دوشنبه، 30 آگوست 2021
تو یه شهری صد و پنجاه کیلومتری جنوب اینجا بزرگ شده. بعدا برای دانشگاه اومده اینجا و تشکیل خانواده داده و دیگه موندگار شده. پریروز میگه: «آره، با دردسرای مهاجرت آشنام. تجربهشو دارم». من هیچ، من نگاه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:26 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 آگوست 2021
مربای آلبالوی خونگی آنلاک شد و راضیام.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 29 آگوست 2021
تو کتابا، پوارو یه دوست نویسنده داره که داستانای جنایی مینویسه و یه کارآگاه فنلاندی داره. این سوئدیای از آب کرهگیر، تبدیلش کردن به فنلاندی سوئدیزبان و هشت قسمت سریال ازش ساختن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 آگوست 2021
از من به شما نصیحت: وقتی میخواین مونتهکارلو بزنین، اول ببینین یه دورش چقدر طول میکشه بعد تعداد تکرارشو انتخاب کنین. الآن سه روزه نمیتونم کامپیوترو خاموش کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:41 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 26 آگوست 2021
گونیلا بریستروم هم مرد و خلقی تو سوئد عزادار شدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 26 آگوست 2021
یهو یادم اومد که لای صفحه ۸ یا ۸۸ مکتوب یا شایدم مکتوب ۲، یه چیزی گذاشتم که گم نشه. اما این که چی بود و چه جوری رسیده بود دست من، دقیق یادم نیست. حتی نمیدونم خود این کتابا کجا رفتن. احتمالا از بعد اسبابکشی سال ۸۴ دیگه ندیدمشون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 26 آگوست 2021
چند ماه آخری که دانشگاه بودم سخت گذشت. رئیس گروه ناغافل مرده بود و چند میلیون یورو بودجهای که از اتحادیه اروپا داشت و عملا خرج گروه رو تامین میکرد لغو شده بود. کلا روحیه گروه خراب بود، مابقی استادای گروه دنبال این بودن که از یه جایی پول بگیرن و برای دانشجوها وقت نداشتن. منم از چند ماه قبلش روی یه پروژهای کار میکردم که ایده همون استاد مرحوم بود و به جز خودش کسی زیاد ازش سردرنمیآورد و کاملا تو گل گیر کرده بودم. یه روز صبح سر کار یهو سرگیجه گرفتم، سرمو گذاشتم روی میز و دفعه بعدی که چشممو باز کردم کف اتاق افتاده بودم و صندلیم یه طرف چپه شده بود و بقیه گروه داشتن میدویدن این طرف اون طرف که آب قند بیارن و اورژانس خبر کنن و ببینن چی به چیه.*
بالاخره اورژانس رسید و منو بردن پایین تو آمبولانس. سر جمع دو دقیقه معاینه کرد و گفت خب بعیده سکته کرده باشی. حالا چیکار کنیم؟ میخوای ببریمت بیمارستان یا برمیگردی سر کار؟ یه کم با دهن باز نگاهش کردم که آخه این چه سوالیه، من از کجا بدونم، تو شغلت اینه. گفت خب حالا اگه نگرانی بریم بیمارستان. با آمبولانس رفتیم اورژانس بزرگترین بیمارستان سوئد (میگن دومین بیمارستان بزرگ اروپا از نظر تعداد پرسنل) و برخورد از نزدیک با سیستم بهینه بهداشتی سوئد شروع شد. سر و گردنم درد میکرد که گفتن احتمالا وقتی افتادی زمین ضربه دیده و یه عکس میگیریم که مطمئن بشیم چیزی نیست، همینجا بمون تا خبرت کنیم. منم همینجور دو سه ساعت روی یه تخت گوشه اورژانس بودم و کسی کاری به کارم نداشت. بعد از ظهر که باطری موبایلم تموم شده بود و گرسنه داشتم فحش میدادم که اقلا بیاین بگین خبری نیست برو خونه، تازه یه پیرزنی که فکر کنم راهبهای چیزی بود اومد پرسید چیزی خوردم یا نه. یه ساندویچ نون پنیر اندازه سه بند انگشت بهم داد و یه لیوان آبمیوه و رفت دنبال کارش. یه بارم یه پرستاری که ایرانی از آب دراومد یه کم احوالمو پرسید و رفت. فکر کنم ساعت حدود سه بود که بالاخره اومدن بردنم برای رادیوگرافی. بعد دوباره یه ساعتی روی تخت نشستم تا یه دکتری اومد، گفت تو عکسات چیزی نیست ولی چون نمیدونیم چی شده حالا امشب بمون بیمارستان که تحت نظر باشی. داشتم فکر میکردم که حالا چه جوری به اهل دانشگاه خبر بدم که دکتره رفت یه گوشه با همون پرستار ایرانیه یه کم صحیت کرد و دوباره برگشت. گفت این پرستاره که تجربهاش از من بیشتره گفت لازم نیست بمونی، مرخصت میکنیم بری. خودت ببین تا صبح حالت چطور میشه، اگه لازم شد خبرمون کن!
