مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

چهارشنبه، 9 ژوئن 2004     

تازگی از ارتفاع می ترسم. ولی یادم نمی مونه، تازه وقتی می رم بالا می فهمم که می ترسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 ژوئن 2004     

دارم فکر می کنم اگه قرار باشه یه ترم سرکلاس نرفته باشم و هروقت که رفتم گوش نکرده باشم و بعدش بتونم با چهار روز درس خوندن مشکل رو حل کنم، دیگه فلسفه وجودی لطیفی چیه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 9 ژوئن 2004     

می گن که از خصوصیات آدمای نابغه، یکی هم اینه که نزدیک امتحانا پنیر زیاد می خورن که خنگ بشن. آخه اگه تو اون مدت تمام ذهنشون در اختیارشون باشه همش می شینن و فکرای فلسفی صدتا یه غاز می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 8 ژوئن 2004     

یادمه سوم راهنمایی هیچکس نبود که به ما معارف درس بده، خود آقای فریپور (مدیر مدرسه)شده بود معلم معارف. جلسه اول یه جمله ای گفت، نمی دونم حدیث بود یا آیه. گفت: “اشد من الذنب، طول الامل” بعد پنج شیش جلسه صحبت کردیم راجبش که مگه نه اینکه آرزوها باعث حرکت آدم می شن، پس چرا بلند بودن آرزو گناهه. تا جایی که یادمه آخرش به این نتیجه رسیدیم که منظور از “طول الامل” اینه که بشینیم از الآن برای چند سال دیگه برنامه بریزیم و مثلا بگیم دقیقا هفت ماه دیگه فلان کارو می کنم، دقیقا دوسال دیگه بهمان کارو می کنم، سه سال و چهار ماه دیگه فلان اتفاق می افته…
نمی دونم که نتیجه امون درست بوده یا نه، ولی این چند وقته مدام احساس می کنم طول الامل گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 6 ژوئن 2004     

I
چرا اینجا اینقدر گرمه؟ نمی دونم چه خبره. چند ساعت پیش، نمی دونم چند ساعت، چشمامو باز کردم و دیدم افتادم اینجا وسط آتیش. راه افتادم و دارم می رم که برسم به تهش و ازش برم بیرون. هرطرف که می رم بازم آتیشه. هیچ نشونه ای نیست. شاید دارم دور خودم می چرخم. دارم فکر می کنم ببینم چه خبره. هیچی یادم نمیاد. اصلا یادم نمیاد قبل از اینجا کجا بودم. یادم نمیاد چی شد که از اینجا سر در آوردم.

II
کلی فکر کردم. شاید مسئول زغالسنگ لوکوموتیو بودم و همینجوری که داشتم مدام با بیل زغالسنگ می ریختم تو کوره، یهو راننده ترمز کرده و من پرت شدم توی کوره. شایدم با همکارم دعوام شده و اون منو پرت کرده اینجا. ولی به نظرم اینجا یه مقدار بزرگتر از اونه که بخواد کوره باشه. پس اینجا کجاست؟ چرا اینقدر گرمه؟ هیچی یادم نمیاد.

III
شایدم به من مشکوک بودن و منو انداختن تو آتیش که ببینن می تونم زنده از توش بیام بیرون یا نه. هنوز که زنده ام. پس می شه نتیجه گرفت که بیگناهم. پس چرا تهش پیدا نمی شه که برم بیرون. اصلا یادم نمیاد قرار بود چی ثابت بشه. یادم نمیاد به چی شک داشتن. اصلا هیچ موجود زنده دیگه ای یادم نمیاد. چرا بهم اسب ندادن؟ یعنی اصلا الآن کسی اون بیرون منتظرم هست هنوز؟

IV
بالاخره به یه آدم رسیدم. می گفت اینجا جهنمه. فکر کنم مزخرف می گفت. یادم نمیاد گناهی کرده باشم. اصلا هیچی یادم نمیاد. آدمو برای گناهی که نکرده که جریمه نمی کنن. اگه یکی یادش نیاد، اول بهش می گن چیکار کرده، بعد جریمه اش می کنن. پس دفاع چی؟ نه. اینجا جهنم نیست. یارو حتما گرمازده شده بوده. دارم دنبال درش می گردم که برم بیرون.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 ژوئن 2004     

من چم شده؟ چیکار دارم می کنم؟ دقیق تر بپرسم. چه غلطی دارم می کنم؟

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 ژوئن 2004     

به قول طاسمانی: “افرااااااااااااد! بخندین!“

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 ژوئن 2004     

یه موجود احمقی به اسم محمدرضا رحیمی تبار، گفته که طبق آخرین بررسی های ما خطر زلزله تهران رفع شده. حرص می خورم. خنده ام می گیره. یارو بهترین فرصت رو پیدا کرده بود که حسابی معروف بشه و بهترین استفاده رو از اون کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 ژوئن 2004     

And now my friends…
Come along with me on a journey into the unknown
Perhaps to hell itself.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 4 ژوئن 2004     

رمز کار نقاش موفرفری کانال چهار اینه که اصلا سعی نمی کنه هیچ چیزی دقیقا اونی بشه که می خواد.
یاد اون صحنه ای افتادم که سیمور به بادی می گه برای برنده شدن تو تیله بازی، نباید هدف گیری کنی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 4 ژوئن 2004     

ماشالا! هرچی می خونی تموم نمی شه.
فکر کنم اگه کلانتری یه ماه دیگه وقت داشت، حجم جزوه اش با بریتانیکا یکی می شد!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 4 ژوئن 2004     

هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد!!!

Bote ayyar!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 3 ژوئن 2004     

Who dares to love forever?
When love must die…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 ژوئن 2004     

دلم برای علی پاشا تنگ شده. وقتی که برات فیلم تعریف می کرد، می تونستی تک تک صحنه ها رو عینا تو ذهنت ببینی. هوس کردم بشینم و برام “آبی” رو تعریف کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 ژوئن 2004     

و خدا برای تنبلها و آنان که فقط تا ده بلدند بشمرند، مفاهیم عمیق! per unit را آفرید.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 ژوئن 2004     

تا دوسه هفته پیش اگه همچین فکری به سرم می زد، به خودم می گفتم خیلی دیوونه ای اگه همچین کاری بکنی. الآن یه وقتایی فکر می کنم که شاید خیلی عاقلانه باشه.
لابد همون یه ذره عقل ناقصمم داره می پره دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 31 می 2004     

اینم یه جمله از امام راحل که الآن از تلویزیون شنیدم: “شما زنان، مکلفید که انسان بسازید”!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 31 می 2004     

Now the only thing a gambler needs
Is a suitcase and a trunk
And the only time he’s satisfied
Is when he’s on a drunk…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 31 می 2004     

نعره ای زد و گفت: “راست باز و پاک باز و امیر باش”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 31 می 2004     

این همسایه محترم جدیدمون دیگه خیلی محترمه. هنوز نیومده، ورداشته یه سیم از بیخ فاز ساختمون، قبل از کنتور کشیده و برده توی خونه خودش!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:21 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002