شنبه، 2 آگوست 2003
سفرنامه در نیم پرده:
گقتم یه چند روزی می رم گم و گور می شم، تو اخبارم می گفت آمار مرگ و میر تو دریا امسال رفته بالا، گفتیم بریم شمال ببینیم قسمت چی می شه! موقع رفتن که تو جاده چالوس با یه زانتیای مامانی (ماشینش مامانی بود وگرنه راننده اش، اندازه قد من سیبیل داشت!) سر سبقت غیر مجاز کل انداختیم، اون بیچاره رو سه بار پلیس راه گرفت، ولی من اونقدر تند می رفتم، پلیس فقط فرصت می کرد شماره پلاکمو برداره!!! ظهر رسیدیم نوشهر، ناهار خوردیم و خوابیدیم، عصر که بیدار شدم، با اجازه اتون با سردرد و سرگیجه و حال تهوع و تب بیدار شدم. نتیجتا افتادم تو رختخواب و از جام نتونستم تکون بخورم (هرچند که وقتایی هم که حالم خوبه، ترجیح می دم از تو رختخواب تکون نخورم!!!) دیروز از حوالی بعد از ظهر حالم بهتر شد که تونستم رختخوابمو بکشم ببرم تو ایوون که هوا برخلاف انتظار از مرداد ماه، خیلی خیلی عالی بود، جای همه خالی. بعدم که صبح زود از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم طرف تهران که مفتخرم، ثبت رکورد 150 کیلومتر در ساعت در جاده فیروزکوه، به نام نامی خودم رو به اطلاع عموم برسونم. البته تو این مسیر هم یه بار دیگه پلیس شماره ماشینو یادداشت کرد!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 30 جولای 2003
ممکنه یه بازی رو باخته باشم، ولی هنوز نتیجه کل مسابقات معلوم نیست.
[
7 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 30 جولای 2003
مرسی. اگه بدونی خوندن نامه ات روی کامپیوتر قراضه کتابخونه مرکز تحقیقات درحالی که نصف کاراکترها رو باید حدس می زدم، چقدر خوشحال و آرومم کرد، نمی دونم چیکار می کنی. منم دوستت دارم. تو هم رو من حساب کن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:52 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 30 جولای 2003
با توجه به اینکه امروز یکی از دوستان یه خالی بندی اساسی انجام داده و کم هم نیاورده، طبق اون خالی بندی از امروز به بعد، ما دانشجوی “London K.N.T. University of Technology” حساب می شیم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 30 جولای 2003
الآن که فکر می کنم می بینم که وضع دیروزمون واقعا بی نظیر بوده. فرض کن تو ماشین، من که داشتم رانندگی می کردم. دو نفر نشسته بودن روی صندلی جلو. چهار نفر هم روی صندلی عقب پهلوی همدیگه چپیده بودن. تازه یه نفر دیگه هم روی پاهای اون چهار تا نشسته بود! تو خیابون از عمله گرفته تا دکتر، همه زل می زدن به ما که ببینن چه خبره!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 30 جولای 2003
نه! اون قبرستون فقط باروت بود، دیشب جرقه از جای دیگه درست شد. دیشب طوفانی بود. امروز از صبح رگبار پراکنده همراه با وزش باد داشت. بعد از ظهر زود از کارآموزی اومدم خونه و سرم درد می کرد. گرفتم خوابیدم. ساعت پنج و نیم بیدار شدم، هوا دوباره آفتابی شده بود. تازه آنلاین شدم و خواستم یه کم وبلاگ بخونم. دلم سوخت. یهو یادم افتاد امروز قرار بود رامین دفاع کنه. رامین! مبارک باشه. قسمت نشد شیرینی دفاعت رو بخوریم. ایشالا شیرینی های بعدی!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 29 جولای 2003
لعنتیا. هفت سال بود پامو تو قبرستون نذاشته بودم. می گن اینجا فرق می کنه، اینجا باحاله. اونجا باحال بود؟ اون خراب شده ی نکبتی باحال بود؟ نه، می خوام بدونم جدی براتون باحال بود؟ سنگای شکسته، سنگایی که اسمشون پاک شده، آدمایی که دیگه حتی یه نفر هم نیست که اونا رو بشناسه، شیشه هایی که رنگ سیاه خوردن، تارعنکبوتایی که از در و دیوار آویزون بود، باحال بود؟ نمی خوام! نمی خوام صد سال سیاه تو یه همچین جای کثافتی پامو بذارم. حتی جنازه ام. بسوزونینش. لاشه ای که هر تیکه اشو نگاه کنی یه دردی داره، تو یه همچون جایی پوسیدنش دیگه چیه؟ من حالم خوب نیست، دیروز خوب بودم ولی امروز الآن اصلا خوب نیستم، حتی یه سر سوزن. دوست ندارم. دوست ندارم. نمی خوام. اگه به سر تا ته این دنیا گه بمالی، تازه فکر کنم تمیز تر از اینی که هست بشه.
من خوابم، تلفنم از پریز کشیدم. سعی نکنین پیدام کنین. چند روزی می رم گم و گور می شم.
[
14 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 28 جولای 2003
خانوم محترمی که قدت نصف منه و وزنت سه برابر. با این وضعیت مانتوی تنگ پوشیدنت دیگه چیه؟!
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 28 جولای 2003
آهای! به جون خودم من حالم خوبه. الآن چند ماهی می شه که روحیه ام برگشته تو وضعیتی که دیگه توپم نمی تونه تکونش بده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، (بقیه اش چی بود؟!)
