مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

دوشنبه، 14 ژوئن 2004     

قدیمیا می گن: “کور از خدا چی می خواد؟ یه زن خوشگل”
پ. ن. ما که هرچی فکر کردیم نفهمیدیم به چه دردش می خوره. به درد آدمای بینا نمی خوره چه برسه به اون کوره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:30 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 ژوئن 2004     

حتی بدم نمیاد بقیه عمرمو بالای دکل دیده بانی یه کشتی بادبانی قدیمی، وسط دریا بگذرونم. الکی دور و برم رو نگاه کنم و سالی یه بار داد بزنم “یه خشکی می بینم”. بعد بالاخره یه نفر می فهمه که من اون بالا دارم وقت تلف می کنم و همه خشکیا خالی بندیه. یه روز چهار تا از اون ملوانای اساسی از نردبون میان بالا و از اون بالا پرتم می کنن پایین. منم باکله می رم وسط تخته های عرشه.
راستی کتاب علوم سوم راهنمایی می گفت اینا اسکوربوت می گیرن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:29 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 ژوئن 2004     

حالا اصلا می گیم جزوه مایکروویو جاش تو همون بار خر بوده. درباره غیبت جزوه link budget چی می تونیم بگیم؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 ژوئن 2004     

I studied silence to learn the music
I joined the sinful to regain innocence.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 ژوئن 2004     

هرچی بیشتر ماشین می خونم، بیشتر نمی فهمم که چرا قدرتی ها لقمه رو اینقدر دور سر خودشون می چرخونن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 ژوئن 2004     

و خدا سلکسیب را آفرید.
و این دیگه آخر مسکّنه.
اگه نبود باید دو شب تا صبح از درد زانو بیدار می موندم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:01 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 12 ژوئن 2004     

مامانم معتقده که تو اتاق من خر با بارش گم می شه. تا اینجا مشکلی نیست. فقط نمی فهمم جزوه مایکروویو من قاطی بار خره چیکار می کرده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:14 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 ژوئن 2004     

یادمه تو راهنمایی هر سه چهار ماه یه بار فعالیتمو عوض می کردم و می رفتم سراغ یه چیز دیگه. اول داستان نویسی و انجمن ادبی بود، بعد رفتم دستگاه جوجه کشی ساختم. بعد رفتم سراغ نقاشی. بعد رفتم برای ساعت مطالعه، “مجموعه آثار افلاطون” رو انتخاب کردم. بعد رفتم ریاضی پیشرفته. بعد رفتم سراغ ساختن هواپیمای مدل. بعد دوماه راجب قلب تحقیق کردم. بعد دوباره کارگاه نگارش. بعد نقشه کشی…
تا اینکه سال سوم دوماه نذاشتن هیچ فعالیتی بگیرم و گفتن نمی شه اینقدر از این شاخه به اون شاخه بپری، بشین فکر کن ببین دقیقا می خوای چیکار کنی. دیگه خرس گنده شدی. باید بدونی که تو زندگیت بالاخره کدوم طرف می خوای بری.
یه مدت که اینجوری گذشت دیگه فکر کردن آدم شدم و گفتن حالا می خوای چیکار کنی؟ اول رفتم پنی سیلین ساختم، بعد دوباره دو سه ماه سر کلاس داستان نویسی رفتم و بعد رفتم سراغ مجسمه سازی!
فکرشو که می کنم، می بینم هنوزم آدم نشدم. هرچند ماه یه بار یهو تصمیمم برای کل زندگی عوض می شه. هیچ کاری رو نمی تونم تموم کنم. هیچی ارضام نمی کنه. آخرشم هیچی نمی شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 ژوئن 2004     

خیلی وقت بود که آهنگ اینجا عوض نشده بود.
People are strange
THE doors

People are strange when you’re a stranger
Faces look ugly when you’re alone
Women seem wicked when you’re unwanted
Streets are uneven when you’re down

When you’re strange
Faces come out of the rain
When you’re strange
No one remembers your name…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 ژوئن 2004     

یارو تو درکه دوتا پرنده (هرچی فکر کردم دیدم فقط کلاغ و پتروداکتیل رو می تونم از روی قیافه اشون تشخیص بدم) انداخته تو قفس و راه می ره و می گه: “فال حافط با کامبیز و بهاره”. دویست تومن بهش می دی و تعیین می کنی که دوست داری کدومشون برات فال بگیره، بعد دستشو می کنه تو قفس و یکیشونو میاره بیرون و ادعا می کنه این همونیه که تو خواستی، بعد پرنده هه یه فال برات در میاره و دوباره برمی گرده سرجاش تو قفس. بعد سه تایی می رن و کم کم، گم می شن. بعد فالتو نگاه می کنی و می بینی تکراریه. یه فالی که کلی خاطره برات داره. حتی بیشتر از کلی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:12 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 ژوئن 2004     

Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future’s uncertain, and the end is always near…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 ژوئن 2004     