* وسط اون معرکه قبل از رسیدن اورژانس، این هلندی آدمآهنی وایستاده بود یه گوشه میگفت آره پرسیمون هم همینجوری شد که مرد!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 25 آگوست 2021
همیشه هرجا درباره ساعت هوشمند صحبت میشد، میگفتم به نظرم چیز بهدردبخوری نیست که پول خرجش بشه. پارسال اوایل این بساط کرونا که تازه خونهنشین شده بودیم و حوصلهام سر رفته بود یه پیشنهاد دیدم با ۳۵ درصد تخفیف و پرداخت ۱۲ ماهه بدون بهره. شرایطش چنان خوب بود که گول خوردم و چیزی رو که همیشه گفته بودم به درد نمیخوره، خریدم. همون هفته اول هم از خریدم پشیمون بودم، اما بازم چون قیمت ماهیانهاش خیلی کم بود حسش نبود که ببرم پس بدم و موند بیخ ریشم. گاهی وسوسه میشدم که دست دوم روی فیسبوک بفروشمش، اما بازم تنبلی مانع بود. امسال اوایل تابستون یه روز بعد از استخر تاچ نصف صفحه از کار افتاد و مجبور شدم صفحهاش رو عوض کنم. دوباره رفتیم تو آب و این بار کلا خاموش شد و دیگه روشن نشد. باز بردمش تعمیرگاه و وقتی تعمیرش دو هفته طول کشید ته دلم امیدوار بودم نتونن درستش کنن. پریروز بالاخره از تعمیرگاه ایمیل زدن که پولتو کامل پس میدیم، بیخیال این ساعت بشو.
چند تا نتیجهگیری میشه از این ماجرا کرد. اولیش اینکه همونطور که گفتم این ساعتا به درد نمیخورن. دوم این که تخفیف باعث میشه عقل آدم زایل بشه. سوم این که خوب شد زیر قیمت نفروختمش. چهارم این که این سیستم خدمات پس از فروش هنوز بعد از این همه سال برام عجیبه. چیزی که گارانتیش تموم شده بوده ایراد پیدا کرده و بدون پرس و جو تمام پولشو پس میدن. پنجم این که گذشت اون موقع که تلویزیون خراب میشد و با عوض کردن یه خازن مثل روز اولش میشد. الآن دیگه وسایل تقریبا قابل تعمیر نیستن.
