دوشنبه، 7 جولای 2003
منم مثل بقیه آدما، برای خودم آدم عجیبی حساب می شم! یه موجودی بود که هرروز وبلاگشو می خوندم، بعدا معلوم شد آشنای یکی از بچه هاست و این دوستمون یه جوری حرف زد که معلوم می شد از اون موجود خیلی خوشش نمیاد. دلیل خاصی هم نیاورد ولی از حرفاش این احساس بهم دست داد که اگه اون موجود رو ببینم منم از شخصیتش ممکنه لذت نبرم. بعد از اون دیگه وبلاگشو خیلی بندرت خوندم. وقتایی هم که خوندم اصلا خوشم نیومده از نوشته هاش!!! در واقع انگار با اون صحبتا بر علیه اون موجود Bias شدم. خیلی خنده داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:42 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 7 جولای 2003
Whatever happens I’ll leave it all to chance
Another heartache another failed romance
On and on
Does anybody know what we are living for
I guess I’m learning
I must be warmer now
I’ll soon be turning round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 7 جولای 2003
عادتای رانندگیم دارن عوض می شن. سرعتم نسبتا کم شده. دیگه به ندرت اصلا به دنده پنج احتیاج می شه. بعد از مدتها دارم دو دستی فرمون رو می چسبم. حتما یه دلیل روانی داره. ولی خودم نمی دونم چی. در ضمن روانی باباته!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 7 جولای 2003
پدر منو در اوردن اینا. دو روز رفتم بدو بدو، فقط واسه سه تا دونه امضا. آخرشم کارآموزیمو با ابریشمیان برداشتم. همه رفتن با محل کار مساله رو حل کردن، بعد اومدن سراغ کاغذبازی دانشگاه. من کارای دانشگاه رو تموم کردم، مرکز تحقیقات هنوز تکلیف منو معلوم نکرده. عجب وضعیه ها!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:15 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 5 جولای 2003
Nothing really matters
anyone can see
nothing really matters
nothing really matters to me
any way the wind blows….
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 5 جولای 2003
صحنه جالبی بود. یه دختر کوچولوی چهار ساله که فارسی هم بلد نیست، سر میز، فسنجون رو به باباش نشون داده و می گه: Daddy! dog’s pipi
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 5 جولای 2003
آیدین! چرا این همه طول کشید تا تو فهمیدی اون چیزی که برای تو یه ماجراجویی کوچیک بود، باعث می شد پاهای یه نفر دیگه بلرزه؟ سعی کن بعضی وقتا دنیا رو از دید دیگران ببینی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 3 جولای 2003
امروز (البته دیگه دیروز) سالگرد مرگ جیم موریسون بود. این بشر معرکه بوده. نابغه بوده. عزیز من بوده. آخرشم مثل همه آدمایی که سرشون به تنشون می ارزیده، قبل از رسیدن به سی سالگی می میره…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:34 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 2 جولای 2003
آهای ملت! این سایت شرکت سیما رایانه البرز هستش، (اگه اون البرز رو تهش نمی چپوندن می مردن!). یه کلیک رو اون لینکه بکنین، به آشنا شدن با فعالیت هاشون می ارزه. این دفعه ظراحشون از دستش در رفته! (الآن نیما کله امو می کنه). آهای نیما! به نظر من احترام بذار.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 2 جولای 2003
مردم دو دسته اند، یا منم یا نیستند. همین که گفتم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 ژوئن 2003
اصلا انتظار نداشتم خوابی که دیشب دیدم به این زودی به واقعیت نزدیک بشه. اصلا اونو جزو خوابای درهم و برهمی که همیشه می بینم دسته بندی کرده بودم.
اگه همینجوری پیش بره احتمالا بعد از درسم می رم یه دکه می زنم، تعبیر خواب می کنم، فال قهوه می گیرم، پیش گویی می کنم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 ژوئن 2003
تو یه هفته اخیر سه بار به روش یابویی از خودم کار کشیدم. پنجشنبه، شیش ساعت تو تهران رانندگی کردم از این سر به اون سر و بالعکس. دیروز چهارساعت زیر آفتاب پیاده روی کردم. امروزم هشت ساعت مطالعه کردم. که دیگه الآن چشمام داره از حدقه در میاد. اونم چه کتابایی!
Harry potter and the order of the phoenix
VB . NET
یه مقداری هم سعی کردم مخابرات بخونم، که تلاش واقعا مذبوحانه ای بود.
در روایات اومده، روزی که آیدین کبیر برای کاراش برنامه ریزی کنه و مث آدم به همه کار برسه، آخر دنیاس!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:38 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 ژوئن 2003
This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end
It hurts to set you free
But you’ll never follow me
The end of laughter and soft lies
The end of nights we tried to die
This is the end
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 ژوئن 2003
چند تا کلمه عارفانه هم از مهندس وحید کنترلی ترم آخری بشنوین که سر کلاس مخابرات، تو جزوه خرتوخر من نوشته:
واقعیت جایی معنا می یابد که دریابیم واقعیتی وجود ندارد.
تو این دنیا همه خنگن، به جز اونایی که دیوونه ان.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 29 ژوئن 2003
راستی! من از دیشب به مقام خدای شراب منصوب شدم، البته هنوز دلیل این انتصاب رو از زئوس نپرسیدم!!
[
8 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 29 ژوئن 2003
من اصولا از دست خودم خیلی کیف می کنم. همین دیروز نوشتم که یه حدسایی می زنم. از دوتا حدس فعلا یکیش درست از آب دراومده. نوسترآداموس بره بوق بزنه!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 ژوئن 2003
داشت یادم می رفت که هیچ موزیکی قرار نیست اینجا موندگار بشه. با عرض معذرت از همه دوستانی که بهش وابسته شده بودن، عوضش کردم. این جدیده یکی از دوتا آهنگیه که می خوام موقع سوزوندن جنازه ام پخش بشه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 ژوئن 2003
شاید یه وقت دیگه، شایدم هیچوقت. الآن خودم نمی فهمم چی می فهمم. یه حدسایی می زنم ولی حدسای من هیچ وقت درست از آب در نمیان (به جز در 99 درصد مواقع البته!).
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 ژوئن 2003
You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:42 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 ژوئن 2003
حرفای جدید یه روزی تموم می شن. مطمئنم. هرچی باشه بالاخره تعداد لغات محدود هستش. جملاتی که می شه باهاشون ساخت یه رقم نجومیه، ولی بازم متناهی. اگه جمله های بی معنی رو بذاریم کنار، و اونایی که مضمون مشابه دارن هم برن کنار، دیگه تعداد جمله ها به اون زیادی نیست. بالاخره یه روزی می رسه که همه جمله ها گفته می شه. بعد از اون حتی اگه با هزار بدبختی یه مضمون جدید به ذهن یه نفر برسه، دیگه نمی تونه جوری بیانش کنه که قبلا گفته نشده باشه. تازه اگه قبول کنیم که ساختار فکر، زبانیه (که کاملا قابل قبوله)، دیگه می شه گفت حتی مضمون جدیدی هم به ذهن کسی نمی رسه. زمانی که بشریت به نقطه ای برسه که دیگه هیچ حرف جدیدی نداشته باشه، کارش تمومه. منتظر اون لحظه ام. خدا هم منتظر همون لحظه است.
(همین الآن با مطلب بالا، یکی دیگه از مضامین (البته اگه قبلا بیان نشده باشه) سوخت!!!)
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.
.............................................................................................