مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

شنبه، 1 می 2004      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 29 آوریل 2004     


آنگاه عیسی به ایشان فرمود: “امشب همه شما مرا تنها می گذارید. چون در کتاب آسمانی نوشته شده که خدا چوپان را می زند و گوسفندان گله پراکنده می شوند. ولی پس از آنکه زنده شدم به جلیل خواهم رفت و شما را در آنجا خواهم دید”. پطرس گفت: “اگر همه شما را تنها بگذارند، من از شما دور نخواهم شد”. عیسی به او گفت: “باور کن که همین امشب، پیش از آنکه خروس بخواند، تو سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمی شناسی!”. ولی پطرس گفت: “حتی اگر لازم باشد با شما خواهم مرد، ولی هرگز شما را انکار نخواهم کرد!”. بقیه شاگردان نیز چنین گفتند.
پس عیسی ایشان را به بیشه ای آورد که آن را جتسیمانی می نامیدند. او به ایشان فرمود: “بنشینید و منتظر باشید تا من کمی دورتر رفته، دعا کنم”. پطرس و دوپسر زبدی یعنی یعقوب و یوحنا را نیز با خود برد. در حالیکه غم و اندوه تمام وجود اورا فرا گرفته بود، رو به ایشان کرد و گفت: “من از شدت حزن و غم، در آستانه مرگ می باشم. شما اینجا بمانید و با من بیدار باشید”.
سپس کمی دورتر رفت و بر زمین افتاد و چنین دعا کرد: “پدر! اگر ممکن است این جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار. اما نه به خواهش من، بلکه به خواست تو”.
آنکاه نزد آن سه شاگرد برگشت و دید که در خوابند. صدا زد: ” پطرس! نتوانستی حتی یک ساعت با من بیدار بمانی؟ بیدار بمانید و دعا کنید تا وسوسه بر شما غلبه نکند. روح انسان می خواهد آنچه درست است انجام دهد، اما طبع بشری او ضعیف است”.
باز ایشان را گذاشت و رفت و چنین دعا کرد: “پدر اگر ممکن نیست این جام از مقابل من برداشته شود، پس آن را می نوشم. آنچه خواست توست بشود”.
باز برگشت و دید که در خوابند، چون پلکهای ایشان سنگین شده بود. پس برای بار سوم رفت و همان دعا را کرد.
سپس نزد شاگردان بازگشت و گفت: “حالا دیگر بخوابید و استراحت کنید… اما نه، حالا زمان آن است که در چنگ بدکاران گرفتار شوم. برخیزید و برویم. نگاه کنید، این هم شاگرد خائن من!”.
(متی 26، 31 الی 46)

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 27 آوریل 2004     

دوست دارم بقیه عمرمو تو برج خنک کننده یه نیروگاه سیکل ترکیبی بگذرونم. تو اون هوای گرم و راکد اون کف دراز بکشم و وسط دیوارای دویست متری دورتادورم، اون بالا بالاها یه تیکه کوچیک آسمونو ببینم و سنجاق قفلیمو بجوم و یه لبخند احمقانه هم رو لبم باشه.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:58 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 27 آوریل 2004     

سردمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 14 آوریل 2004     

Oh oh children of the land
Love is still the answer take my hand

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 3:14 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 13 آوریل 2004     

نرو بیرون از خونه، آدما عاشقت می شن
نمی دونن چقدر راهه که لایقت بشن

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 3:16 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 12 آوریل 2004     

mind defragmentation…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 آوریل 2004     

موقع نوشتن گزارش آزمایشگاه کنترل، یاد اون روزی افتادم که تو نمک آبرود شرط بستم که ده تا لیوان آب بخورم. اونم بلافاصله بعد از ناهار. به خصوص یاد احساسی که درست بعد از خوردن آب داشتم افتادم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 9 آوریل 2004     

یارو تو سینما چهار گفت “چاپلین، ظاهری جِنتِل مآبانه داشته”!!!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 9 آوریل 2004     

می خوام برم با ادیسون پروژه بردارم. موضوعشم احتمالا خطای لگاریتمی باشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:40 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 8 آوریل 2004     

اونقدر از گزارش آزمایشگاه نوشتن بدم میاد که نگو. مخصوصا اگه مال یه آزمایشگاه مزخرفی مثل فیزیک یک یا کنترل خطی باشه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 8 آوریل 2004     

نه تنها باید سرعت های متوسط با هم برابر باشن، بلکه باید یه کاری کنیم که سرعت لحظه ای هم یکسان بشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 6 آوریل 2004     

گر به همه عمر خویش با تو بر آرم دمی
حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 4 آوریل 2004     

پریروز داشتم تنسی تاکسیدو نگاه می کردم. بعد آقای ووپی از کمدش یه رادیو اورد بیرون و شروع کرد راجب امواج الکترومغناطیسی صحبت کردن. فهمیدم که “میدان و امواج برای کودکان” هم می شه نوشت. انگیزه کافی پیدا بشه می نویسمش.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 4 آوریل 2004     

مونوپل، دی پل، سی و سه پل!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 4 آوریل 2004     

می رم سر کلاس کلانتری، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.
می رم سر کلاس لطیفی، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.
می شینم تو تاکسی، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.
می رم سر کلاس ابوتراب، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.
می رم سر کلاس اردبیلی، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 4 آوریل 2004     

وقتی تو خیابون یکی رو می بینی که آینه بغل ماشینشو خوابونده، تو دلت نمی گی عجب راننده ماهری. می گی یارو موقع رانندگی قد گاو هم نمی فهمه، نزدیکشم نمی ری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 4 آوریل 2004     

سکوت متن آسانی ست که معمولاً اشتباه خوانده می شود.
– آتاناسیو

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 3 آوریل 2004     

خب دیگه برین بگیرین بخوابین. حوصله ام سر رفت.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:26 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 3 آوریل 2004     

یه ساعت با یه تیغ اصلاح می کنی و صدات در نمیاد. تا وقتی به لب بالا یا به قول فرنگیا (هر جایی غیر از داهات ما) سیبیل نرسی، نمی فهمی که کند شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002