پ.ن. مدل جدیدش اومده که قیمتش کمتره و هنر بیشتری داره. تخفیفا رو بگردم که برم بخرم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 24 آگوست 2021
یهو زد به سرم که به جای پودر لباسشویی، مایع لباسشویی بگیرم. اما اشتباهی نرمکننده از آب در اومد و حالا دوتا مارک مختلف نرمکننده داریم. لباسامون تمیز نمیشن اما عوضش خیلی نرم میشن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:58 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 24 آگوست 2021
آقای مارتین اون قدر نوشتن این دو جلد آخرشو لفت داده که صداپیشهٔ کتاب صوتیش مرد. حالا گیرم که نوشتن کتاب تموم بشه، تکلیف من که اون پنجتا اولی رو گوش کردم چیه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:53 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 23 آگوست 2021
ترازوی بیشخصیت سه ماه باتری نداشت، حالا که درستش کردم جواب زحمت منو با پنج کیلو اضافه وزن داده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 20 آگوست 2021
والا، بلا، من به همون شیر گاو پرچرب راضی بودم. هی هر روز یه مقوای جدید میریزن تو آب به اسم شیر بادوم، شیر جو دوسر، شیر کوفت، شیر زهرمار میدن به خوردمون. منم ساده، هی میگم حالا یه شانس دیگه بهش بدیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 آگوست 2021
پنج شیش سال پیش، تازه چند ماه بود بچهدار شده بودن که از خانومش جدا شد. اخیرا از کمد اومد بیرون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 آگوست 2021
متوجه شدم موقع سوئدی حرف زدن وقتی دنبال یه کلمهای میگردم تو ذهنم به انگلیسی همون کلمه فکر میکنم و دنبال معادل سوئدی میگردم و فارسی تو این فرایند دخیل نیست. انگار که تو مغزم سوئدی یه نگاشت از انگلیسی باشه. اینجوری «زبان سوم» برازندهشه. قاعدتا تا وقتی نتونم این نگاشت رو به فارسی (و حتی ایدهآلتر، خود مفهوم) برقرار کنم، همینجوری تته پته حرف میزنم و اون روزی که آلزایمر بیاد سراغم باید یه مترجم برای پرستار پیدا کنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:55 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 17 آگوست 2021
این چه وضعیتیه که هنوز مرداد تموم نشده باید پوتین زمستون پام کنم؟ صد رحمت به سگ و گربه که از آسمون بیاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 17 آگوست 2021
دو هفته بود هوس شلهزرد کرده بودم تا بالاخره امروز لابلای کار تو خونه فرصت شد که بار بذارم. موقعی که داشتم روش دارچین میریختم یهو یادم افتاد که فردا تاسوعاست. مامان سالها نذر داشت که این موقع شلهزرد درست کنه. نمیدونم امسالم کرده یا نه.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:34 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 17 آگوست 2021
مثلا خانم باتمانقلیچ یه کتاب آشپزی داره که من ازش راضیم. فقط باید حواسم باشه هر اندازه شکری که نوشته نصف کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 16 آگوست 2021
ای پاچهخار آهسته خار که پوست پایم میرود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:22 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 16 آگوست 2021
تحقیقات اخیرم نشون میده که از ترکیب پنج تا شلیل و هفت تا زردآلوی مونده با اسید معده، یکی از قویترین داروهای ضدخواب تولید میشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 14 آگوست 2021
یه بار یکی از مادربزرگای فامیل داشت یه داستانی تعریف میکرد، برای اینکه بگه یه چیزی چقدر قدیمی بوده گفت: «مال زمان دخترگی من بوده». این مونده بود تو ذهن من که یه جایی ازش استفاده کنم، تا بالاخره زمان اسبابکشی برداشتم روی یه کارتن از لوازم قدیمیم با ماژیک نوشتم: «دخترگی آیدین». روز اسبابکشی، همه وسایل رو از کامیون خالی کرده بودیم و خیلی از کارتنا هنوز کنار پارکینگ بودن که یکی از همسایههای جدید رسید و خودشو معرفی کرد و با مامان شروع کردن به صحبت. حالا مامان داشت منو معرفی میکرد و توضیح میداد که تازه فوق لیسانسمو شروع کردم، ولی خانم همسایه چشمش به اون کارتن کذایی و نوشته روش بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:43 نوشت.
.............................................................................................