یکشنبه، 20 جولای 2003
دوم دبیرستان بودیم که یهو احسان شروع کرد به پیدا کردن عقاید خنده دار. یه سال طول کشید تا قبولشون کنم، بعدم یکی دو سال دیگه طول کشید تا بهشون اعتقاد عملی پیدا کنم. الآن راضیم، خوشحالم که اینجوری شدم. خیلی خوشحال تر می شدم که همون اول قبولشون می کردم و بهشون عمل می کردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 20 جولای 2003
Feel like falling in love with the first woman I meet…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 20 جولای 2003
هاه! این زندگی یه چیزیش کمه. عامل تلطیف کننده می خواد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 20 جولای 2003
اون آقاهه که تو کتابخونه دیکشنری می خوند، از امروز شروع کرده به خوندن لغت نامه دهخدا! همه هم بهش می گن آقای دکتر! ما که سر از کار این دکترا در نیاوردیم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:19 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 20 جولای 2003
حافظه من خودبخود همه چیزو جمع می کنه، ولی خیلی نامرتب. بعد وقتی دارم توش دنبال یه چیزی می گردم، درست عین اینکه داری تمام محتویات یه کمد رو می ریزی بیرون که یه چیزی پیدا کنی، یاد یه چیزای بی ربط دیگه ای می افتم. امروز داشتم زور می زدم که بعد از دوماه که هیچ درسی نخوندم، تبدیل فوریه یه تابعی رو حساب کنم، یهو یاد دیالوگ زیر افتادم، هیچ ربطی هم نداره:
“سوال: اگه یکی بهت بگه دوستت داره چیکار می کنی؟
جواب: اگه واقعا دوست داشته باشه هیچ وقت نمی گه!”
اقلا بیست نفر از بچه های دانشکده اونجا بودن، نصفشون هم اینجا رو می خونن، برام جالبه که بدونم چند نفر یادشونه. در ضمن خوشحالم که بالاخره نظرش عوض شده.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 20 جولای 2003
Who dares to love forever?
When love must die…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 19 جولای 2003
اینو باید شنید. خوندنش یک صدم اون حسو به آدم می ده (شایدم کمتر):
Tell me that you’re happy that you’re on your own
Yeah, yeah, yeah
Tell me that it’s better when you’re all alone
Tell me that your body doesn’t miss my touch
Tell me that my lovin’ didn’t mean that much
Tell me you ain’t dying
When you’re cryin’ for me
Tell me What It Takes to let you go
Tell me how the pain’s supposed to go
Tell me how it is that you can sleep
In the night, withouth thinkin’ you lost
Everything that was good in your life
To the toss of a dice
Tell me What It Takes to let you go…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 19 جولای 2003
اینا رو عینا تو ساعت کاری تو کتابخونه مرکز تحقیقات نوشتم!!!:
“یه فرضیه جدید دارم که باهاش می شه وضعیت دانشکده رو توجیه کرد (هرچند که هنوز اثبات نشده). طبقش: هرجایی که چگالی مخابراتیا زیاد بشه (هنوز حد خاصی براش پیدا نشده) رفتارای خاص زیاد می شه. مثل دانشکده برق خودمون. یا مثلا همین آقاهه که از صبح تاحالا نشسته تو کتابخونه و برای خودش از این صندلیای چرخدار چرخون گذاشته و داره دیکشنری می خونه! یه دیکشنری گنده جلوش باز کرده. دستشو می زنه به چونه اش، یه ربع فکر می کنه و بعد یهو می ره سراغ دیکشنری و از توش یه کلمه در میاره. شایدم داره انگلیسی فکر می کنه و فکراش از سطح زبان خودشم بالاتره! گاهی وقتام صندلیشو سر می ده و شترق می خوره به میز پشتی! هر چند وقت یه بارم دیکشنری که جلوش بازه رو محکم می بنده که صداش حسابی می پیچه. یا مثلا خود من که بدون اینکه کارت بزنم خودمو اینجا محبوس کردم و دارم این چرت و پرتا رو می نویسم.”
تازه امروز با مسعود، کلی هم راجب XO و نقطه بازی تحقیقات انجام دادیم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 19 جولای 2003
یه چند روزی من دستم از این دنیا کوتاه بود، فعلا نوشته های اون روزها رو بخونین:
نمی دونم والا چی شده. یا تو هوا یه چیزی بوده، یا تو آب شهر یه چیزی ریختن. انگار یه دفعه همه مردم این شهر جهش ژنتیکی داشتن. آدم تو خیابون که راه می ره همش دلش می خواد بگه: “فتبارک ا… احسن الخالقین”!!!
