دوشنبه، 30 ژوئن 2003
تو یه هفته اخیر سه بار به روش یابویی از خودم کار کشیدم. پنجشنبه، شیش ساعت تو تهران رانندگی کردم از این سر به اون سر و بالعکس. دیروز چهارساعت زیر آفتاب پیاده روی کردم. امروزم هشت ساعت مطالعه کردم. که دیگه الآن چشمام داره از حدقه در میاد. اونم چه کتابایی!
Harry potter and the order of the phoenix
VB . NET
یه مقداری هم سعی کردم مخابرات بخونم، که تلاش واقعا مذبوحانه ای بود.
در روایات اومده، روزی که آیدین کبیر برای کاراش برنامه ریزی کنه و مث آدم به همه کار برسه، آخر دنیاس!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:38 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 ژوئن 2003
This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end
It hurts to set you free
But you’ll never follow me
The end of laughter and soft lies
The end of nights we tried to die
This is the end
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 ژوئن 2003
چند تا کلمه عارفانه هم از مهندس وحید کنترلی ترم آخری بشنوین که سر کلاس مخابرات، تو جزوه خرتوخر من نوشته:
واقعیت جایی معنا می یابد که دریابیم واقعیتی وجود ندارد.
تو این دنیا همه خنگن، به جز اونایی که دیوونه ان.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 29 ژوئن 2003
راستی! من از دیشب به مقام خدای شراب منصوب شدم، البته هنوز دلیل این انتصاب رو از زئوس نپرسیدم!!
[
8 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 29 ژوئن 2003
من اصولا از دست خودم خیلی کیف می کنم. همین دیروز نوشتم که یه حدسایی می زنم. از دوتا حدس فعلا یکیش درست از آب دراومده. نوسترآداموس بره بوق بزنه!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 ژوئن 2003
داشت یادم می رفت که هیچ موزیکی قرار نیست اینجا موندگار بشه. با عرض معذرت از همه دوستانی که بهش وابسته شده بودن، عوضش کردم. این جدیده یکی از دوتا آهنگیه که می خوام موقع سوزوندن جنازه ام پخش بشه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 ژوئن 2003
شاید یه وقت دیگه، شایدم هیچوقت. الآن خودم نمی فهمم چی می فهمم. یه حدسایی می زنم ولی حدسای من هیچ وقت درست از آب در نمیان (به جز در 99 درصد مواقع البته!).
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 ژوئن 2003
You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:42 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 ژوئن 2003
حرفای جدید یه روزی تموم می شن. مطمئنم. هرچی باشه بالاخره تعداد لغات محدود هستش. جملاتی که می شه باهاشون ساخت یه رقم نجومیه، ولی بازم متناهی. اگه جمله های بی معنی رو بذاریم کنار، و اونایی که مضمون مشابه دارن هم برن کنار، دیگه تعداد جمله ها به اون زیادی نیست. بالاخره یه روزی می رسه که همه جمله ها گفته می شه. بعد از اون حتی اگه با هزار بدبختی یه مضمون جدید به ذهن یه نفر برسه، دیگه نمی تونه جوری بیانش کنه که قبلا گفته نشده باشه. تازه اگه قبول کنیم که ساختار فکر، زبانیه (که کاملا قابل قبوله)، دیگه می شه گفت حتی مضمون جدیدی هم به ذهن کسی نمی رسه. زمانی که بشریت به نقطه ای برسه که دیگه هیچ حرف جدیدی نداشته باشه، کارش تمومه. منتظر اون لحظه ام. خدا هم منتظر همون لحظه است.
(همین الآن با مطلب بالا، یکی دیگه از مضامین (البته اگه قبلا بیان نشده باشه) سوخت!!!)
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 27 ژوئن 2003
آدمایی که بیشتر می دونن، اینم می دونن که دونستن بیشتر، همیشه باعث رنج کشیدن بیشتر آدم می شه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 26 ژوئن 2003
یه صحنه The wall همش جلوی چشممه. اونجایی که پسربچه هه تو یه سالن نشسته و همه دارن دوبه دو می رقصن. یه دختری هم اونور سالن نشسته، بعد پسره می ره جلوش وای میسته (می ایستد). دختره بلند می شه و باهم می رقصن. قد پسره تا وسطای شکم دختره اس. اون چیزی که این وسط اذیتم می کنه حس اون دختره اس. تا ندیده باشی نمی فهمی…
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 26 ژوئن 2003
MACH3 اختراع بی نظیریه، ولی حیف که هیچ وقت نمی تونی باهاش رگتو بزنی…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:43 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 25 ژوئن 2003
بعضی حرفا رو نمی شه هر جایی گفت، چون فقط مربوط به خودت نیست. حرفاییه که پای آدمای دیگه ای رو می کشه وسط، و این خوب نیست. اون حرفا مال دفترای خاطرات رنگ و وارنگه که هزارتاشو داری.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 25 ژوئن 2003
نوریان می گفت این تو کتیبه داریوش بوده، خیلی باهاش حال کردم:
اهورامزدا را سپاس می گویم که شادی را آفرید، و ملت من را ملتی شاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 25 ژوئن 2003
“فقط برای تلفن زدن آمده ام”، “تابستان خوش خانوم فوربس” و “لکه های خون روی برف”. گابریل گارسیا مارکز. به طرز وحشتناکی عالی بودن و دیوانه کننده.
کل ماجرا، یه مجموعه دوازده تایی داستان کوتاه بود. راستش فقط از این سه تا خوشم اومد. می شه بیست و پنج درصد. مارکز باید یه فکری به حال خودش بکنه که بتونه رضایت منو بیشتر جلب کنه!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:15 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 25 ژوئن 2003
قضیه چیه؟ دیگه به خوابم نمیای!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:14 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 25 ژوئن 2003
اون شعری که دیروز نوشتم مال خودم نیست، هیچ وقتم مال من نبوده. حدود شیش ماه پیش رو وایت برد انجمن علمی نوشته بودنش. امضا هم نداشت. البته راستش من می دونم مال کیه! ولی بازم بی اجازه اینجا نوشتمش!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 23 ژوئن 2003
زندگی را باید انداخت
تو دیگ
تا اساسی بجوشه
حالش جا بیاد
هی زندگی!
داری خیلی اذیتم می کنی ها!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:34 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 23 ژوئن 2003
آهای آریا سیستم! با تو ام! به روح اعتقاد داری؟
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 23 ژوئن 2003
یاد مصاحبه یه مدرسه راهنمایی افتادم که بعدا بیخیالش شدم، یارو پرسید چه جور فیلمایی نگاه می کنم، منم گفتم فیلمای پلیسی، دلیلشو پرسید، منم گفتم چون می خوام ببینم خلافکارا چه اشتباهاتی می کنن که گیر می افتن، من اونا رو تکرار نکنم!!!
انگار از همون قدیما زمینه اشو داشتم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:53 نوشت.
.............................................................................................