مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 10 جولای 2003     

آهای کثافتا! با این فیلتر احمقانه اتون دارین به شعور من توهین می کنین. می فهمین؟ این یه مورد رو نمی تونم تحمل کنم. خوبه که راحت می شه دور زد فیلترتون رو. اقلا یه دوتا سایت پورنو هم تو فیلترتون می ذاشتین که معلوم نشه چی دوست دارین و از چی می ترسین!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 جولای 2003     

دیدم یه چیزایی راجب دبیرستان نوشتم، گفتم جهت تنویر افکار عمومی، این عکس ماهواره ای رو که تازه دستم رسیده بذارم اینجا: (راهنمای عکس اون زیرش هست!)(روی عکس کلیک کنین)

click for larger image

1- کلاسهای سال چهارمی ها (آخرین بار زمان سولوژن ازشون استفاده شده)
2- آمفی تئاتر
3- کتابخونه
4- قسمت اداری (طبقه بالاش اوایل به نظرم مدل خوابگاه بود، من هیچوقت اونجا نرفتم، هیچ وقتم ندیدم استفاده خاصی ازش بشه، فکر کنم یه زمانی ناصرزاده (همه کاره و هیچ کاره گامبوی سازمان) یه اتاقی اونجا داشت واسه خودش)
5- ساختمون اصلی (راهروی جنوبی کلاسهای درس بود، راهروی شمالی آزمایشگاه ها و کارگاه ها و مرکز کامپیوتر، نصف اتاقای شمالی هم خالی مونده بودن)
6- راهروی هوایی بین راهروی طبقه دوم و کتابخونه (استفاده اش نامعلوم بود)
7- بوفه
8- پست برق
9- توالت! (ذکر خیر این ساختمون تو پست قبلی رفت)
10- زمین فوتبال
11- زمین بسکتبال و والیبال
12- درخت توت
13- درخت از گونه ناشناخته ( محل قیام عظیم 25 اسفند که با به خاک و خون کشیده شدن بچه ها تموم شد)
14- خیابون غفاری
15- خونه های مردم
16- تیمارستان روزبه!

پ.ن. اگه کسی جزئیات بیشتری یادش میاد که من ننوشتم، بهم بگه که اضافه کنم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 جولای 2003     

دیشب موقع خواب یاد یه چیز مسخره ای افتاده بودم. توالتای دبیرستان! یادش بخیر. ساختمون مسخره ای داشت به نظرم. فقط خوبیش این بود که به سه نقطه استراتژیک مسلط بود. اولیش درخت عظیم توت دبیرستان بود! دومیش تیمارستان روزبه بود!! سومیش خونه همسایه ای بود که یه دفعه برای جیم زدن از مدرسه پریدیم تو حیاطش و در رفتیم!!! اگه یارو صابخونه هه مارو تو حیاط خونه اش تو خیابون غفاری گیر می انداخت تیکه بزرگمون گوشمون بود.
کلا تو اون ساختمون H شکل که قبل از تبدیل به مدرسه خودش بیمارستان بوده، از یه دوره قبل از ما، کل کلاسها به راهروی جنوبی که مشرف به حیاط مدرسه بود منتقل شد و تو راهروی شمالی که مشرف به حیاط خونه مردم بود دیگه کلاسی تشکیل نشد و اگه کار فوق برنامه ای هم تو اون اتاقا می شد، بلایی سر پنجره ها اورده بودن که نتونی بیرون رو نگاه کنی. من یه شایعه ای شنیدم که این قضیه بعد از این بوده که یه اتفاق اساسا بالای هجده سال تو حیاط یکی از این خونه ها رخ داده و دانش آموزان محترم همه سرگرم تماشا بودن! نمی دونم چقدر حقیقت داره. اینو دیگه بزرگترا (فکر کنم هم دوره های سولو یا جین جین) باید بگن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 8 جولای 2003     

اینجا یه نفر کلاه برداری کرده. من یه Harry potter and the order of phoenix از کازا داونلود کرده بودم و تا تهش خوندم، حالا الآن از یه جا دیگه یه نسخه دیگه اش گیرم اومده. مساله اصلی اینه که این دو تا کتاب ظاهرا از زمین تا آسمون با هم فرق دارن. اصلا دوتا داستان متفاوته!!! خدا کنه اقلا اصلش اونی باشه که من کامل خوندم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 8 جولای 2003     

