مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

یکشنبه، 27 جولای 2003     

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، (بقیه اش چی بود؟!)
روزی روزگاری حوالی یه سال پیش، تو حیاط دانشکده برق، یه خانومی نشسته بود. داشت برای رباتی که قرار بود تو پارارباتیک! شرکت کنه، مدار سنسور می کشید. من و یه آقایی رفتیم بالای سرش و شروع کردیم به شوخی در این زمینه که هرچی هم از این مدارا بکشه، آخرش باید ظرف و کهنه بچه بشوره. ایشون ناراحت شدن و با چشمایی که ازشون خون می چکید، در یک حالت بسیار رعب انگیز نفرینمون کردن و قرار شد ما دوتا، دوتا زن ذلیل حسابی از آب در بیایم. تو این یه ساله، اون آقا دچار تیریپ شدن و از قضا اینجوری که دیده می شه، نفرین در موردشون جواب داده. البته خودشون که از زندگیشون راضی هستن، خانومشون هم بی تعارف خانوم خوبی هستن. ولی خب متاسفانه زندگی مورد علاقه من اون مدلیا نیست. واسه همین فعلا از ترس بیخیال اینجور برنامه ها شدم! بلکه آبا از آسیاب بیفته و ایشون از خیر نفرینشون بگذرن. آمین.
آخه تو که هرچی می خوای فوری اجابت می شه، شد یه دفعه واسه ما دعا کنی؟!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

You live for the fight when that’s all that you’ve got…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

در راستای اینکه از مسیرای تکراری خوشم نمیاد، امروز از مرکز تحقیقات رفتم میدون حر! از اونجا با مترو برگشتم خونه. جالبیش این بود که هم زمانش با مسیر هفت تیر یکی بود، هم هزینه اش! تازه تو میدون حر وقتی جناب حر رو دیدم که از اولین باری که من دیدمشون تا حالا یعنی حدود هفت سال پیش، دارن با اون اژدها می جنگن و هنوز هم به هیچ جا نرسیدن، کلی احساس جوونی کردم. حیف که نه وقت داشتم، نه زمانش مناسب بود، وگرنه یه سر تا دبیرستان می رفتم. اونجوری دیگه فکر کنم تا پنج شیش ماه، شارژ می شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

بابا این ملت جدی جدی یه چیزیشون می شه. یکی هست که خیلی قیافه خنده داری داره. آدم از راه رفتن و نگاه کردن و تکون دادن گردنش می خواد قاه قاه بزنه زیر خنده. (البته چون من انسان شریفی هستم و درضمن تو کتابخونه باید سکوتو رعایت کرد، فقط تو دلم می خندم و از دیدنش شاد می شم!) این بابا اول که میاد تو کتابخونه یه ساعت دور اون یه ذره جا می چرخه تا واسه خودش یه جای دنج و خلوت و دور از آدمیزاد پیدا کنه. بعد که می شینه، بین خودش و میز بغلی یه مشت کتابو به صورت عمودی می چینه و یه دیوار درست می کنه که لابد کسی نبینه چه کتابی می خونه. هر چند وقت یه بارم تمام اون دیواره کتابی با صدای مهیبی می ریزه پایین و همه بر می گردن نگاهش می کنن. بعد مثلا تو دیکشنری دنبال یه کلمه می گرده، وقتی پیداش می کنه خیلی با هیجان مشتشو تو هوا تکون می ده و احتمالا تو دلش می گه YES! . بیچاره، اگه می دونستم اینقدر ذوق می کنه، از روز اول یه مشت کلمه سخت براش لیست می کردم، می دادم بره تو دیکشنری دنبالشون بگرده که کیف کنه. واقعا هرکی منو ببینه لذت می بره از اینکه تا این حد حاضرم از آسایش خودم بزنم و به فکر خوشحالی مردم باشم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

تو دو سال گذشته می خواستم موجی بشم، حوالی آخرش. خب موجی هم شدم. تو اون زمینه وضعم بد نیست. ولی وقتی نگاه می کنم می بینم اون چیزی که تو تمام این مدت خیلی توش از خودم استعداد نشون دادم و نسبتا هم زیاد توش جلو رفتم، دیجیتال بوده. که خیلی هم دوستش دارم. فکر کنم کم کم باید با آرمانهای موجیم خداحافظی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

