مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 7 آگوست 2003     

صبح که زیر بغلمو گرفته بودن، همه ناراحتیم از این بود که جلوی عوام الناس ضعیف جلوه کردم و همش می خواستم خودم تنهایی راه برم. غرور احساس ناب جالبیه، که تو وجود من یه عالمه اش پیدا می شه!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 آگوست 2003     

یارو هنوز نفهمیده Order توی انگلیسی بیشتر از 20 تا معنی داره، زرتی ورداشته “هری پاتر و فرمان ققنوس” ترجمه کرده و ریخته تو بازار. آخه گوساله! زبان بلد نیستی، نباش! اینقدر شعور نداری که وقتی کل کتابو خوندی بفهمی که این order با فرمان فرق داره؟ من متن اصلیشو خوندم، انصافا جدا از داستانش، متن انگلیسی قشنگیه، رولینگ خیلی خوب با کلمه ها بازی کرده. حالا آدمی که با این شعور و این سطح سواد زبان، اون متنو ظرف یه ماه ترجمه کنه، معلومه چه آشغالی تحویل مردم می ده.
ترجمه وحید بهلول به نظرم چیز بدی نیومد، هفته ای یه فصل ترجمه می کنه. کلا این “باشگاه بعد هفتم” برای اونایی که مثل من اهل ادبیات علمی تخیلی هستن، چیز خوبیه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:54 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 آگوست 2003     

صبح، با شیکم خالی تشریف بردیم که آزمایش بدیم. اولش که کامپیوتراشون قاطی شده بود و همه می دونن که آزمایش خون خیلی به کامپیوتر مربوطه، برای همین نیم ساعت معطل شدیم که شبکه رو دوباره راه بندازن. بعد رفتیم اون طرف تو صف خون. نوبتمون شد و رفتیم نشستیم رو صندلی. خانومه یه کش بست دور بازوی بنده و گفت دستتو مشت کن و از اینجور کارا، بعد سوزنشو کرد تو دستمون که دیگه خون بگیره، منم خب چون از خون خوشم نمیاد رومو گرفته بودم اونور. بعد دیدم خیلی طول کشید و سرنگشو نمی کشه بیرون، منتظر بود یه قطره خون پیدا بشه! بعد خانومه گفت سرت گیج نمی ره؟ فکر کردم دیدم راست می گه، سرم داشت گیج می رفت. گفتم چرا، بعد سوزنو کشید بیرون، کش دور بازومو باز کرد گفت سرتو بگیر پایین، بعد دستشو گذاشت پشت سرم و همچین فشار داد پایین که نزدیک بود دماغم بخوره کف زمین. بعد از چند لحظه تو اون حالت موندن، گفت بیا بالا و سرتو بذار روی دسته صندلی. منم سرمو گذاشتم روی صندلی و جای همگی خالی، سر گذاشتن همان و بیهوش شدن همان. یه چیزایی تو مایه های خوابم می دیدم، ولی حیف یادم نیست چی بود. بعدا که حالم جا اومد دونفر زیر بغلمو گرفتن و منو بردن رو تخت دراز کردن، یه سری هم آب قند دادن خوردم. بعد تازه گفتن پاهاتو بگیر بالا که خون بره تو کله ات، اگه حال داشتم براشون مهتاب بالانس می زدم که کیف کنن! بعد دوباره همون خانوم اولیه اومد و گفت تو که فشارت اینقدر پایینه کی بهت گفته نشسته خون بدی! خلاصه همونجا دوباره به حالت درازکش سوزن کرد تو دستم و بالاخره موفق شد اندازه یه سرنگ خون بگیره. بعدم یه پارچ گلوکز اورد گفت اینو بخور، دو ساعت دیگه دوباره بیا خون بده! برگشتم خونه و دوباره دو ساعت بعدش رفتم خون دادم. الآنم بالاخره رسیدم خونه. الآن دیگه حالم خوبه ولی امروز اگه ولشون می کردی، تمام تنمو آبکش می کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:53 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 آگوست 2003     

