مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

چهارشنبه، 16 ژوئن 2004     

I’ve been down to the bottom of a whirlpool of lies
I ain’t looking for nothing in anyone’s eyes
Sometimes my burden is more than I can bear
It’s not dark yet, but it’s getting there…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 16 ژوئن 2004     

بسیار کار جالبی بود. اول ماشینو روشن کردیم. بعد کاپوت رو زدیم بالا. بعد دوتا سیم سوسماری وصل کردیم به دوسر باطری ماشین. (البته سوسمار که چه عرض کنم، تو مایه های برونتوسور بود اینا! (چه جالب، فکر کنم دیروز بود که داشتیم تو سلف راجب اینا حرف می زدیم)) بعد اون یکی سر این سوسماریا که دستمون بود اشتباها خوردن به هم دیگه. یهو یه صدایی اومد و پارکینگ روشن شد. خیلی جرقه خوشگلی بود. فکر کنم بشه تو جشنا و مراسم شادمانی با این وسیله حضار رو خوشحال کنیم. فقط باید اعتراف کنم که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 ژوئن 2004     

یاهو ورداشته سرخود ظرفیت همه میل باکس ها رو کرده صد مگ.
خیلی مسخره اس! حالا چجوری فخر بفروشیم که ماها کاربر قدیمی بودیم و شیش مگ جا داشتیم؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:21 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 ژوئن 2004     

آدم یه وقتایی شک می کنه که همه اینا تو چند ماه اتفاق افتاده. احتمالا خدا داره از یه چیزی تو مایه های companding استفاده می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 ژوئن 2004     

تا دیروز فکر می کردم منظور فردی از اون کلمه فقط یه جور استعاره یا کنایه یا یه همچین چیزی باشه. حالا ببین تو دیکشنری چی پیدا کردم:

prostitute: n
Somebody who uses a skill or ability in a way that is considered unworthy.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:08 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 15 ژوئن 2004     

سر امتحان داشتم سرمو می خاروندم که به مبارکی و میمنت به اولین موی سفید برخوردم. خیلی راحت کنده شده بود و چسبیده بود به دستم. یه ده دقیقه ای فقط داشتم اونو بررسی می کردم. احساس جالبی بود.
ضمنا نمی دونم چرا بازم احتمال خطای بیت، 99% دراومد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:07 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 ژوئن 2004     

وقتی آیدین کوچک بود!
همینجوری که داشتم سیستم انتقال (ادبیات مخابرات) می خوندم، یاد قدیمیترین نشونه های علاقه خودم به مخابرات افتادم. دوم دبستان بودم انگار، تو کتابای بابام یه کتاب پیدا کرده بودم که موضوعش تلفن بود. اصلا یادم نمیاد اسمش چی بود، فقط جلدش قرمز بود. یادمه دور از چشم بقیه می خوندمش. هرچی بیشتر می خوندم، بیشتر از پیچیدگی موضوع کف می کردم. یادمه وقتی اون تو یه چیزایی راجب شماره گیری پالس خوندم کلی ذوق کرده بودم، البته قاعدتا فوقش یک دهم حرفای کتابو فهمیده بودم. یه مشت نقشه شماتیک و مدار داخلی گوشی تلفن هم توش بود که ساعتها می نشستم الکی نگاهشون می کردم و هیچی سر در نمی اوردم. خیلی باحال بود. نمی دونم چی داشت که اونجوری جذبم می کرد. چند ماه بعدش اسباب کشی داشتیم، بعدش دیگه کتابه رو ندیدم. خیلی هم دنبالش گشتم ولی پیدا نشد که نشد.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 ژوئن 2004     

احساس می کنم وسط برف و بوران افتادم رو زمین. خوابم میاد. چشمامو می بندم. بعد یه نفر میاد محکم تکونم می ده و می گه: “تو نباید بخوابی. باید بیدار بمونی. می خوام بکشمت”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 ژوئن 2004     

قال آیدین کبیر، مع الالهام من المرحوم فردی مرکوری کبیر:

I’m not an engineer, I’m just a mathematical prostitute!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:49 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 ژوئن 2004     

قدیمیا می گن: “کور از خدا چی می خواد؟ یه زن خوشگل”
پ. ن. ما که هرچی فکر کردیم نفهمیدیم به چه دردش می خوره. به درد آدمای بینا نمی خوره چه برسه به اون کوره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:30 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 14 ژوئن 2004     