چهارشنبه 25 تیر
شاید بهتر باشه یه مدت نبینمت. می ترسم گیرت بیفتم. یعنی حتی از این اندازه ای که گیر افتادم هم بیشتر.
پنج شنبه 26 تیر
یه گنج پیدا کردم. یه سری از یادداشتای قدیمیم که قاطی چرکنویسام بودن و خیلی اتفاقی دور انداخته نشدن. خوندنشون بی فایده نبود.صرف نظر از مدل نگارش و لحنشون که برای خودم هم یه جورایی غریبه بود، یه چیزی خیلی اذیتم می کرد. یه نفر چند بار باید یه اشتباه رو تکرار کنه تا بالاخره یاد بگیره که اون رفتار اشتباهه؟
جمعه 27 تیر
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 15 جولای 2003
ساعت هشت صبح، مرکز تحقیقات مخابرات. به معدل مزخرف من گیر داده بودن و من از یه کانالایی! به زور خودمو به پذیرش کارآموز مرکز انداختم. طرف هم یه کاغذ داد دست من و گفت برو حراست، یه فرم کوچولو پر کن، برگرد پیش خودم. رفتم حراست، یه آقایی دقیقا با تیپ حراستی (یه مقدار چاق، پیراهن خاکستری، شلوار طوسی، پیراهن روی شلوار، ریش کوتاه ولی نامرتب) اونجا نشسته بود و یه فرم به من داد که روش هزار بار تاکید شده بود که این فرم طبقه بندی سوپر محرمانه داره. چشمتون روز بد نبینه. لامصب پونزده صفحه بود! از دفترچه کنکور کلفت تر بود. عجب سوالایی. یه چیزی بود تو این مایه ها:
آیا قبل یا بعد یا در لحظه پیروزی انقلاب اسلامی، هیچ یک از همسایه های شما انگشتش تو دماغش بود؟ اگر پاسخ مثبت است مشخصات کامل (نمره کفش، قطر آپاندیس، معدل کتبی اول ابتدایی) فرد خاطی را بگویید. توضیح دهید که بعد از این عمل آیا انگشتش را مالید به ضد انقلاب یا رفت دستش رو شست؟
آیا در طول عمرتون از جلوی سفارتخانه خارجی رد شدین؟ چرا تجدید نشدین؟ دفعات این عمل و زمان دقیق را با دقت میکروثانیه بیان کنید.
شماره سریال همه اسکناسهایی که در ده سال گذشته به دستتان رسیده یا خرج کردید، با ذکر منبع دریافت، و محل هزینه بنویسید….
منم که دیدم اینجوریه شروع کردم براش همه چیزو نوشتم. سفر خارجی خواسته بود منم نوشتم در پنج سالگی رفتم آلمان و با ضدانقلاب دوسه تا نقشه براندازی کشیدیم که چون من اون موقع بچه بودم و عقلم نمی رسید با نقشه موشک درست کردم! پیشینه زندگیمو خواسته بود، منم براش از زمان بابای بابای بابام که اول تو روستا زندگی می کرده بعد اومده شهر و یهو ما شهرنشین شدیم براش توضیح دادم. شماره قطعه و ردیف قبر همه بستگان تا درجه هشتم رو نوشتم. محل تحصیل از دوران مهدکودک تا الآن رو نوشتم. ریز نمرات دانشگاه رو براش نوشتم…. دیگه خلاصه هرچی یادم اومد نوشتم. حدود یک ساعت فقط پر کردن فرم طول کشید. بعد گفت خب سه تا عکس بده با فتوکپی جلد و صفحات داخلی شناسنامه که نداشتم. تو اون آفتاب تا خونه اومدم و برگشتم و مدارک دادم بهش. بعد رفتم دوباره سراغ آقای پذیرش، اونم گفت بدو برو دنبال اون دکتر لطفی زاده اون کارآموز می خواد. ماشالا دکتره عجب چونه گرمی داشت، دقیقا دو ساعت حرف زد. می خواست مارو ببره تربیت مدرس تو یه آزمایشگاهی که هنوز مرتب نبود، آزمایشگاهشو براش مرتب کنیم، بعد یه ساعت دیجیتال بسازیم بعدش Speech recognition بکنیم!!! خودشم نمی دونست چی می خواد. بعد رفتم پیش اون پذیرش دوباره، گفتم خوشم نیومد از کارش یه کار دیگه بگو، گفت مگه به داخواه توئه! بعد یه سری از دوستان رو دیدیم و رفتیم ناهار خوردیم و یه ساعتی گپ زدیم، ماشالا اونایی که کار اداریشون تموم شده بود مشغول بیکاری رسمی بودن. بعد دوباره رفتم پیش آقایی که مارو تو مرکز راه داده بود و گفتم