اوهوی geocities مادر پیاله! با توام! انگشتتو در بیار از تو دماغت می خوام دعوات کنم. این Bonjovi داره خودشو پاره می کنه Always می خونه، تو اینجا واسه من knopfler پخش می کنی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

من فرض می کنم که منظورت من بودم. درست فرض کرده باشم یا غلط، حرفاتو دوست داشتم. مرسی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:41 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

در راستای اینکه یاد موضوعات بی ربط می افتم، امروز یاد آخسرو افتاده بودم. عجب دورانی داشتیم، تو کل اون هفت سال سابقه نداشت ما دوتا تو یه کلاسی یا یه فعالیتی با همدیگه بیفتیم و برنامه رو شلوغ نکنیم. یادمه اول راهنمایی تو کلاس ریاضی فوق برنامه باید ثابت می کردیم تو یه شهری دوتا کله هستن که تعداد موهاشون برابره. ما دوتا یهو به خودمون اومدیم و دیدیم که طبق نظریات ما و با کمک اصل لانه کبوتری ثابت می شه یه مو هست که تو دوتا کله هست!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

وقتایی که بی خواب می شم یاد آدمای خمار می افتم. اقلا دیگه لازم نیست خودشونو بکشن تا از هوشیاری در بیان.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 جولای 2003     

قسمت دوم و سوم و چهارم ماجراهای اون بچه هه و آب نبات، از نظر زمانی جاش اینجاس. نوشته هم شده. ولی پابلیش نمی شه، چون دلم نمی خواد. فقط برای ثبت در تاریخ گفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 26 جولای 2003     

Tonight I’m gonna have myself a real good time
I feel alive and the world turning inside out Yeah!
And floating around in ecstasy
So don’t stop me now don’t stop me
‘Cause I’m having a good time having a good time.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 26 جولای 2003     

دیشب داشتم به یکی می گفتم دوست دارم بشینم روی یه مبل راحت، بعد یه مشت آدم بیان و منو ستایش کنن، هی ازم تعریف کنن و قربون صدقه ام برن. وااای، عجب کیفی داره ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:55 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 26 جولای 2003     

نخیر! بدجوری تعطیله. تو هفت تیر داشتم سوار مترو می شدم که برگردم خونه، لحظه آخر دیدم نوشته به سمت حرم مطهر. باز خوب شد دیدمش، وگرنه معلوم نبود الآن کجا بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:53 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 25 جولای 2003     

تو تمام این شیش سالی که تیغ دستم گرفتم، یادم نمیاد مثل امروز صورتمو زخمی کرده باشم. آبروم رفت!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 25 جولای 2003     

There’s so many things you should have told her
but night after night you’re willing to hold her,
just hold her tears on your shoulder.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:37 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 25 جولای 2003     

I’m tired of being in love and being all alone
When you’re so far away from me
I’m tired of making out on the telephone
And you’re so far away from me.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:36 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 25 جولای 2003     

I don’t have love to share,
And I don’t have one who cares.
I don’t have anything,
Since I don’t have you.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:31 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 25 جولای 2003     

This is a tricky situation
I’ve only got myself to blame
It’s just a simple fact of life
It can happen to anyone

You win – you lose
It’s a chance you have to take with love
Oh yeah – I fell in love
And now you say it’s over and I’m falling apart

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:30 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 25 جولای 2003     

پریشب به طرز احمقانه ای احساس بدی داشتم. دلیلش اتوبان بابایی بود. هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر دراز باشه. تاحالا ساعت دوازده شب، وقتی که حسابی تاریک و خلوته، مجبور نبودم تنهایی از سرش تا ته صدر برم. حتی با اون سرعت وحشیانه یه عمر طول کشید تا تمومش کنم. مدام بیشتر گاز می دادم که زودتر از دستش خلاص بشم. نمی تونم توصیفش کنم. یه جور حس تنهایی طولانی بود. حتی با اینکه بقیه بچه ها درست جلوم بودن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:12 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 25 جولای 2003     

موسیقی عوض شد:
Since I don’t have you
با صدای هنرمند محبوب و مردمی:
Axl Rose (Guns ‘n Roses)

Always – Bonjovi

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:11 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002