ISP اگه اینقدر الاغ باشه که برداره وبلاگای ملتو cache کنه، باید ببندیش به جاوید بندازیش تو دریا! چند روزه می گم خدایا چرا اینا نصفشون دیگه نمی نویسن. بعد یهو دیدم جل الخالق خودمم که می نویسم نمی تونم بخونم! رفتم با پروکسی عوضی، آقای ISP رو خر کردم و بالاخره مطالب جدید خوندم. در ضمن آماری که توی Nedstat می بینم، معنیش اینه که یه سری از ISP ها، دوباره بلاگسپات رو فیلتر کردن.
خدایا به حق حرمت لا اله الا ا… یه کاری کن هرچی مسوول نفهم و بیشعور و کره خر تو این مملکت هست، هرچی صاحب ISP مادرپیاله هست، نسلشون از روی زمین وربیفته. یه کاری کن ما اقلا لحظه آخر عمرمون بتونیم تو این مملکت از اینترنت پرسرعت استفاده کنیم و بعدش با خیال راحت کپه مرگمونو بذاریم. (دیگه افتادم رو دور دعا کردن!!) یه کاری کن موبایل آنتن بده، یه کاری کن ما یه مهندس مخابرات حسابی از آب در بیایم و مثل این احمقا نشیم. یه کار درست و حسابی و آبرومند با درآمد مکفی برای ما پیدا کن. اون نفرینو بیخیال شو، اجازه بده من یکی زن ذلیل نشده از دنیا برم. آخرش اگه وقت اضافه اوردی یه FIFO هم برای ما درست کن که کارم بدجوری گیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 6 آگوست 2003     

حالا نمی شه من آزمایش خون ندم؟ از خون و آمپول می ترسم خب، دست خودم نیست! بعدشم در راستای گرایشات مازوخیستی، همیشه وقتی سوزن تو دستمه هوس می کنم دستمو خم کنم ببینم چی می شه!!! ولی خوشبختانه احساس ترس قوی تر از گرایشات مازوخیستی، خودنمایی می کنه!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 6 آگوست 2003     

تجربه نشون داده که شرایط فعلی، شرایطیه که معمولا توش فکرم آزادتره. فعلا قصد خاصی برای عوض کردن شرایط ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:41 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 6 آگوست 2003     

به یه مراقب تمام وقت احتیاج دارم، فجیعا دارم یول می زنم. امروز داشتم از وسط خیابون رد می شدم، یهو احساس کردم که باید پیراهنمو مرتب کنم، همون وسط مشغول اینکار شدم، بعدش که سرمو گرفتم بالا دیدم ای دل غافل! هوار تا ماشین دارن از دوطرف بنده عبور می کنن. باز خوبه اقلا راننده ها حواسشون جمع بود، وگرنه الآن نه آیدین به جا مانده بود و نه آیدینی!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 5 آگوست 2003     

When I find out all the reasons
Maybe I’ll find another way
Find another day
With all the changing seasons of my life
Maybe I’ll get it right next time.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 5 آگوست 2003     

حالا جدی کسی هست که بدونه ساختار داخلی FIFO چه جوریه؟ یه ایده هایی درباره یه Counter که به عنوان Address pointer اون تو هست دارم، ولی هنوز نمی تونم رو کاغذ پیاده اش کنم. اگه کسی چیزی بلده زودتر بگه لطفا.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 5 آگوست 2003     

یه مقدار زیادی خسته ام. این ابلهی که دانشگاهو تعطیل کرده نمی فهمه که من اگه با نوریان یا نصری صحبت نکنم، احتمالا مجبور می شم خودم از اول FIFO رو اختراع کنم؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟ ساختنش نباید کار سختی باشه، ولی ترجیح می دم بدونم نمونه های تجاریش چه جوری کار می کنن، بعد برم سراغ این FPGA مسخره. کی فکرشو می کرد کارم به اینجا برسه که مجبور بشم چون آقا هوس کردن، خودم FIFO طراحی کنم؟ دانشگاه که تعطیل بود، منم دیدم: “ماشین که ببی، منم که ببی، پولم که ببیتی فراوون!” رفتم پنجره. خرید انبوه کتاب انجام دادم. فقط هیچ نظری ندارم که به کی چه کتابی بدم، حالا هرکی که به هر عنوانی کادو از من طلب داره، خودش باید انتخاب کنه که چی می خواد! بعد با همه کتابا رفتم سر کار. حوصله ابداع و نوآوری نداشتم، “چخوف جوان” رو برداشتم و تا عصر تمومش کردم. خیلی روز مفیدی بود امروز. یه زمانی تو راهنمایی ایوبی مجبورم کرده بود مجموعه آثار چخوف بخونم، منم که اصولا زور تو کله ام نمی ره، دودرش کردم، بعدم از هرچی چخوف بود حالم بهم خورد. ولی این داستانایی که امروز خوندم خیلی بهم چسبید. این چخوف یه چیزایی رو از من الهام گرفته بوده! (در این هنگام صد میلیون نفر با مشاهده خضوع و فروتنی من، جان به جان آفرین تسلیم کردن!!!) راستی ایوبی یه آدمی بود که تا دوتا داستانش یه جایی چاپ شده بود خیال کرده بود در زمره شاهکارهای ادبیات جهانی حساب می شه و به همین مناسبت شده بود استاد اعظم لژ کارگاه نگارش! اگه اون موقع حرفشو گوش کرده بودم و کتابای چخوف رو خونده بودم، الآن احتمالا خوشحالتر بودم. بعدم اومدم خونه و چون دوستای خواهرم خونه ما بودن، محکوم شدم به این که تو اتاق حبس بشم. به محض اینکه در اتاقو بستم، تلفن زنگ زد و حدود چهل دقیقه با زانگ (اسم فاعل از مصدر زنگیدن!) حرف زدیم که از کارهای مثبت امروز حساب می شه. الآن همچنان تو اتاق زندونی ام و خسته هم هستم. خلاصه اینکه آیدین خسته، آیدین تنها، آیدین آغلادی گِت دی یات دی (غلط دیکته ای نگیرین، تاحالا ترکی ننوشتم خب، چیکار کنم؟!)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 5 آگوست 2003     

