مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

یکشنبه، 20 آوریل 2003     

یه بلای خنده داری سر شلوارم اومده. به قول پیمان سرطان شلوار گرفتم، یا شایدم رسطان ولشار!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 19 آوریل 2003     

time to live,
time lie,
time to laugh,
time to die….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 19 آوریل 2003     

وااای خدایا! دقیقا از تیر ماه سال هشتاد تاحالا تمام تیکه ها جلوی روم بوده و من نمی فهمیدم. حتی فکرشم نمی کردم. کامل شد. این پازلم کامل شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 18 آوریل 2003     

بالاخره کفاره گناهان سال هشتاد و یک رو پرداخت کردم. نیم ساعت مکالمه تلفنی با سید جواد!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 18 آوریل 2003     

به هر کسی که بتونه روی کره زمین، چیزی کثیف تر از مانیتور و کی بورد اینجانب پیدا کنه، جایزه می دم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 17 آوریل 2003     

شاهزاده مدتها دنبال صاحب کفش می گشت. تا اینکه سیندرلا رو پیدا کرد. ولی همینکه کفشو پاش کرد، سیندرلا تبدیل به غورباقه شد، بعد شاهزاده اونو بوسید و خودش تبدیل به یه وزغ چاق شد، بعد دوتایی باهم رفتن تو جنگل تا اینکه رسیدن پای یه برج بلند، بعد راپونزل موهاشو انداخت پایین ولی اونا کاری به اون نداشتن و با اتکا به چسبناکی پاهاشون از برج بالا رفتن. تا این که گرگه رسید و برج رو با خونه خوک سوم اشتباه گرفت و سعی کرد خرابش کنه ولی غورباقه ها با کمک راپونزل گرگ رو کشتن شنل قرمزی رو از تو شکمش بیرون کشیدن!!!!!!!!
داستان امروزمون نتیجه اخلاقی خاصی نداشت، ولی نتیجه منطقیش این بود که اگه آدم موقع میدان خوندن به سیندرلا فکر کنه، چیز دیگه ای از آب در نمیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:29 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 17 آوریل 2003     

“جنونواره” تموم شد. اون چیزی که می خواستم نشد، ولی اونقدرام ناراضی نیستم ازش. حالا می تونم با خیال راحت به کار و زندگیم برسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:18 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 17 آوریل 2003     

The hotel bar hangover whiskey’s gone dry
The barkeeper’s wig’s crooked
And she’s giving me the eye
I might have said yeah
But I laughed so hard I think I died.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:14 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 آوریل 2003     

چقدر بارون میاد، خسته شدم. همونقدر که از برف خوشم میاد، بارون حالمو بد می کنه.
“چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بارید. در این مدت دوره هایی هم بود که باران ریز می شد، آنوقت همه سراپا لباس می پوشیدند و با قیافه ای نقاهت زده به انتظار می ماندند تا پایان باران را جشن بگیرند، ولی دیری نگذشت که مردم عادت کردند این فواصل را مقدمه دوبرابر شدن باران تعبیر کنند. آسمان با طوفانهای نابود کننده باران فرو می ریخت و از سمت شمال، گردباد سقف خانه ها را از جا می کند و دیوارها را به زمین می ریخت و در کشتزارها آخرین درختان موز را از ریشه می کند.”، “آئورلیانوی دوم با اطمینان از اینکه نه فقط اورسولا، بلکه تمام اهالی ماکوندو منتظرند باران بند بیاید تا بمیرند، با صندوقهای خود به خانه برگشت.”

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 آوریل 2003     

از این به بعد قلم و کاغذ می برم با خودم تو حموم. همیشه وقتی اونجام یه مشت ایده توپ دارم برای نوشتن، ولی وقتی میام بیرون هیچکدومش یادم نمی مونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 آوریل 2003     

وضعیت سال سوم دانشکده که سولو و رامین می گن، چیز جالبیه. دلیل خنده داری هم داره. ولی دلیلشو نمی گم چون از فردا باید منتظر تکذیبیه های صد و پنجاه نفر هفتاد و نهی باشم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 آوریل 2003     

این انیمیشنمای راهنمایی و رانندگی رو دیدین که یه عالمه خلاف می کنه طرف؟ زنگ زده بودن بهم، می خوان از روی تصادف دیروز مام یه انیمیشن بسازن! فکرشو که می کنم خنده ام می گیره، ورود ممنوع رفتیم و تصادف شده، یهو مسعود (فکر کنم تنها آدمی که در طول تاریخ از ابریشمیان دو تا بیست گرفته) پیاده شده و سر طرف داد بیداد می کنه، بعد که فهمید تقصیر من بوده، با همون عصبانیت و همون لحن اومده و منو دعوا می کنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 آوریل 2003     

اگه یه روز بخوام پرنده نگه دارم، انتخاب اولم جغده. اسمشم می ذارم عمو جغد شاخدار!!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 آوریل 2003     

از مشخصه های یه آدم بافرهنگ (که من نمونه بارزش محسوب می شم) اینه که تو اتاقش بیشتر از هر چیز دیگه ای کتاب و مجله و آرشیو روزنامه و جزوه و پلی کپی پیدا بشه و درواقع در هم کمد یا کشویی رو که باز کنی، کاغذ بریزه بیرون. یکی دیگه از مشخصه هاش اینه که اگه تمام اینا رو بریزه بیرون و دونه دونه نگاه کنه، نمی تونه یه کتاب معارف بینشون پیدا کنه که ببره برای کسی!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 آوریل 2003     

همیشه وقتی فکر می کنی حساب همه چیزو کردی، یهو اون چیزی که بهش فکر نکرده بودی ظاهر می شه و جالبه که از همه چیزایی که بهشون فکر کرده بودی عظیم تره. اگه دستم به این مورفی می رسید، خفه اش می کردم. بلایی به سرش میاوردم که دیگه هوس قانون نوشتن نکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 آوریل 2003     

حتی شبایی که خیلی خسته باشم انگار مجبورم کرده باشن، باید یه سری آنلاین بشم. سه شنبه ها به طور معمول از این شباس. اینجور وقتا کافیه گیر آریا سیستم بیفتم، گاهی وقتا که هوس می کنه حتی آدمو DC نمی کنه، فقط یهو می بینی دیگه هیچی receive نداری. چاره اش اینه که قطع کنی و دوباره شماره بگیری، ولی من خیلی خونسرد حتی بدون خاموش کردن کامپیوتر، یه ضرب می رم زیر میز و برقو قطع می کنم، بعدم با خیال راحت می خوابم. بیچاره اونایی که تو این جور شبا دارن با من حرف می زنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:52 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 آوریل 2003     

به به! اینم از شدیدترین تصادف عمرم. به سلامتی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 آوریل 2003     

آدمی که با سینه ستبر و گردن افراشته وسط میدون جنگ راه می ره، اگه تیر می خوره نباید خیلی تعجب کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:22 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 آوریل 2003     

از دست خودم حرصم می گیره. فرض کن سولوژن بعد از سالی اومده باشه دانشکده و اونوقت فقط در حد یه سلام علیک ببینیش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 آوریل 2003     

نمی دونم این بامبول جدید پرشین بلاگه یا دستگاه من قاطی کرده. همه صفحه ها رو می شه آفلاین خوند، به جز وبلاگایی که تو پرشین بلاگن.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002