یک سال پیش در چنین روزی تو ارومیه داشتیم شلوغ کاری می کردیم. روز سوم سفری بود که احتمالا بهترین سفر کل دوران تحصیل باشه. امروز رفتیم کنار دریاچه و یه عالمه لجن مالیدیم به خودمون، به طوری که دیگه قابل شناسایی نبودیم. همه تقریبا راحت خودشونو تمیز کردن ولی من بنا به دلایلی! تا عصر چهار بار دوش گرفتم تا تونستم خودمو از شرش خلاص کنم. عصر هم رفتیم یه کلیسایی و بعدشم خرید که یه بحثی با امید راه افتاد که اولش نزدیک بود کارمون به کتک کاری بکشه (بازم خوبه فقط تو یه مورد با هم اختلاف داریم!!). آخر شب هم رفتیم بند که تفرجگاه ارومیه باشه و اونجا اونقدر شلوغ کردیم که یارو اومد چراغاشو خاموش کرد و مارو انداخت بیرون، بعد رفتیم سراغ یه بدبخت دیگه ای که اون دیگه بیرونمون نکرد و تمام میزاشو اشغال کردیم!
این فقط یه روزش بود. اونقدر اون سفر خوش گذشت که نگو. همیشه دلم می خواسته یه سفرنامه بنویسم، همه چیزشم آماده اس، فقط مشکل کالیبر پیش میاد که خیلی مشکل اساسی ای حساب می شه!
اینم عکس همون لجنا که گفتم. آیدین کبیر با فلش مشخص شده.

هفت کثیف

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 8 جولای 2003     

اگه من دکتر بودم به لاله و لادن می گفتم بشینن رو صندلی و تکون نخورن، بعد دقیقا هدف گیری می کردم و با تبر محکم می کوبیدم اون وسط. اینجوری عمل جداسازی تو کمتر از پنج دقیقه انجام می شد. خب فکر کنم خوب شد که دکتر نیستم. اگه می خواین فحش بدین یا هر نظر مخالفی دارین به خودتون مربوطه و حق دارین، ولی برای من بیشتر جنبه علمی قضیه مهمه. اهمیت عاطفی زیادی برام نداره.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:25 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 8 جولای 2003     

مثلا من دارم تو خونه علافی می کنم. بعد تو زنگ می زنی می پرسی برنامه عصرم چیه. بعد من می گم هیچی. بعد تو می گی پس بیا با هم بریم بیرون. می گم باشه. بعد مثلا تصمیم می گیریم که بریم کافی شاپ. بعد عصر می شه و من سروقت سرقرار حاضر می شم و می بینم که تو مدتهاست که اونجایی. بعد می ریم و می شینیم سر میز و سفارش می دیم و مشغول می شیم. بعد مثلا تو شروع می کنی به حرف زدن و می گی که داری تو آتیش عشق می سوزی و بدون من نمی تونی به زندگیت ادامه بدی. منم تمام مدت دارم گوش می کنم و هیچی نمی گم. بعد موقع رفتن می شه. صورتحساب رو تو یه بشقاب میارن می ذارن رو میز. من دستمو می کنم تو جیبم و شروع می کنم به سوت زدن. تو با کمال میل حساب می کنی. می ریم تو خیابون، من بالاخره شروع می کنم به حرف زدن. می گم که نمی تونم خواسته تو رو برآورده کنم و ازت می خوام که دیگه باهام تماس نگیری. هیچ وقت هم بهت نمی گم که حس واقعیم چی بوده.
این برخورد باعث می شه حس های قوی تر من (اونایی که حق وتو دارن) ارضا بشن، ولی حس های اصلیم (توده های میلیونی حس) سرکوب می شن.
توضیحات: شخصیت مرد داستان دقیقا بر اساس شخصیت خودم پرداخته شده. آدمی که برای ایفای نقش شخصیت زن داستان مد نظر داشتم. هرگز همچین کاری نخواهد کرد، چون تا جایی که می دونم اونم به حس هایی حق وتو داده که من دادم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:29 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 جولای 2003     

پدربزرگم دیسک کمرش نمی دونم چی چی شده، حالا یه دکتری بهش گفته باید عمل کنی، اونم فوری قبول کرده. حالا بچه هاش دارن باهاش چونه می زنن که اقلا یه دکتر دیگه بره ببینه اون چی می گه. ولی اون قبول نمی کنه و می گه الا و للا می رم عمل می کنم. بابام الآن داشت باهاش چونه می زد، وقتی گوشی رو گذاشت گفت: “لجباز یه دنده!” اومدم بگم خودتم همینی، دیدم هممون همینیم تو این خونواده. ماشالا کسی که حرف بقیه رو گوش کنه اصلا پیدا نمی شه.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 جولای 2003     

