چهارشنبه، 22 اکتبر 2003
سری که درد نمی کنه رو محکم می کوبن به دیوار!
[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 22 اکتبر 2003سری که درد نمی کنه رو محکم می کوبن به دیوار! [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.چهارشنبه، 22 اکتبر 2003Not to touch the earth سهشنبه، 21 اکتبر 2003گرررررررررررررررررررررر [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:49 نوشت.سهشنبه، 21 اکتبر 2003هوی! وقتی داری از وسط خیابون رد می شی، چشم چرونی نکن!! خطر جانی داره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.سهشنبه، 21 اکتبر 2003مطرب! غم انگیز ترین نغمه ای که می دانی را بنواز. شک ندارم که از این شادتر خواهد بود. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:47 نوشت.یکشنبه، 19 اکتبر 2003Exercises in free love یکشنبه، 19 اکتبر 2003سیما داشت از همسایه های ما تعریف می کرد، می گفت انگار خیلی باحالن! حالا باز ماجرا داریم. خنده دارش اینه: یارو محضرداره، اومده سر جدول نوبت پارکینگ بحث می کنه، اونوقت بابای من داره مبحث جابجایی سطر و ستون توی ماتریس رو براش توضیح می ده! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.یکشنبه، 19 اکتبر 2003امروز نکویی برامون ثابت کرد که فرکانس عکس زمانه! برگشته می گه، چون تو تعریف تبدیل لاپلاس داریم e^(-st)، پس دیمانسیون فرکانس عکس زمانه!!! جمعه، 17 اکتبر 2003هنوزم می گم، قرمزته!!! [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.پنجشنبه، 16 اکتبر 2003جهانیان برای همیشه رشادتهای امروز من رو که با سلاح دمپایی افکن و گاز اشک آور، دو فروند سوسک رو ظرف مدت چهل و پنج دقیقه نابود کردم به یاد خواهند داشت. پنجشنبه، 16 اکتبر 2003اگه بدونم کی قراره بمیرم، قبلش میام محکم می بوسمت! [7 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:30 نوشت.چهارشنبه، 15 اکتبر 2003آدما شوخی شوخی می میرن، بعدش جدی جدی زنده نمی شن. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.چهارشنبه، 15 اکتبر 2003احساس هویجی رو دارم که خرگوشا فکر می کنن فقط یه مشت برگه! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.سهشنبه، 14 اکتبر 2003گزارش لعنتی بالاخره تموم شد. دقیقا با دو هفته تاخیر. سهشنبه، 14 اکتبر 2003نوبل صلح، با تاخیر مبارک! ولی بازم می گم، به نظر من باید 650 هزار دلار بهش می دادن. بالاخره باید یه فرقی بین زن مسلمون و مرد مسلمون باشه یا نه؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.دوشنبه، 13 اکتبر 2003این آخرین بخش گزارش که ظاهرا داره از همه چیزش وقت گیرتر می شه، مونده و دارم می زنم تو سرم که خوابم نبره و بتونم یه جوری ماستمالیش کنم. تلفن پشت تلفن زنگ می زنه. فکر نمی کنم توی کل یه ماه گذشته تلفن به اندازه امروز زنگ خورده باشه. بیخیال! می خوام برم بخوابم. بعدا یه خاکی تو سرم می ریزم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.یکشنبه، 12 اکتبر 2003یاد یه حرف قدیمی، یا یه چیزی تو همون مایه ها می افتم: یکشنبه، 12 اکتبر 2003واقعا که دیروز شاهکار بودم. ماشالا ابوتراب که تا ده دقیقه قبل از کلاس بعدی حرف می زنه. کلانتری هم که کلاس بعدی باشه، اگه دیر برسی خونت مباحه. تو این فاصله رفته بودم شیرکاکائو گرفته بودم و داشتم بدو بدو می رفتم که به کلانتری برسم، که جناب شیر چپه شد و ریخت روی شلوارم! بعدش که خودمونو رسوندیم سر کلاس، معلوم شد حضرت استاد تشریف نخواهند اورد!!! خلاصه با یه شلوار کثیف تا ظهر تو دانشگاه چرخیدم و حتی حال نداشتم به شلوارم آب بزنم، بلکه تمیز شه. همه اینا گذشت تا وقت ناهار شد. سر ناهار هم معلوم نبود حضرتمون حواسش کجا بود، که پیرهنم درسته رفت وسط آب مرغ!! و حسابی چرب و رنگ وارنگ شد. تا زه بعدشم نوشابه از دستم افتاد روی میز و ولو شد که خوشبختانه اون دیگه آسیبی به لباس کسی نزد. بعد دیدم دیگه این ریختی نمی شه تو دانشگاه چرخید، اینجوری شد که یکی از دوستان مرام کش کردن و بنده رو رسوندن خونه که من لباسامو عوض کنم و برگردیم دانشگاه. اینجا بود که رسما داشتم به پدرجد مورفی فحش می دادم. یه پیرهن پوشیدم که همونجا آب ریخت روش و دیگه نمی تونستم بپوشمش. دوباره پیرهنمو عوض کردم و شلوارم رو هم عوض کردم. بعد یهو قلاب کمربند شکست!!! کمربند رو هم عوض کردم و دیگه برای اینکه خیالم راحت باشه بلایی سر کفشام نمیاد، اونا رو هم دیگه نپوشیدم و یه جفت کفش دیگه برداشتم!!! بالاخره اینا تموم شد و برگشتیم طرف دانشگاه، دوستی که مارو مرام کش کرده بود، نیم ساعت بعدش کوئیز داشت. گفت اقلا دعا کن طرف کوئیز نگیره که منم دعا کردم. بعدا معلوم شد که از بس مستجاب الدعوه بودم، اصلا استادشون نیومده، چه برسه به اینکه بخواد کوئیز بگیره!!! خلاصه، بعدشم دیگه تا آخر شب جرات نداشتم به هیچ خوردنی دست بزنم، مبادا که دوباره کثیف بشم. شنبه، 11 اکتبر 2003جیب ما خالی و اینترنت بر نخیل است! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:13 نوشت.شنبه، 11 اکتبر 2003یکی از روشای جدید شکنجه که روی من بدجوری جواب می ده، اینه که یه استامینوفن کدئینه بخوری و بعدش به زور پنج ساعت بیدار بمونی. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.
| ||||