روزی روزگاری حوالی یه سال پیش، تو حیاط دانشکده برق، یه خانومی نشسته بود. داشت برای رباتی که قرار بود تو پارارباتیک! شرکت کنه، مدار سنسور می کشید. من و یه آقایی رفتیم بالای سرش و شروع کردیم به شوخی در این زمینه که هرچی هم از این مدارا بکشه، آخرش باید ظرف و کهنه بچه بشوره. ایشون ناراحت شدن و با چشمایی که ازشون خون می چکید، در یک حالت بسیار رعب انگیز نفرینمون کردن و قرار شد ما دوتا، دوتا زن ذلیل حسابی از آب در بیایم. تو این یه ساله، اون آقا دچار تیریپ شدن و از قضا اینجوری که دیده می شه، نفرین در موردشون جواب داده. البته خودشون که از زندگیشون راضی هستن، خانومشون هم بی تعارف خانوم خوبی هستن. ولی خب متاسفانه زندگی مورد علاقه من اون مدلیا نیست. واسه همین فعلا از ترس بیخیال اینجور برنامه ها شدم! بلکه آبا از آسیاب بیفته و ایشون از خیر نفرینشون بگذرن. آمین.
آخه تو که هرچی می خوای فوری اجابت می شه، شد یه دفعه واسه ما دعا کنی؟!
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
You live for the fight when that’s all that you’ve got…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
در راستای اینکه از مسیرای تکراری خوشم نمیاد، امروز از مرکز تحقیقات رفتم میدون حر! از اونجا با مترو برگشتم خونه. جالبیش این بود که هم زمانش با مسیر هفت تیر یکی بود، هم هزینه اش! تازه تو میدون حر وقتی جناب حر رو دیدم که از اولین باری که من دیدمشون تا حالا یعنی حدود هفت سال پیش، دارن با اون اژدها می جنگن و هنوز هم به هیچ جا نرسیدن، کلی احساس جوونی کردم. حیف که نه وقت داشتم، نه زمانش مناسب بود، وگرنه یه سر تا دبیرستان می رفتم. اونجوری دیگه فکر کنم تا پنج شیش ماه، شارژ می شدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
بابا این ملت جدی جدی یه چیزیشون می شه. یکی هست که خیلی قیافه خنده داری داره. آدم از راه رفتن و نگاه کردن و تکون دادن گردنش می خواد قاه قاه بزنه زیر خنده. (البته چون من انسان شریفی هستم و درضمن تو کتابخونه باید سکوتو رعایت کرد، فقط تو دلم می خندم و از دیدنش شاد می شم!) این بابا اول که میاد تو کتابخونه یه ساعت دور اون یه ذره جا می چرخه تا واسه خودش یه جای دنج و خلوت و دور از آدمیزاد پیدا کنه. بعد که می شینه، بین خودش و میز بغلی یه مشت کتابو به صورت عمودی می چینه و یه دیوار درست می کنه که لابد کسی نبینه چه کتابی می خونه. هر چند وقت یه بارم تمام اون دیواره کتابی با صدای مهیبی می ریزه پایین و همه بر می گردن نگاهش می کنن. بعد مثلا تو دیکشنری دنبال یه کلمه می گرده، وقتی پیداش می کنه خیلی با هیجان مشتشو تو هوا تکون می ده و احتمالا تو دلش می گه YES! . بیچاره، اگه می دونستم اینقدر ذوق می کنه، از روز اول یه مشت کلمه سخت براش لیست می کردم، می دادم بره تو دیکشنری دنبالشون بگرده که کیف کنه. واقعا هرکی منو ببینه لذت می بره از اینکه تا این حد حاضرم از آسایش خودم بزنم و به فکر خوشحالی مردم باشم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
تو دو سال گذشته می خواستم موجی بشم، حوالی آخرش. خب موجی هم شدم. تو اون زمینه وضعم بد نیست. ولی وقتی نگاه می کنم می بینم اون چیزی که تو تمام این مدت خیلی توش از خودم استعداد نشون دادم و نسبتا هم زیاد توش جلو رفتم، دیجیتال بوده. که خیلی هم دوستش دارم. فکر کنم کم کم باید با آرمانهای موجیم خداحافظی کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
اوهوی geocities مادر پیاله! با توام! انگشتتو در بیار از تو دماغت می خوام دعوات کنم. این Bonjovi داره خودشو پاره می کنه Always می خونه، تو اینجا واسه من knopfler پخش می کنی؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
من فرض می کنم که منظورت من بودم. درست فرض کرده باشم یا غلط، حرفاتو دوست داشتم. مرسی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:41 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
در راستای اینکه یاد موضوعات بی ربط می افتم، امروز یاد آخسرو افتاده بودم. عجب دورانی داشتیم، تو کل اون هفت سال سابقه نداشت ما دوتا تو یه کلاسی یا یه فعالیتی با همدیگه بیفتیم و برنامه رو شلوغ نکنیم. یادمه اول راهنمایی تو کلاس ریاضی فوق برنامه باید ثابت می کردیم تو یه شهری دوتا کله هستن که تعداد موهاشون برابره. ما دوتا یهو به خودمون اومدیم و دیدیم که طبق نظریات ما و با کمک اصل لانه کبوتری ثابت می شه یه مو هست که تو دوتا کله هست!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
وقتایی که بی خواب می شم یاد آدمای خمار می افتم. اقلا دیگه لازم نیست خودشونو بکشن تا از هوشیاری در بیان.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 جولای 2003
قسمت دوم و سوم و چهارم ماجراهای اون بچه هه و آب نبات، از نظر زمانی جاش اینجاس. نوشته هم شده. ولی پابلیش نمی شه، چون دلم نمی خواد. فقط برای ثبت در تاریخ گفتم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 26 جولای 2003
Tonight I’m gonna have myself a real good time
I feel alive and the world turning inside out Yeah!
And floating around in ecstasy
So don’t stop me now don’t stop me
‘Cause I’m having a good time having a good time.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.
.............................................................................................