سهشنبه، 4 نوامبر 2003
احمق جون! تنها کسی که تو تمام عمرم بهش اعتماد داشتم تو بودی. اگه همچین حماقتی بکنی، قول نمی دم که نظرم همینجوری بمونه.
ضمنا سعی نکن وقتی دارم باهات حرف می زنم از توی اون آینه لعنتی حموم، مثل بز زل بزنی تو چشمای من.
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:سهشنبه، 4 نوامبر 2003احمق جون! تنها کسی که تو تمام عمرم بهش اعتماد داشتم تو بودی. اگه همچین حماقتی بکنی، قول نمی دم که نظرم همینجوری بمونه. شنبه، 1 نوامبر 2003نیم وجبی! سخنان تو مانند وزوز مگسی است در گوش من. می دونم که هر لحظه بخوام، می تونم لهت کنم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:08 نوشت.شنبه، 1 نوامبر 2003همش می خوام برات شعر بسراهم، ولی یا طبع شعرم خشکیده، یا اسمت خیلی قناسه! نه! این که نشد! دست از سرم بردار نیلوفر! شنبه، 1 نوامبر 2003با حضور آیدین کبیر، به جشنهای خود رنگی دیگر ببخشید. جمعه، 31 اکتبر 2003یه ساعت عملیات محیرالعقول ژانگولر برای ما پیاده کرده، بعد می گه بچه ها امروز اولین روزیه که من پشت این ماشین نشستم!!! تازه، نمی تونه هم ترمز کنه و هم دنده عوض کنه!!! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.جمعه، 31 اکتبر 2003عجب روزگاری شده! داریم با دوستان پای تلفن حرف می زنیم، بعد موبایلشون زنگ می زنه. فورا مارو می پیچونن و هنوز خداحافظی نکرده به اونور سلام می کنن!!! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.پنجشنبه، 30 اکتبر 2003And please remember that I never lied پنجشنبه، 30 اکتبر 2003منبع: روزنامه شرق امروز، صفحه 24 می شه نتیجه گرفت که تمام آدمای متاهلی که روی زمین زندگی می کنن، انحراف اخلاقی دارن!!! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:39 نوشت.چهارشنبه، 29 اکتبر 2003I’m just the pieces of the man I used to be چهارشنبه، 29 اکتبر 2003یه زمانی بود که ادعا می کردم اعصابم فولادیه. هیچیش نمی شه. الآن همیشه در آستانه تحریکه. دیگه اختیارش دست خودم نیست. چهارشنبه، 29 اکتبر 2003خودم دلم سوخت. عصر رسیدم دم خونه، دیدم یه پرایده جلوی در پارکینگ پارک کرده. نور افتاده بود روی شیشه هاش، توش دیده نمی شد. یه بوق کوچولو زدم، بعد یهو از عقبش یه آقاهه پیاده شد و معذرت خواهی کرد و اومد جلو که ماشینو جابجا کنه، تو این فاصله یه خانومی هم از عقب ماشین پیاده شد و رفت کنار کوچه تا آقاهه ماشینو جابجا کنه، بعدم یه صحبتی با هم کردن و در ماشینو قفل کردن و دست در دست هم، رفتن طرف پارک سر کوچه. (واضح و مبرهن است که تو این روایت، جزئیات ماجرا کلا حذف شدن) سهشنبه، 28 اکتبر 2003شناسایی شدم، بهم می گه تو ظاهرت با درونت خیلی فرق داره. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.سهشنبه، 28 اکتبر 2003همیشه برای مردن وقت هست. ولی معلوم نیست بازم برای زندگی کردن وقت داشته باشی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.سهشنبه، 28 اکتبر 2003هوس کردم دچار یه مرض روانی جدید و کشف نشده بشم. عوضش بعدا اون بیماری به اسم خودم ثبت می شه. مثلا می گن طرف آیدینیسم داره! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:11 نوشت.دوشنبه، 27 اکتبر 2003راست می گه! جدی سیمور برای چی خودشو کشت؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.دوشنبه، 27 اکتبر 2003چرا همین امشب باید تمام اشتباهات ریز و درشت زندگیم جلوی چشمم رژه برن؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.دوشنبه، 27 اکتبر 2003تاحالا خنده هیستریک دیدی؟ می خوای ببینی؟ دوشنبه، 27 اکتبر 2003فکر کردی من اونقدر خرم که منظورتو نفهمیدم؟ خب شایدم دقیقا همونقدر خر باشم! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.دوشنبه، 27 اکتبر 2003این هوای نکبتم که باز دو نفری شد! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:06 نوشت.دوشنبه، 27 اکتبر 2003زپلشک زاید و زن آید و باقی قضایا!
| ||||