حتی بدم نمیاد بقیه عمرمو بالای دکل دیده بانی یه کشتی بادبانی قدیمی، وسط دریا بگذرونم. الکی دور و برم رو نگاه کنم و سالی یه بار داد بزنم “یه خشکی می بینم”. بعد بالاخره یه نفر می فهمه که من اون بالا دارم وقت تلف می کنم و همه خشکیا خالی بندیه. یه روز چهار تا از اون ملوانای اساسی از نردبون میان بالا و از اون بالا پرتم می کنن پایین. منم باکله می رم وسط تخته های عرشه.
راستی کتاب علوم سوم راهنمایی می گفت اینا اسکوربوت می گیرن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:29 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 ژوئن 2004     

حالا اصلا می گیم جزوه مایکروویو جاش تو همون بار خر بوده. درباره غیبت جزوه link budget چی می تونیم بگیم؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 ژوئن 2004     

I studied silence to learn the music
I joined the sinful to regain innocence.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 ژوئن 2004     

هرچی بیشتر ماشین می خونم، بیشتر نمی فهمم که چرا قدرتی ها لقمه رو اینقدر دور سر خودشون می چرخونن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 13 ژوئن 2004     

و خدا سلکسیب را آفرید.
و این دیگه آخر مسکّنه.
اگه نبود باید دو شب تا صبح از درد زانو بیدار می موندم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:01 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 12 ژوئن 2004     

مامانم معتقده که تو اتاق من خر با بارش گم می شه. تا اینجا مشکلی نیست. فقط نمی فهمم جزوه مایکروویو من قاطی بار خره چیکار می کرده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:14 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 ژوئن 2004     

یادمه تو راهنمایی هر سه چهار ماه یه بار فعالیتمو عوض می کردم و می رفتم سراغ یه چیز دیگه. اول داستان نویسی و انجمن ادبی بود، بعد رفتم دستگاه جوجه کشی ساختم. بعد رفتم سراغ نقاشی. بعد رفتم برای ساعت مطالعه، “مجموعه آثار افلاطون” رو انتخاب کردم. بعد رفتم ریاضی پیشرفته. بعد رفتم سراغ ساختن هواپیمای مدل. بعد دوماه راجب قلب تحقیق کردم. بعد دوباره کارگاه نگارش. بعد نقشه کشی…
تا اینکه سال سوم دوماه نذاشتن هیچ فعالیتی بگیرم و گفتن نمی شه اینقدر از این شاخه به اون شاخه بپری، بشین فکر کن ببین دقیقا می خوای چیکار کنی. دیگه خرس گنده شدی. باید بدونی که تو زندگیت بالاخره کدوم طرف می خوای بری.
یه مدت که اینجوری گذشت دیگه فکر کردن آدم شدم و گفتن حالا می خوای چیکار کنی؟ اول رفتم پنی سیلین ساختم، بعد دوباره دو سه ماه سر کلاس داستان نویسی رفتم و بعد رفتم سراغ مجسمه سازی!
فکرشو که می کنم، می بینم هنوزم آدم نشدم. هرچند ماه یه بار یهو تصمیمم برای کل زندگی عوض می شه. هیچ کاری رو نمی تونم تموم کنم. هیچی ارضام نمی کنه. آخرشم هیچی نمی شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 ژوئن 2004     

خیلی وقت بود که آهنگ اینجا عوض نشده بود.
People are strange
THE doors

People are strange when you’re a stranger
Faces look ugly when you’re alone
Women seem wicked when you’re unwanted
Streets are uneven when you’re down

When you’re strange
Faces come out of the rain
When you’re strange
No one remembers your name…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 ژوئن 2004     

یارو تو درکه دوتا پرنده (هرچی فکر کردم دیدم فقط کلاغ و پتروداکتیل رو می تونم از روی قیافه اشون تشخیص بدم) انداخته تو قفس و راه می ره و می گه: “فال حافط با کامبیز و بهاره”. دویست تومن بهش می دی و تعیین می کنی که دوست داری کدومشون برات فال بگیره، بعد دستشو می کنه تو قفس و یکیشونو میاره بیرون و ادعا می کنه این همونیه که تو خواستی، بعد پرنده هه یه فال برات در میاره و دوباره برمی گرده سرجاش تو قفس. بعد سه تایی می رن و کم کم، گم می شن. بعد فالتو نگاه می کنی و می بینی تکراریه. یه فالی که کلی خاطره برات داره. حتی بیشتر از کلی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:12 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 ژوئن 2004     

Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future’s uncertain, and the end is always near…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002