شنبه، 16 آگوست 2003
خیلی صحنه وحشتناکی بود. یه تانکر مواد سوختی تو ادامه اتوبان رسالت آتیش گرفته بود. ما اون طرف اتوبان می رفتیم. از کلی عقب تر ماشینا که شعله های آتیشو می دیدن می زدن رو ترمز. از نزدیکش که رد می شدیم هوا بدجوری داغ بود. کلی ماشین وسط اتوبان نگه داشته بودن و مردم هم همینجوری وسط خیابون بودن. تاحالا همچین چیزی ندیده بودم. راستش ترسیدم. خدا کنه کسی طوریش نشده باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:04 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 16 آگوست 2003
یاد علیرضا افتادم که سال دوم دبیرستان منتقل شده بود تهران و اومده بود مدرسه ما. اونجا همه بچه ها اسم مستعار و لقب داشتن، ولی اون هنوز علیرضا بود. تا اینکه یه دفعه زنگ ورزش، دروازه بان شد. لعنتی همش گل می خورد. از اونجا اسمی روش گذاشتن که تا آخر پیش دانشگاهی روش موندگار شد. نمی دونم الآن کسی تو دانشگاهشون اسمشو می دونه یا نه، هرچند که باید قبول کرد که اون اسم احتمالا فقط تو اون محیط خنده دار بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:49 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 16 آگوست 2003
اگه از عواقبش نمی ترسیدم حتما بهش می گفتم که چقدر بیشعوره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 16 آگوست 2003
ببین توروخدا من هی می گم این آمریکایی ها شعور ندارن، اینم دلیل: یه مجله آمریکایی از خوانندگانش نظر سنجی کرده که بی استعدادترین چهره های موسیقی کیا بودن. نتیجه اش این شده که میک جگر نفر سیزدهم شده. گروه doors هم سی و هفتم! لابد اگه بپرسن، eminem می شه بااستعدادترین موجود تاریخ موسیقی. خاک تو سرشون. اونم از برقشون. تا برق قطع شد همشون مثل بز دور خودشون چرخیدن (البته راستش من نمی دونم بز چه جوری دور خودش می چرخه) و نفهمیدن چه گلی به سرشون بگیرن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:02 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 15 آگوست 2003
هرکاری می کنم نمی تونم با این غذای ملی (آبگوشت) ارتباط برقرار کنم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 15 آگوست 2003
فقط خدا رو شکر می کنم و خودمو تحسین، که عجله نکردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:04 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 15 آگوست 2003
این موادی که موقع سرماخوردگی از دماغ آدم در میاد، چه جوری و کجا تولید می شه؟ تو این چند روز دوبرابر حجم و وزن خودم، از اینا استخراج کردم. هنوز یه عالمه دیگه هم هست!
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:03 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 14 آگوست 2003
دستشو تا مچ کرده تو دهن من، داره دندونمو چرخ می کنه، بعد می پرسه چه رشته ای می خونی. لابد انتظار داشت من خیلی شمرده بگم مخابرات! تو اون شرایط فقط می تونستم قارقار کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 14 آگوست 2003
من دیروز آدم خوبی نبودم. حالا هرجوری که به قضیه نگاه کنی.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:03 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 12 آگوست 2003
چند وقت پیش تو سایت msn یه کوئیز بود که به خانوما می گفت که همراهشون تا چه حدی برای زندگی آدم به دردبخوریه. منم از روی بیکاری گفتم حالا می رم مثلا از قول اون خانومه (که معلوم نیست کجاس) مشخصات خودمو می گم که بعدا نتیجه اشو، تحویل همون خانومه می دم که بفهمه من چقدر آدم توپی هستم. نتیجه اش این بود که خطاب به همون خانومه گفته بود: “آخه مگه آدم قحطه که اینو انتخاب کردی؟!!!”