اگه بشه همینجا کارمو درست کن، اون زنگ زد پذیرش و قرار شد من برم نامه بگیرم، رفتم اونجا طرف می گه برو پیش همون دکتر لطفی زاده، گفتم الآن آقای فلانی باهاتون صحبت کرد، گفت پس چرا زودتر نگفتی کارتو درست کنم؟!! می خواستم بگم آخه مگه تو گذاشتی؟! خلاصه اینا درست شد و باز رفتیم دنبال امضای مدیر گروه و باز برگشتیم پیش آقای پذیرش و ظاهرا کارمون تموم شد. بعدشم رفتیم با دوستان وقتمون رو به چایی خوری گذروندیم، درحالی که برای اونا ساعت کارآموزی حساب می شد و مشغول پرکردن سیصد ساعتشون بودن!
حالام ده روز وقت دارم که یه جزوه پنجاه صفحه ای بنویسم که آدمای مبتدی که هیچی نمی دونن با خوندنش بفهمن VHDL چی چیه. جالبش اینه که خودم همونقدر VHDL بلدم که یه شتر تو صحرای عربستان بلده به خط چینی مطلب بنویسه. البته دیگه اینجوریام نیست، یه مقدار بیشتر بلدم، دوماه پیشم تو دانشگاه یه امتحانشو دادم که احتمالا نمره کامل می گیرم ولی آخه اون امتحان یه چیز خاصی بود. حدود هشتاد نفر داشتن با مشورت همدیگه و هزار تا کتاب و جزوه سوالا رو جواب می دادن و آقای مراقب می گفت بیزحمت موقع تقلب کردن پشت میز خودتون بشینین، توی کلاس راه نرین!!! به هرحال خدا خودش به خیر بگذرونه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:12 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 13 جولای 2003
اینا دیگه اصلا جواب به هیچی نیست. هوس کردم پرت و پلا بگم. اون کسی هم که کامنت داده بود، اصلا از دستش ناراحت نیستم. خوشحال هم می شم که بازم به اینجا سر بزنه.
آدم اون یارو نبود که زنش با شورتش دلمه درست می کرد؟ اون یارو نبود که می رفت دم خونه در می زد، زنش می پرسید کیه؟ جواب می داد: … مگه تو این دنیا کس دیگه ای هم هست؟! همون یارو زن ذلیله نبود که حرف زنشو گوش کرد و رفت سیب خورد؟
خب اینکه بدیهیه که من آدم نیستم. چون سوما که من زن ذلیل نیستم! دوما که من حرفای بد به زنم نمی زنم!! اولا که من اصلا زن ندارم!!!
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 13 جولای 2003
نمی دونم چرا هرچی این زندگی کثیفم رو می شورم، تمیز نمی شه!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 13 جولای 2003
مردم همسایه دارن، مام همسایه داریم. یارو ساعت دو بعد از نصفه شب هوس کرده دیوار چسبیده به اتاق ما رو سوراخ کنه. بعدم انگار به مشکل خورد، دریل رو گذاشت رو چکشی!!! دیگه اون موقع حتی منم خواب بودم. عجب گیری افتادیما!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 13 جولای 2003
موسیقی عوض شد. اینو گوش کنین تا به عظمت هنر نوازندگی Knopfler پی ببرین. وقتی اول همین آهنگ به خودشون لقب sultans of swing می ده، چندان هم بیخود نمی گه. هرچند که فکر نکنم این یه تیکه دقیقا swing حساب بشه. اینو از یکی از اجراهای زنده برداشتم. به هرحال تک تک نرون های مغز منو به رقص وا می داره.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:46 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 جولای 2003
تو چند روز گذشته دونفر (یا شایدم یه نفر) پیداشون شده که با کامنتاشون اظهار می کنن که بنده آدم بشو نیستم. (اون “رهگذر” منو کشته. ببم جان! اگه رهگذری، از کجا می شناسی منو که قضاوت می کنی؟ اگه آشنایی، خودتو معرفی کن اقلا بفهمم کدوم آدم آشنا همچین قضاوتی داره). به هرحال می خوام جواب بدم. شخصیتم (حالا هر جانوری که هست) اجازه نمی ده فقط بشنوم و جواب ندم.