وقتی پول دستم بیاد می رم یه خونه جن زده می خرم. بعد ارواحی که تو اون خونه هستن یه کاری می کنن که من وسط آشپزخونه خودمو دار بزنم. بعد همه فکر می کنن خودکشی کردم. بعد کلی می خندم چون همه اشونو گذاشتم سر کار.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 جولای 2003     

منم مثل بقیه آدما، برای خودم آدم عجیبی حساب می شم! یه موجودی بود که هرروز وبلاگشو می خوندم، بعدا معلوم شد آشنای یکی از بچه هاست و این دوستمون یه جوری حرف زد که معلوم می شد از اون موجود خیلی خوشش نمیاد. دلیل خاصی هم نیاورد ولی از حرفاش این احساس بهم دست داد که اگه اون موجود رو ببینم منم از شخصیتش ممکنه لذت نبرم. بعد از اون دیگه وبلاگشو خیلی بندرت خوندم. وقتایی هم که خوندم اصلا خوشم نیومده از نوشته هاش!!! در واقع انگار با اون صحبتا بر علیه اون موجود Bias شدم. خیلی خنده داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:42 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 جولای 2003     

Whatever happens I’ll leave it all to chance
Another heartache another failed romance
On and on
Does anybody know what we are living for
I guess I’m learning
I must be warmer now
I’ll soon be turning round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 جولای 2003     

عادتای رانندگیم دارن عوض می شن. سرعتم نسبتا کم شده. دیگه به ندرت اصلا به دنده پنج احتیاج می شه. بعد از مدتها دارم دو دستی فرمون رو می چسبم. حتما یه دلیل روانی داره. ولی خودم نمی دونم چی. در ضمن روانی باباته!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 جولای 2003     

پدر منو در اوردن اینا. دو روز رفتم بدو بدو، فقط واسه سه تا دونه امضا. آخرشم کارآموزیمو با ابریشمیان برداشتم. همه رفتن با محل کار مساله رو حل کردن، بعد اومدن سراغ کاغذبازی دانشگاه. من کارای دانشگاه رو تموم کردم، مرکز تحقیقات هنوز تکلیف منو معلوم نکرده. عجب وضعیه ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:15 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 جولای 2003     

Nothing really matters
anyone can see
nothing really matters
nothing really matters to me

any way the wind blows….

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 جولای 2003     

صحنه جالبی بود. یه دختر کوچولوی چهار ساله که فارسی هم بلد نیست، سر میز، فسنجون رو به باباش نشون داده و می گه: Daddy! dog’s pipi

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 جولای 2003     

آیدین! چرا این همه طول کشید تا تو فهمیدی اون چیزی که برای تو یه ماجراجویی کوچیک بود، باعث می شد پاهای یه نفر دیگه بلرزه؟ سعی کن بعضی وقتا دنیا رو از دید دیگران ببینی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 3 جولای 2003     

امروز (البته دیگه دیروز) سالگرد مرگ جیم موریسون بود. این بشر معرکه بوده. نابغه بوده. عزیز من بوده. آخرشم مثل همه آدمایی که سرشون به تنشون می ارزیده، قبل از رسیدن به سی سالگی می میره…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:34 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 جولای 2003     

آهای ملت! این سایت شرکت سیما رایانه البرز هستش، (اگه اون البرز رو تهش نمی چپوندن می مردن!). یه کلیک رو اون لینکه بکنین، به آشنا شدن با فعالیت هاشون می ارزه. این دفعه ظراحشون از دستش در رفته! (الآن نیما کله امو می کنه). آهای نیما! به نظر من احترام بذار.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 جولای 2003     

مردم دو دسته اند، یا منم یا نیستند. همین که گفتم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 30 ژوئن 2003     

اصلا انتظار نداشتم خوابی که دیشب دیدم به این زودی به واقعیت نزدیک بشه. اصلا اونو جزو خوابای درهم و برهمی که همیشه می بینم دسته بندی کرده بودم.
اگه همینجوری پیش بره احتمالا بعد از درسم می رم یه دکه می زنم، تعبیر خواب می کنم، فال قهوه می گیرم، پیش گویی می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002