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 12 آگوست 2003
دوران سختیه، یه تغییر بزرگ. خیلی آروم داره جاشو باز می کنه. تا وقتی این تفکر کامل بشه، خیلی وقت باید بگذره. ولی برای این شیوه زندگی که من دارم لازمه. دعا کنین.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 12 آگوست 2003
ببینم، بدن گارانتی نداره؟ اگه گارانتی تعویض داشته باشه، من ترجیح می دم درسته عوضش کنم، فکر کنم دردسرش کم بشه. این بدن فعلی که داره پدر منو در میاره. اگرم نشد، ایشالا زندگی بعدی جبران می کنم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:19 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 11 آگوست 2003
دو سه لیتر دوای بیحسی خالی کرد تو لثه بدبخت من، بازم وقتی داشت کار می کرد دلم می خواست نعره بزنم. حالا اینا به کنار، انگار تو اون مدتی که دهنم بیحس بوده زبونمو گاز گرفتم چون الآن که بیحسی برطرف شده می بینم نصف زبونم نیست!!!
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 10 آگوست 2003
زنگ زدم آریاسیستم می گم آقا این Cache که گذاشتین مشکل داره، طرف اول یه چیزی گفت تو مایه های نمنه؟! بعد براش توضیح دادم که کَش چی چی هست، گفت آهان! کش ما هیچ ایرادی نداره، همه صفحه ها رو آنلاین میاره. هی من بهش می گم پس چرا من همه چیزو قدیمی می بینم، می گه نخیر ما همه چیزو آنلاین میاریم! آخرش کم اورد و وصل کرد به یه آقای دیگه، اون یکی تا شنید مشکل چیه، همونجا پای تلفن درستش کرد و از منم تشکر کرد که بهش خبر دادم.
مشکل اینه که اون یارو که اول گوشی رو برمی داره، انگار مجبورش کردن که وقتی از یه چیزی سر در نمیاره، حتما در موردش نظر بده. همش دلم می خواست یه چیزی بهش بگم، ترسیدم ظفلکی سرخورده بشه و بره عقده هاشو سر زن و بچه اش خالی کنه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 10 آگوست 2003
یارو از ترم دوم دنبال این بود که از استادا تست بگیره برای کنکور کارشناسی ارشد! خوشبختانه فقط دو تا کلاس مشترک باهاش داشتم که البته تو هر دو تاشون، پدر ما و استادو در آورد. امروز اومده بود مرکز تحقیقات که اشکالای الکترومغناطیسش رو، مسعود براش حل کنه. رسما به خنگ بودنش ایمان آوردم. حالا می زنه و این بشر آخرش کنکور یه جای حسابی قبول می شه. ما با این همه استعداد، چون کالیبرمون بالاس، باید گند بزنیم به کنکور.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 9 آگوست 2003
چند بار باید بهتون بگم؟ حتما باید به همتون بگم؟ به بودن آدما کنار خودتون عادت نکنین. روشون حساب نکنین. بهشون دل نبندین.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:15 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 9 آگوست 2003
نقل است: “گر صبر کنی، بالاخره یه چیزی می شه”. منم کلی صبر کردم، حالا ظاهرا نفرین از روی دوشم برداشته شد.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:14 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 9 آگوست 2003
یه اصل کلی هست که جزو شرایط مردونگی حساب می شه (منظور از این مردونگی، خصوصیات اخلاقیه، با این تعریف خانوما هم می تونن مرد باشن، تقصیر من نیست که کلمه اش از دوران مردسالاری مونده). می گه: آدم یا یه غلطی نمی کنه، یا پاش وای میسته (می ایستد). اینکه بعدا تا دیدی شرایط به نفعت نیست، جا بزنی و زیرش بزنی و بخوای خودتو توجیه کنی، کار نامرداس. یکی از روشای درمون نامردی که از زمانهای قدیم مرسوم بوده، اینه که گیسهای نامرد رو می بندی به دم اسب وحشی، ولش می کنی تو بیابون. به طور تضمینی نامردیش برطرف می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:13 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 8 آگوست 2003
یه نگاه کوچیک به تقویم نشون می ده که امتحانا خیلی نزدیک تر از اونی هستن که به نظر میاد. وضعیت شدیدا بحرانیه. حالا من موندم که درس بخونم یا به این کارآموزی مرده شور برده بچسبم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.
.............................................................................................