تازگی از ارتفاع می ترسم. ولی یادم نمی مونه، تازه وقتی می رم بالا می فهمم که می ترسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 ژوئن 2004     

دارم فکر می کنم اگه قرار باشه یه ترم سرکلاس نرفته باشم و هروقت که رفتم گوش نکرده باشم و بعدش بتونم با چهار روز درس خوندن مشکل رو حل کنم، دیگه فلسفه وجودی لطیفی چیه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 ژوئن 2004     

می گن که از خصوصیات آدمای نابغه، یکی هم اینه که نزدیک امتحانا پنیر زیاد می خورن که خنگ بشن. آخه اگه تو اون مدت تمام ذهنشون در اختیارشون باشه همش می شینن و فکرای فلسفی صدتا یه غاز می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 8 ژوئن 2004     

یادمه سوم راهنمایی هیچکس نبود که به ما معارف درس بده، خود آقای فریپور (مدیر مدرسه)شده بود معلم معارف. جلسه اول یه جمله ای گفت، نمی دونم حدیث بود یا آیه. گفت: “اشد من الذنب، طول الامل” بعد پنج شیش جلسه صحبت کردیم راجبش که مگه نه اینکه آرزوها باعث حرکت آدم می شن، پس چرا بلند بودن آرزو گناهه. تا جایی که یادمه آخرش به این نتیجه رسیدیم که منظور از “طول الامل” اینه که بشینیم از الآن برای چند سال دیگه برنامه بریزیم و مثلا بگیم دقیقا هفت ماه دیگه فلان کارو می کنم، دقیقا دوسال دیگه بهمان کارو می کنم، سه سال و چهار ماه دیگه فلان اتفاق می افته…
نمی دونم که نتیجه امون درست بوده یا نه، ولی این چند وقته مدام احساس می کنم طول الامل گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 6 ژوئن 2004     

I
چرا اینجا اینقدر گرمه؟ نمی دونم چه خبره. چند ساعت پیش، نمی دونم چند ساعت، چشمامو باز کردم و دیدم افتادم اینجا وسط آتیش. راه افتادم و دارم می رم که برسم به تهش و ازش برم بیرون. هرطرف که می رم بازم آتیشه. هیچ نشونه ای نیست. شاید دارم دور خودم می چرخم. دارم فکر می کنم ببینم چه خبره. هیچی یادم نمیاد. اصلا یادم نمیاد قبل از اینجا کجا بودم. یادم نمیاد چی شد که از اینجا سر در آوردم.

II
کلی فکر کردم. شاید مسئول زغالسنگ لوکوموتیو بودم و همینجوری که داشتم مدام با بیل زغالسنگ می ریختم تو کوره، یهو راننده ترمز کرده و من پرت شدم توی کوره. شایدم با همکارم دعوام شده و اون منو پرت کرده اینجا. ولی به نظرم اینجا یه مقدار بزرگتر از اونه که بخواد کوره باشه. پس اینجا کجاست؟ چرا اینقدر گرمه؟ هیچی یادم نمیاد.

III
شایدم به من مشکوک بودن و منو انداختن تو آتیش که ببینن می تونم زنده از توش بیام بیرون یا نه. هنوز که زنده ام. پس می شه نتیجه گرفت که بیگناهم. پس چرا تهش پیدا نمی شه که برم بیرون. اصلا یادم نمیاد قرار بود چی ثابت بشه. یادم نمیاد به چی شک داشتن. اصلا هیچ موجود زنده دیگه ای یادم نمیاد. چرا بهم اسب ندادن؟ یعنی اصلا الآن کسی اون بیرون منتظرم هست هنوز؟

IV
بالاخره به یه آدم رسیدم. می گفت اینجا جهنمه. فکر کنم مزخرف می گفت. یادم نمیاد گناهی کرده باشم. اصلا هیچی یادم نمیاد. آدمو برای گناهی که نکرده که جریمه نمی کنن. اگه یکی یادش نیاد، اول بهش می گن چیکار کرده، بعد جریمه اش می کنن. پس دفاع چی؟ نه. اینجا جهنم نیست. یارو حتما گرمازده شده بوده. دارم دنبال درش می گردم که برم بیرون.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 ژوئن 2004     

من چم شده؟ چیکار دارم می کنم؟ دقیق تر بپرسم. چه غلطی دارم می کنم؟

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 ژوئن 2004     

به قول طاسمانی: “افرااااااااااااد! بخندین!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 ژوئن 2004     

یه موجود احمقی به اسم محمدرضا رحیمی تبار، گفته که طبق آخرین بررسی های ما خطر زلزله تهران رفع شده. حرص می خورم. خنده ام می گیره. یارو بهترین فرصت رو پیدا کرده بود که حسابی معروف بشه و بهترین استفاده رو از اون کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 ژوئن 2004     

And now my friends…
Come along with me on a journey into the unknown
Perhaps to hell itself.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002