شورای واژه گزینی مرکز تحقیقات مخابرات یه سری واژه به فرهنگستان زبان پیشنهاد کرده که تصویب هم شدن. داشتم لیستشو می خوندم، ماشالا خیلی واژه های مزخرفی بودن. از همه باحالترش Compandor بود، قرار شده از این به بعد بهش بگیم “فشر گستر”!!!
اسم اعضای شورا رو نگاه کردم، بینشون اسم دکتر هوشنگ حسیبی!!! هم دیده می شد، از همچین شورایی انتظار بیشتری نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:00 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 5 آگوست 2003     

این شعار هفته ای که دیروز نوشته بودم پر بود از غلط دیکته ای، فکر کنم این دفعه دیگه درست شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:59 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 5 آگوست 2003     

بازم دستت درد نکنه. ماشالا وقتی می خوای یه نفرو مرام کش کنی، تا وقتی از کشته شدنش مطمئن نشدی، راحت نمی شینی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:58 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 3 آگوست 2003     

شعار هفته عوض شد.
لینک ها به روز شد.
یه دستکاری کوچولوی دیگه هم کردم، هرکی بتونه بگه چی بوده، معلوم می شه خیلی حواس جمعی داره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 3 آگوست 2003     

یه نفر داره مارو اساسا مرام کش می کنه، تا بلکه دچار سلامت فیزیکی بشیم. هرچند که خودم چشمم آب نمی خوره. این بدن مبارک مارو که نگاه کنی، هر سلولش واسه خودش یه سازی می زنه. طبق عقاید خنده داری که قبلا راجبشون صحبت کردم، سلامتی ذهن خیلی مهمتر از سلامتی جسمه. ولی چشم! از این به بعد دنبال سلامتی جسممون هم می ریم. حالا این MRI چه جوری هست؟ درد نداشته باشه یه وقت؟ تا هرجا که آمپول در کار نباشه من پایه سلامتی هستم، ولی بعدشو باید فکر کنم!!!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 3 آگوست 2003     

آدمایی که کار خودشونو می اندازن گردن تو و منت هم سرت می ذارن، باید اقلا اینقدر حواسشون باشه که از دهنشون در نره: “آره قراره ما اینجا اینو بسازیم، حالا شما می سازینش دیگه!”
خلاصه کارآموزی ما داره اینجوری می گذره. خدا کنه زودتر تمومش کنم، برم به زندگیم برسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:43 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 2 آگوست 2003     

حتی اگه اهل Guns N’ Roses گوش کردن نیستی، حتی اگه خیال می کنی صدای اکسل فقط سوهان روحه، یه بار، اقلا فقط یه بار Estranged رو گوش کن. شک دارم پشیمون بشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 2 آگوست 2003     

توجه شما را به یک صحنه از فیلم کلاه قرمزی جلب می کنم.
ماشین تعلیم رانندگی تصادف می کنه و کلاه قرمزی از پنجره پرت می شه بیرون و میافته جلوی یه مغازه ای که پشت ویترین تلویزیون چیده. بعد آقای مجری توی تلویزیون می گه: یه کم برو عقب، چشمای خوشگلت خراب می شن.
کلاه قرمزی خیلی با احساس زمزمه می کنه: “چشمای خکشل…”

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 2 آگوست 2003     

این درسته که اسمها، برای صاحباشون مسوولیت میارن. آیدین تو ترکی معنی خوبی داره. نباید خرابش کنم. نباید تاریک باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 2 آگوست 2003     

تو نصایح حکیمانه آیدین کبیر یکی هست که یه اصل طلایی حساب می شه. به خیلی ها توصیه شده. می گه: به بودن آدما کنار خودت عادت نکن، بهشون دل نبند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002