نفر هستن که حرف زدن باهاشون می تونه وضعمو بهتر کنه. ولی نمی دونم خوبه یا بد، چون دقیقا همون مخدریه که منو به این روز انداخته. یکشنبه، 13 آوریل 2003قضیه پیچیده تر از این حرفاس: یکشنبه، 13 آوریل 2003Spend your days full of emptiness, یکشنبه، 13 آوریل 2003بعد از یه عمر سروکله زدن با پاسکال، حالا که به اسمبلی نگاه می کنم احساسم اینه که با یه بچه عقب افتاده طرفم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:35 نوشت.شنبه، 12 آوریل 2003حالا نوبت انتگرال احساسه. طبق تعریف، انتگرال یه حس برابره با انرژی ای که اون حس به آدم می ده یا از آدم می گیره (بسته به علامتش). این تعریف به شدت کاربردیه. بذارین اینجوری تو ضیح بدم: شنبه، 12 آوریل 2003دنبال یه متد لاغری تضمینی فوری می گردم. کسی چیزی سراغ نداره؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:38 نوشت.جمعه، 11 آوریل 2003یاد اون چیزی افتادم که سر جلسه کنکور حواسمو پرت کرد و باعث شد آخر اختصاصیا وقت کم بیارم. حوزه ما یه مدرسه ای بود اون آخرای خیابون نواب. همه چیش به کنار. صندلی من درست بغل پله های مدرسه بود و از اونجا راحت پایینو می دیدم. وسط پله ها یه در بود که بعدا معلوم شد توالت بوده. وسطای امتحان یه قالب یخ بزرگ آوردن و همون وسط کنار در توالت گذاشتن رو زمین. بعدم یه شیلنگ از تو همون توالت کشیدن بیرون و یخدون رو با اون آب و اون یخ پر کردن. دیگه تقریبا مطمئن شده بودم که اگه از تشنگی بمیرم از اون آب نمی خورم (هوا وحشتناک گرم بود) که صحنه آخرو دیدم: آب خنک رو ریختن تو یه پارچایی که از نطر من هیچ فرقی خاصی با آفتابه نداشت! نتیجتا دیگه آب نخوردم! درضمن امیدم همونجا امتحان داده، می تونین ازش بپرسین. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.جمعه، 11 آوریل 2003لی بای، بزرگترین شاعر چین بوده که هرگز در هوشیاری شعر نگفته!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.جمعه، 11 آوریل 2003امروز یه چیز جدید یاد گرفتم: کاری به دور زدن مردم نداشته باش!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.جمعه، 11 آوریل 2003دارم می فهمم. احساسات به خودی خود چیز ترسناکی نیست. درواقع اون چیزی که ترسناکه، قدر مطلق مشتق یه احساس نسبت به زمانه. خطر تو مواقعی ایجاد می شه که یه احساس در حال از بین رفتنه، یا در حال به وجود اومدنه. باید مواظب بود. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.پنجشنبه، 10 آوریل 2003مرسی! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.پنجشنبه، 10 آوریل 2003Now as I look at the future پنجشنبه، 10 آوریل 2003You have a right to kill me. You have a right to do that… But you have no right to judge me. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.چهارشنبه، 9 آوریل 2003یادته می گفتی یه زمانی می رسه که آدم فقط می تونه به یه چیز اعتماد کنه؟ دیگه حتی به اونم نمی شه اعتماد کرد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:09 نوشت.چهارشنبه، 9 آوریل 2003چرا باید از صدام دفاع کنم؟ مگه همون آدمی نبود که هشت مملکت مارو داغون کرد؟ مگه همون آدمی نبود که باعث شد تمام سالای بچگی من با ترس جنگ بگذره؟ چرا باید از مردم عراق دفاع کنم؟ مگه همون مردمی نبودن که وقتی شهرای مارو بمباران می کردن می ریختن تو خیابون و از صدام حمایت می کردن؟ نمی دونم چرا بابای من یهو مخالف جنگ شده، شاید یادش رفته که دو سال و نیم سربازیش تو کردستان، وسط جنگ، اونور مرز گذشته، یا شایدم خوش گذشته بهش. درک نمی کنم قضیه رو. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:18 نوشت.چهارشنبه، 9 آوریل 2003دوربین صدا و سیما زوم کرده روی صورت یه خبرنگاره، حدود نود و پنج درصد صفحه رو پوشونده و اون پنج درصد دیگه هم فقط آسمونه که دیده می شه. بعد یارو گوینده می گه: بینندگان عزیز اینجا میدان فلسطین در مرکز بغداد است که در پشت سر همکار ما مشاهده می فرمایید!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.چهارشنبه، 9 آوریل 2003گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا چهارشنبه، 9 آوریل 2003نمی دونم چرا به هرکی می گم ورزش مورد علاقه من هاکی رو یخه چپ چپ نگاهم می کنه. به هر حال از نظر من فقط یه ورزش دیگه هست که از نظر هیجان و سرعت و خشونت با هاکی برابری می کنه، اونم کوئیدیچه. متاسفانه امکان پرداختن به هیچکدومشون نیست!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:55 نوشت.
| ||||