سهشنبه، 11 می 2004
ياد هفت هشت ماه پيش كه تو آزمايشگاه بيهوش شدم افتادم. سرم گيج مي رفت و تو نيمچه هپروت بودم. بعد يارو يكي ديگه رو صدا كرد و گفت «اين داره مي ره». تو اون حال من برداشتم از اون حرف، «اين داره مي ميره» بود. ولي هيچ ترسي نداشتم. خيلي راحت سرمو گذاشتم رو صندلي و چشمامو بستم. به خودم گفتم خب تموم شد ديگه. بعدش ديگه يادم نمياد. داشتم يه خواب خيلي خوبي مي ديدم. فكر كنم يه باغ قشنگي بود. دوستش داشتم. بهشت بود؟ تا اينكه دوباره چشمامو باز كردم و ديدم صد نفر آدم بالا سرم واستادن.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 10 می 2004
به نظر میاد که یه دیوانه ساز زیر میزم باشه، یکی هم تو کمدم، سومی هم انگار زیر تخت قایم شده. رولینگ می خواد با اصرار به آدم بقبولونه که بدترین چیز ممکن، بوسه دیوانه سازه. ولی منی که حضورشون رو حس می کنم، می دونم که اون بوسه اونقدرام بد نیست. حداقل آدم دیگه حضورشونو حس نمی کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:47 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 10 می 2004
تقریبا مطمئنم که ایکاروس موقع سقوط داشته تو دلش به خوش خیالی خودش می خندیده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:35 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 می 2004
We had some good times
But they’re gone
The winter’s comin’ on
Summer’s almost gone…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 می 2004
خیلی تو زندگیم گناه کردم. تا آخر عمرم هم کفاره بدم، پاک نمی شم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 می 2004
سر کلاس یهو احساس جاوید بهم دست داد. فکر کنم کم کم همون شکلی بشم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 می 2004
I’ve been walking forty miles of bad road
If the bible is right, the world will explode
I’ve been trying to get as far away from myself as I can
Some things are too hot to touch
The human mind can only stand so much
You can’t win with a losing hand…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 می 2004
از بس Nightwish گوش کردم دچار خود Beast انگاری، شدم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:19 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 4 می 2004
Forgive me for I don’t know what I gain
alone in this garden of pain…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 4 می 2004
نه ارزش شراب هفت ساله رو می دونستم، نه لذت خوردنشو. تا اینکه شروع کردم به شکستن یه عهد هفت ساله.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 1 می 2004
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 آوریل 2004

آنگاه عیسی به ایشان فرمود: “امشب همه شما مرا تنها می گذارید. چون در کتاب آسمانی نوشته شده که خدا چوپان را می زند و گوسفندان گله پراکنده می شوند. ولی پس از آنکه زنده شدم به جلیل خواهم رفت و شما را در آنجا خواهم دید”. پطرس گفت: “اگر همه شما را تنها بگذارند، من از شما دور نخواهم شد”. عیسی به او گفت: “باور کن که همین امشب، پیش از آنکه خروس بخواند، تو سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمی شناسی!”. ولی پطرس گفت: “حتی اگر لازم باشد با شما خواهم مرد، ولی هرگز شما را انکار نخواهم کرد!”. بقیه شاگردان نیز چنین گفتند.
پس عیسی ایشان را به بیشه ای آورد که آن را جتسیمانی می نامیدند. او به ایشان فرمود: “بنشینید و منتظر باشید تا من کمی دورتر رفته، دعا کنم”. پطرس و دوپسر زبدی یعنی یعقوب و یوحنا را نیز با خود برد. در حالیکه غم و اندوه تمام وجود اورا فرا گرفته بود، رو به ایشان کرد و گفت: “من از شدت حزن و غم، در آستانه مرگ می باشم. شما اینجا بمانید و با من بیدار باشید”.
سپس کمی دورتر رفت و بر زمین افتاد و چنین دعا کرد: “پدر! اگر ممکن است این جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار. اما نه به خواهش من، بلکه به خواست تو”.
آنکاه نزد آن سه شاگرد برگشت و دید که در خوابند. صدا زد: ” پطرس! نتوانستی حتی یک ساعت با من بیدار بمانی؟ بیدار بمانید و دعا کنید تا وسوسه بر شما غلبه نکند. روح انسان می خواهد آنچه درست است انجام دهد، اما طبع بشری او ضعیف است”.
باز ایشان را گذاشت و رفت و چنین دعا کرد: “پدر اگر ممکن نیست این جام از مقابل من برداشته شود، پس آن را می نوشم. آنچه خواست توست بشود”.
باز برگشت و دید که در خوابند، چون پلکهای ایشان سنگین شده بود. پس برای بار سوم رفت و همان دعا را کرد.
سپس نزد شاگردان بازگشت و گفت: “حالا دیگر بخوابید و استراحت کنید… اما نه، حالا زمان آن است که در چنگ بدکاران گرفتار شوم. برخیزید و برویم. نگاه کنید، این هم شاگرد خائن من!”.
(متی 26، 31 الی 46)
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 27 آوریل 2004
دوست دارم بقیه عمرمو تو برج خنک کننده یه نیروگاه سیکل ترکیبی بگذرونم. تو اون هوای گرم و راکد اون کف دراز بکشم و وسط دیوارای دویست متری دورتادورم، اون بالا بالاها یه تیکه کوچیک آسمونو ببینم و سنجاق قفلیمو بجوم و یه لبخند احمقانه هم رو لبم باشه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:58 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 14 آوریل 2004
Oh oh children of the land
Love is still the answer take my hand
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 3:14 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 13 آوریل 2004
نرو بیرون از خونه، آدما عاشقت می شن
نمی دونن چقدر راهه که لایقت بشن
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 3:16 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 11 آوریل 2004
موقع نوشتن گزارش آزمایشگاه کنترل، یاد اون روزی افتادم که تو نمک آبرود شرط بستم که ده تا لیوان آب بخورم. اونم بلافاصله بعد از ناهار. به خصوص یاد احساسی که درست بعد از خوردن آب داشتم افتادم.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 9 آوریل 2004
یارو تو سینما چهار گفت “چاپلین، ظاهری جِنتِل مآبانه داشته”!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.
.............................................................................................