چهارشنبه، 15 اکتبر 2003
آدما شوخی شوخی می میرن، بعدش جدی جدی زنده نمی شن.
[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 15 اکتبر 2003آدما شوخی شوخی می میرن، بعدش جدی جدی زنده نمی شن. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.چهارشنبه، 15 اکتبر 2003احساس هویجی رو دارم که خرگوشا فکر می کنن فقط یه مشت برگه! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.سهشنبه، 14 اکتبر 2003گزارش لعنتی بالاخره تموم شد. دقیقا با دو هفته تاخیر. سهشنبه، 14 اکتبر 2003نوبل صلح، با تاخیر مبارک! ولی بازم می گم، به نظر من باید 650 هزار دلار بهش می دادن. بالاخره باید یه فرقی بین زن مسلمون و مرد مسلمون باشه یا نه؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.دوشنبه، 13 اکتبر 2003این آخرین بخش گزارش که ظاهرا داره از همه چیزش وقت گیرتر می شه، مونده و دارم می زنم تو سرم که خوابم نبره و بتونم یه جوری ماستمالیش کنم. تلفن پشت تلفن زنگ می زنه. فکر نمی کنم توی کل یه ماه گذشته تلفن به اندازه امروز زنگ خورده باشه. بیخیال! می خوام برم بخوابم. بعدا یه خاکی تو سرم می ریزم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.یکشنبه، 12 اکتبر 2003یاد یه حرف قدیمی، یا یه چیزی تو همون مایه ها می افتم: یکشنبه، 12 اکتبر 2003واقعا که دیروز شاهکار بودم. ماشالا ابوتراب که تا ده دقیقه قبل از کلاس بعدی حرف می زنه. کلانتری هم که کلاس بعدی باشه، اگه دیر برسی خونت مباحه. تو این فاصله رفته بودم شیرکاکائو گرفته بودم و داشتم بدو بدو می رفتم که به کلانتری برسم، که جناب شیر چپه شد و ریخت روی شلوارم! بعدش که خودمونو رسوندیم سر کلاس، معلوم شد حضرت استاد تشریف نخواهند اورد!!! خلاصه با یه شلوار کثیف تا ظهر تو دانشگاه چرخیدم و حتی حال نداشتم به شلوارم آب بزنم، بلکه تمیز شه. همه اینا گذشت تا وقت ناهار شد. سر ناهار هم معلوم نبود حضرتمون حواسش کجا بود، که پیرهنم درسته رفت وسط آب مرغ!! و حسابی چرب و رنگ وارنگ شد. تا زه بعدشم نوشابه از دستم افتاد روی میز و ولو شد که خوشبختانه اون دیگه آسیبی به لباس کسی نزد. بعد دیدم دیگه این ریختی نمی شه تو دانشگاه چرخید، اینجوری شد که یکی از دوستان مرام کش کردن و بنده رو رسوندن خونه که من لباسامو عوض کنم و برگردیم دانشگاه. اینجا بود که رسما داشتم به پدرجد مورفی فحش می دادم. یه پیرهن پوشیدم که همونجا آب ریخت روش و دیگه نمی تونستم بپوشمش. دوباره پیرهنمو عوض کردم و شلوارم رو هم عوض کردم. بعد یهو قلاب کمربند شکست!!! کمربند رو هم عوض کردم و دیگه برای اینکه خیالم راحت باشه بلایی سر کفشام نمیاد، اونا رو هم دیگه نپوشیدم و یه جفت کفش دیگه برداشتم!!! بالاخره اینا تموم شد و برگشتیم طرف دانشگاه، دوستی که مارو مرام کش کرده بود، نیم ساعت بعدش کوئیز داشت. گفت اقلا دعا کن طرف کوئیز نگیره که منم دعا کردم. بعدا معلوم شد که از بس مستجاب الدعوه بودم، اصلا استادشون نیومده، چه برسه به اینکه بخواد کوئیز بگیره!!! خلاصه، بعدشم دیگه تا آخر شب جرات نداشتم به هیچ خوردنی دست بزنم، مبادا که دوباره کثیف بشم. شنبه، 11 اکتبر 2003جیب ما خالی و اینترنت بر نخیل است! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:13 نوشت.