پنجشنبه، 14 آگوست 2003
موزیک عوض شد.
[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:پنجشنبه، 14 آگوست 2003موزیک عوض شد. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.سهشنبه، 12 آگوست 2003چند وقت پیش تو سایت msn یه کوئیز بود که به خانوما می گفت که همراهشون تا چه حدی برای زندگی آدم به دردبخوریه. منم از روی بیکاری گفتم حالا می رم مثلا از قول اون خانومه (که معلوم نیست کجاس) مشخصات خودمو می گم که بعدا نتیجه اشو، تحویل همون خانومه می دم که بفهمه من چقدر آدم توپی هستم. نتیجه اش این بود که خطاب به همون خانومه گفته بود: “آخه مگه آدم قحطه که اینو انتخاب کردی؟!!!” [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.سهشنبه، 12 آگوست 2003دوران سختیه، یه تغییر بزرگ. خیلی آروم داره جاشو باز می کنه. تا وقتی این تفکر کامل بشه، خیلی وقت باید بگذره. ولی برای این شیوه زندگی که من دارم لازمه. دعا کنین. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.سهشنبه، 12 آگوست 2003ببینم، بدن گارانتی نداره؟ اگه گارانتی تعویض داشته باشه، من ترجیح می دم درسته عوضش کنم، فکر کنم دردسرش کم بشه. این بدن فعلی که داره پدر منو در میاره. اگرم نشد، ایشالا زندگی بعدی جبران می کنم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:19 نوشت.دوشنبه، 11 آگوست 2003دو سه لیتر دوای بیحسی خالی کرد تو لثه بدبخت من، بازم وقتی داشت کار می کرد دلم می خواست نعره بزنم. حالا اینا به کنار، انگار تو اون مدتی که دهنم بیحس بوده زبونمو گاز گرفتم چون الآن که بیحسی برطرف شده می بینم نصف زبونم نیست!!! [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.یکشنبه، 10 آگوست 2003زنگ زدم آریاسیستم می گم آقا این Cache که گذاشتین مشکل داره، طرف اول یه چیزی گفت تو مایه های نمنه؟! بعد براش توضیح دادم که کَش چی چی هست، گفت آهان! کش ما هیچ ایرادی نداره، همه صفحه ها رو آنلاین میاره. هی من بهش می گم پس چرا من همه چیزو قدیمی می بینم، می گه نخیر ما همه چیزو آنلاین میاریم! آخرش کم اورد و وصل کرد به یه آقای دیگه، اون یکی تا شنید مشکل چیه، همونجا پای تلفن درستش کرد و از منم تشکر کرد که بهش خبر دادم. یکشنبه، 10 آگوست 2003یارو از ترم دوم دنبال این بود که از استادا تست بگیره برای کنکور کارشناسی ارشد! خوشبختانه فقط دو تا کلاس مشترک باهاش داشتم که البته تو هر دو تاشون، پدر ما و استادو در آورد. امروز اومده بود مرکز تحقیقات که اشکالای الکترومغناطیسش رو، مسعود براش حل کنه. رسما به خنگ بودنش ایمان آوردم. حالا می زنه و این بشر آخرش کنکور یه جای حسابی قبول می شه. ما با این همه استعداد، چون کالیبرمون بالاس، باید گند بزنیم به کنکور. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.شنبه، 9 آگوست 2003چند بار باید بهتون بگم؟ حتما باید به همتون بگم؟ به بودن آدما کنار خودتون عادت نکنین. روشون حساب نکنین. بهشون دل نبندین. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:15 نوشت.شنبه، 9 آگوست 2003نقل است: “گر صبر کنی، بالاخره یه چیزی می شه”. منم کلی صبر کردم، حالا ظاهرا نفرین از روی دوشم برداشته شد. [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:14 نوشت.شنبه، 9 آگوست 2003یه اصل کلی هست که جزو شرایط مردونگی حساب می شه (منظور از این مردونگی، خصوصیات اخلاقیه، با این تعریف خانوما هم می تونن مرد باشن، تقصیر من نیست که کلمه اش از دوران مردسالاری مونده). می گه: آدم یا یه غلطی نمی کنه، یا پاش وای میسته (می ایستد). اینکه بعدا تا دیدی شرایط به نفعت نیست، جا بزنی و زیرش بزنی و بخوای خودتو توجیه کنی، کار نامرداس. یکی از روشای درمون نامردی که از زمانهای قدیم مرسوم بوده، اینه که گیسهای نامرد رو می بندی به دم اسب وحشی، ولش می کنی تو بیابون. به طور تضمینی نامردیش برطرف می شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:13 نوشت.جمعه، 8 آگوست 2003یه نگاه کوچیک به تقویم نشون می ده که امتحانا خیلی نزدیک تر از اونی هستن که به نظر میاد. وضعیت شدیدا بحرانیه. حالا من موندم که درس بخونم یا به این کارآموزی مرده شور برده بچسبم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.پنجشنبه، 7 آگوست 2003صبح که زیر بغلمو گرفته بودن، همه ناراحتیم از این بود که جلوی عوام الناس ضعیف جلوه کردم و همش می خواستم خودم تنهایی راه برم. غرور احساس ناب جالبیه، که تو وجود من یه عالمه اش پیدا می شه! [7 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.