چهارشنبه، 16 ژوئن 2004
I’ve been down to the bottom of a whirlpool of lies
I ain’t looking for nothing in anyone’s eyes
Sometimes my burden is more than I can bear
It’s not dark yet, but it’s getting there…
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 16 ژوئن 2004I’ve been down to the bottom of a whirlpool of lies چهارشنبه، 16 ژوئن 2004بسیار کار جالبی بود. اول ماشینو روشن کردیم. بعد کاپوت رو زدیم بالا. بعد دوتا سیم سوسماری وصل کردیم به دوسر باطری ماشین. (البته سوسمار که چه عرض کنم، تو مایه های برونتوسور بود اینا! (چه جالب، فکر کنم دیروز بود که داشتیم تو سلف راجب اینا حرف می زدیم)) بعد اون یکی سر این سوسماریا که دستمون بود اشتباها خوردن به هم دیگه. یهو یه صدایی اومد و پارکینگ روشن شد. خیلی جرقه خوشگلی بود. فکر کنم بشه تو جشنا و مراسم شادمانی با این وسیله حضار رو خوشحال کنیم. فقط باید اعتراف کنم که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.سهشنبه، 15 ژوئن 2004یاهو ورداشته سرخود ظرفیت همه میل باکس ها رو کرده صد مگ. سهشنبه، 15 ژوئن 2004آدم یه وقتایی شک می کنه که همه اینا تو چند ماه اتفاق افتاده. احتمالا خدا داره از یه چیزی تو مایه های companding استفاده می کنه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.سهشنبه، 15 ژوئن 2004تا دیروز فکر می کردم منظور فردی از اون کلمه فقط یه جور استعاره یا کنایه یا یه همچین چیزی باشه. حالا ببین تو دیکشنری چی پیدا کردم: prostitute: n سهشنبه، 15 ژوئن 2004سر امتحان داشتم سرمو می خاروندم که به مبارکی و میمنت به اولین موی سفید برخوردم. خیلی راحت کنده شده بود و چسبیده بود به دستم. یه ده دقیقه ای فقط داشتم اونو بررسی می کردم. احساس جالبی بود. دوشنبه، 14 ژوئن 2004وقتی آیدین کوچک بود! دوشنبه، 14 ژوئن 2004احساس می کنم وسط برف و بوران افتادم رو زمین. خوابم میاد. چشمامو می بندم. بعد یه نفر میاد محکم تکونم می ده و می گه: “تو نباید بخوابی. باید بیدار بمونی. می خوام بکشمت” [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.دوشنبه، 14 ژوئن 2004قال آیدین کبیر، مع الالهام من المرحوم فردی مرکوری کبیر: I’m not an engineer, I’m just a mathematical prostitute! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:49 نوشت.دوشنبه، 14 ژوئن 2004قدیمیا می گن: “کور از خدا چی می خواد؟ یه زن خوشگل” دوشنبه، 14 ژوئن 2004حتی بدم نمیاد بقیه عمرمو بالای دکل دیده بانی یه کشتی بادبانی قدیمی، وسط دریا بگذرونم. الکی دور و برم رو نگاه کنم و سالی یه بار داد بزنم “یه خشکی می بینم”. بعد بالاخره یه نفر می فهمه که من اون بالا دارم وقت تلف می کنم و همه خشکیا خالی بندیه. یه روز چهار تا از اون ملوانای اساسی از نردبون میان بالا و از اون بالا پرتم می کنن پایین. منم باکله می رم وسط تخته های عرشه. یکشنبه، 13 ژوئن 2004حالا اصلا می گیم جزوه مایکروویو جاش تو همون بار خر بوده. درباره غیبت جزوه link budget چی می تونیم بگیم؟! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.یکشنبه، 13 ژوئن 2004I studied silence to learn the music یکشنبه، 13 ژوئن 2004هرچی بیشتر ماشین می خونم، بیشتر نمی فهمم که چرا قدرتی ها لقمه رو اینقدر دور سر خودشون می چرخونن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.یکشنبه، 13 ژوئن 2004و خدا سلکسیب را آفرید. شنبه، 12 ژوئن 2004مامانم معتقده که تو اتاق من خر با بارش گم می شه. تا اینجا مشکلی نیست. فقط نمی فهمم جزوه مایکروویو من قاطی بار خره چیکار می کرده! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:14 نوشت.جمعه، 11 ژوئن 2004یادمه تو راهنمایی هر سه چهار ماه یه بار فعالیتمو عوض می کردم و می رفتم سراغ یه چیز دیگه. اول داستان نویسی و انجمن ادبی بود، بعد رفتم دستگاه جوجه کشی ساختم. بعد رفتم سراغ نقاشی. بعد رفتم برای ساعت مطالعه، “مجموعه آثار افلاطون” رو انتخاب کردم. بعد رفتم ریاضی پیشرفته. بعد رفتم سراغ ساختن هواپیمای مدل. بعد دوماه راجب قلب تحقیق کردم. بعد دوباره کارگاه نگارش. بعد نقشه کشی… جمعه، 11 ژوئن 2004خیلی وقت بود که آهنگ اینجا عوض نشده بود. People are strange when you’re a stranger When you’re strange جمعه، 11 ژوئن 2004یارو تو درکه دوتا پرنده (هرچی فکر کردم دیدم فقط کلاغ و پتروداکتیل رو می تونم از روی قیافه اشون تشخیص بدم) انداخته تو قفس و راه می ره و می گه: “فال حافط با کامبیز و بهاره”. دویست تومن بهش می دی و تعیین می کنی که دوست داری کدومشون برات فال بگیره، بعد دستشو می کنه تو قفس و یکیشونو میاره بیرون و ادعا می کنه این همونیه که تو خواستی، بعد پرنده هه یه فال برات در میاره و دوباره برمی گرده سرجاش تو قفس. بعد سه تایی می رن و کم کم، گم می شن. بعد فالتو نگاه می کنی و می بینی تکراریه. یه فالی که کلی خاطره برات داره. حتی بیشتر از کلی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:12 نوشت.پنجشنبه، 10 ژوئن 2004Well, I woke up this morning, I got myself a beer
| ||||