اولا که آدم اسم خاصه و اونجوری که همه می دونن من اسمم آیدین هستش، آدم نیست. خیلی هم دوست ندارم که تغییر نام بدم و اسممو بذارم آدم.
دوما اگه منظور از آدم، نوع انسان باشه که با چهل و شیش تا کروموزوم (که همشون تو سوراخ سوزن هم جا می شن) تولید می شه و یه سری خصوصیات ظاهری مشخصه هم داره، فکر کنم هرکی که چشماشو باز کنه، می فهمه (اگه اصولا از چیزی به اسم فهم بو برده باشه) که منم یکی از همون شیش میلیارد و خورده ای موجود انسانی ای هستم که تو این کره نیم وجبی پخش شدن.
سوما اگه منظور از “آدم”، همون “انسان خوب” یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای باشه که شرطش داشتن بعضی سجایای اخلاقی باشه. هرکی منو می شناسه می دونه که اکثر خصوصیاتی که همون به قول خودشون “آدم” ها دارن، و کلا موجوداتی که خودشون رو “آدم” (به همون معنی) می دونن اصلا بند کفش چپم هم نیستن. ترجیح هم می دم هیچوقت جزو اون دسته نباشم. چون تجربه بهم نشون داده که اینا موجوداتی (آدم هایی) هستن که اگه سرشون رو بشکافی می بینی اون تو فقط یه دونه سیم هست که اونم کارش نگه داشتن گوشهای (دراز) این موجوداته و چیزی که بشه باهاش فکر کرد اون تو پیدا نمی شه.
به هر حال، من همینم که هست. اگه کسی خوشش نمیاد، سعی نکنه من رو به راه راست (که اصولا شک دارم وجود خارجی داشته باشه یا حداقل چیز منحصر بفردی باشه) هدایت کنه. زودتر از سر راه من بره کنار چون ممکنه خودش هم گمراه بشه. من حرفهایی می زنم که از نظر اون “آدم ها” توهین به ارزشهای احمقانه ای حساب می شه که شرط “آدم” بودنه. اصلا هم از این کار احساس گناه نمی کنم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:56 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 جولای 2003
وااای خدا. من که سر در نمیارم تو این فامیل چه خبره. آدم حرفایی می شنوه که ظاهرش خنده داره و باطنش آدمو حرص می ده و بعد از فکر کردن بهش می بینی که همینجوری یه چیزی گفته! ولی خیالم راحته که اینجا همه هر قدر هم که با هم فرق داشته باشن، بازم همشون یه مدل هستن. اونم اینکه همیشه حرف حرف خودشونه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:53 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 جولای 2003
این بابا هم راجب جراحی لاله و لادن یه چیزایی نوشته، صرف نظر از اینکه گویشش یه مقداری Offensive هستش، به نظرم حرفاش چندان بی ربط هم نیستن، به خصوص اون قسمتیش که راجب شبیه سازی گفته. (منظور از شبیه سازی، cloning نیست، بلکه simulation هست.)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:52 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 جولای 2003
خب، تجربه جالبی بود، اومدم دنده ماشینو عوض کنم یهو دیدم دسته دنده داره واسه خودش هرز می گرده. قبلا هم یه دفعه ترمز دستی رنو رو اونقدر کشیده بودم بالا که سیمش پاره شده بود. با این حساب فکر کنم دفعه بعدی فرمون ماشین کنده بشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 10 جولای 2003
یک تجربه: یه پشه رو کشتم، بعد سعی کردم نیششو بکنم تو پوستم. اساسا غیر ممکنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 10 جولای 2003
دلم نیومد یادآوری نکنم که یک سال پیش در چنین روزی امید تو تبریز تو توالت گیر کرده بود!!! اون روز اونقدر خوش گذروندیم که حدود بیست ساعت طول کشید تا از تبریز برسیم به سرعین! (اینایی که می گم واقعا رکورد حساب می شن. تاحالا دیدین کسی اون یه ذره راه رو این همه طول بده؟)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:52 نوشت.
.............................................................................................