پنجشنبه، 7 آگوست 2003یارو هنوز نفهمیده Order توی انگلیسی بیشتر از 20 تا معنی داره، زرتی ورداشته “هری پاتر و فرمان ققنوس” ترجمه کرده و ریخته تو بازار. آخه گوساله! زبان بلد نیستی، نباش! اینقدر شعور نداری که وقتی کل کتابو خوندی بفهمی که این order با فرمان فرق داره؟ من متن اصلیشو خوندم، انصافا جدا از داستانش، متن انگلیسی قشنگیه، رولینگ خیلی خوب با کلمه ها بازی کرده. حالا آدمی که با این شعور و این سطح سواد زبان، اون متنو ظرف یه ماه ترجمه کنه، معلومه چه آشغالی تحویل مردم می ده. پنجشنبه، 7 آگوست 2003صبح، با شیکم خالی تشریف بردیم که آزمایش بدیم. اولش که کامپیوتراشون قاطی شده بود و همه می دونن که آزمایش خون خیلی به کامپیوتر مربوطه، برای همین نیم ساعت معطل شدیم که شبکه رو دوباره راه بندازن. بعد رفتیم اون طرف تو صف خون. نوبتمون شد و رفتیم نشستیم رو صندلی. خانومه یه کش بست دور بازوی بنده و گفت دستتو مشت کن و از اینجور کارا، بعد سوزنشو کرد تو دستمون که دیگه خون بگیره، منم خب چون از خون خوشم نمیاد رومو گرفته بودم اونور. بعد دیدم خیلی طول کشید و سرنگشو نمی کشه بیرون، منتظر بود یه قطره خون پیدا بشه! بعد خانومه گفت سرت گیج نمی ره؟ فکر کردم دیدم راست می گه، سرم داشت گیج می رفت. گفتم چرا، بعد سوزنو کشید بیرون، کش دور بازومو باز کرد گفت سرتو بگیر پایین، بعد دستشو گذاشت پشت سرم و همچین فشار داد پایین که نزدیک بود دماغم بخوره کف زمین. بعد از چند لحظه تو اون حالت موندن، گفت بیا بالا و سرتو بذار روی دسته صندلی. منم سرمو گذاشتم روی صندلی و جای همگی خالی، سر گذاشتن همان و بیهوش شدن همان. یه چیزایی تو مایه های خوابم می دیدم، ولی حیف یادم نیست چی بود. بعدا که حالم جا اومد دونفر زیر بغلمو گرفتن و منو بردن رو تخت دراز کردن، یه سری هم آب قند دادن خوردم. بعد تازه گفتن پاهاتو بگیر بالا که خون بره تو کله ات، اگه حال داشتم براشون مهتاب بالانس می زدم که کیف کنن! بعد دوباره همون خانوم اولیه اومد و گفت تو که فشارت اینقدر پایینه کی بهت گفته نشسته خون بدی! خلاصه همونجا دوباره به حالت درازکش سوزن کرد تو دستم و بالاخره موفق شد اندازه یه سرنگ خون بگیره. بعدم یه پارچ گلوکز اورد گفت اینو بخور، دو ساعت دیگه دوباره بیا خون بده! برگشتم خونه و دوباره دو ساعت بعدش رفتم خون دادم. الآنم بالاخره رسیدم خونه. الآن دیگه حالم خوبه ولی امروز اگه ولشون می کردی، تمام تنمو آبکش می کردن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:53 نوشت.پنجشنبه، 7 آگوست 2003ISP اگه اینقدر الاغ باشه که برداره وبلاگای ملتو cache کنه، باید ببندیش به جاوید بندازیش تو دریا! چند روزه می گم خدایا چرا اینا نصفشون دیگه نمی نویسن. بعد یهو دیدم جل الخالق خودمم که می نویسم نمی تونم بخونم! رفتم با پروکسی عوضی، آقای ISP رو خر کردم و بالاخره مطالب جدید خوندم. در ضمن آماری که توی Nedstat می بینم، معنیش اینه که یه سری از ISP ها، دوباره بلاگسپات رو فیلتر کردن. چهارشنبه، 6 آگوست 2003حالا نمی شه من آزمایش خون ندم؟ از خون و آمپول می ترسم خب، دست خودم نیست! بعدشم در راستای گرایشات مازوخیستی، همیشه وقتی سوزن تو دستمه هوس می کنم دستمو خم کنم ببینم چی می شه!!! ولی خوشبختانه احساس ترس قوی تر از گرایشات مازوخیستی، خودنمایی می کنه! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.چهارشنبه، 6 آگوست 2003تجربه نشون داده که شرایط فعلی، شرایطیه که معمولا توش فکرم آزادتره. فعلا قصد خاصی برای عوض کردن شرایط ندارم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:41 نوشت.چهارشنبه، 6 آگوست 2003به یه مراقب تمام وقت احتیاج دارم، فجیعا دارم یول می زنم. امروز داشتم از وسط خیابون رد می شدم، یهو احساس کردم که باید پیراهنمو مرتب کنم، همون وسط مشغول اینکار شدم، بعدش که سرمو گرفتم بالا دیدم ای دل غافل! هوار تا ماشین دارن از دوطرف بنده عبور می کنن. باز خوبه اقلا راننده ها حواسشون جمع بود، وگرنه الآن نه آیدین به جا مانده بود و نه آیدینی!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.سهشنبه، 5 آگوست 2003When I find out all the reasons سهشنبه، 5 آگوست 2003حالا جدی کسی هست که بدونه ساختار داخلی FIFO چه جوریه؟ یه ایده هایی درباره یه Counter که به عنوان Address pointer اون تو هست دارم، ولی هنوز نمی تونم رو کاغذ پیاده اش کنم. اگه کسی چیزی بلده زودتر بگه لطفا. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.
| ||||