شنبه، 11 اکتبر 2003یکی از روشای جدید شکنجه که روی من بدجوری جواب می ده، اینه که یه استامینوفن کدئینه بخوری و بعدش به زور پنج ساعت بیدار بمونی. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.شنبه، 11 اکتبر 2003I don’t suffer from insanity جمعه، 10 اکتبر 2003یهو به این نتیجه رسیدم که اون چیزی که مدتها منتظرش بودم، اصلا خوشحالم نمی کنه. الآن حالم گرفته اس. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:35 نوشت.جمعه، 10 اکتبر 2003از حق نگذریم. سلیقه موسیقی پوریا رو دوست دارم. با آهنگایی که بهم داده حسابی دارم حال می کنم. از همه بهترشون nightwish بوده. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:34 نوشت.جمعه، 10 اکتبر 2003از یازده تا ورقی که دستشه، سه تاش ژوکره، بعدم می گه تقلب نکردم! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:33 نوشت.پنجشنبه، 9 اکتبر 2003سلمونی آیدین کبیر در سه سوت! (سوت واحد زمان کهکشانی است که هر سوت معادل تقریبا نیم ساعت زمینی است!) آنچنان به کله شما گند می زنیم که تا یه ماه جرات نکنین از خونه بیاین بیرون! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:03 نوشت.پنجشنبه، 9 اکتبر 2003وقتی یاد اون حرفی که پنج ماه پیش تو ماشین جلوی اون دوتا زدم می افتم، ترس برم می داره. [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.سهشنبه، 7 اکتبر 2003آخه الاغ جون! دیگه از تویی که صدساله داری مسافر کشی می کنی انتظار ندارم که وقتی ماشینت تا خرخره پر از آدمه، تو سربالایی با دنده چهار بری و مدام الکی گاز بدی بلکه ماشین راه بره!!! سهشنبه، 7 اکتبر 2003یکی به من بگه امروز رفته بودم دانشگاه چیکار اصلا؟ صبح که یه ربع دیر رسیدم، دیدم اصلا حسش نیست برم سر کلاس نکویی. بعدم که بیکار بودیم و با دوستان یه نیمچه فوتبالی بازی کردیم که اصولا ناپرهیزی بود. هنوز تمام تنم درد می کنه. بعدشم که رفتیم ناهار خوردیم و دیدم از بس که خسته ام اگه برم سر کلاس ماشین، حتما خوابم می بره. پس نرفتم. یه حساب سرانگشتی نشون می ده که امروز هشت ساعت تموم تو حیاط علافی کردم. تنها نکته امروز، لباس یکی از خانومای هفتادوهشتی بود که شدیدا نامتعارف بود و منو یاد یه ضرب المثل خنده داری انداخته بود. راستی یه دونه هم کاپوچینوی یخ خوردم که شیرش ترش بود. الآن منتظرم که ببینم چه بلایی سرم میاد! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.دوشنبه، 6 اکتبر 2003– دوستت دارم. دوشنبه، 6 اکتبر 2003خواب دیدم دارم سقوط می کنم. داشتم می افتادم و سرعتم هر لحظه بیشتر می شد. ترسیده بودم ولی چشمامو باز نگه داشته بودم و مدام به خودم می گفتم چیزی نیست داری خواب می بینی. تا اینکه محکم خوردم به زمین. یه جوری که انگار برخوردم واقعی بود. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.یکشنبه، 5 اکتبر 2003در راستای این که بلاگر با استکبار دست به یکی کرده و دیشب که مطلب جدید پست کردم، ورداشته سرخود نصف تمپلیت منو پاک کرده، بدینوسیله انزجار شدید خودم از این حرکت مذبوحانه رو اعلام می کنم و جهانیان بدانند که تمپلیت من چیزی نیست که به این آسونیا از بین بره، چون صدتا نسخه اش، تو صدتا جای مطمئن نگهداری می شه!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:28 نوشت.
| ||||