مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

شنبه، 11 سپتامبر 2004     

مرسی دختر مهربون. همیشه می دونستم می شه روت حساب کرد، ولی دیگه واقعا مرام کش کردی. خوش بحال من که همچین دوستایی دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 سپتامبر 2004     

یا دست محبت به سرم بکش یا دست از سرم بردار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 سپتامبر 2004     

من که می خواستم برم به جنگ دنیا. نمی دونستم اونی که پشت سرم وایستاده می خواد خنجرشو تو پشتم فرو کنه. تو مایه های اون حسی که ژولیوس سزار روز پونزدهم مارس داشت، وقتی دید بروتوس خنجرشو دراورده.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:38 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 سپتامبر 2004     

شاهین دلتنگستان نوشته: “شاید آن یکی که هر زنی را در یک کلمهء دو حرفی خلاصه می کند از من خوشبخت تر است، یا مثلا شاید آن یکی که فکر می کند هر چیزی که از آن پول در نیاید به درد لای جرز هم نمی خورد از من بیشتر می فهمد.”
این یکی هم قشنگه: “در پیاده رو رکاب می زنم، و به دنیایی که فکر می کند من دیوانه ام لبخند می زنم. ما با هم تفاهم داریم: من هم فکر می کنم بقیهء دنیا دیوانه است.”

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 سپتامبر 2004     

مثلا تاحالا بهت گفته بودم که اون شب پیام منو رسوند خونه؟ تو راه داشتیم “کی اشکاتو پاک می کنه” گوش می کردیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 9 سپتامبر 2004     

قبل التحریر: اصولا من نمی دونم کی به آدمی که دکترش بهش گفته قبل یا بعد از عمل کلا سنگینی بلند نکنه، گفته که یه هفته تو اون کنفرانس فقید، هرچی بار سنگین گیرش میاد بلند کنه. حالا این به کنار. نمی دونم کی به اون آدم که سنگینی ها رو بلند کرده و الآن درد داره و بعد از یه هفته کاملا خسته شده، گفته که فردا صبحش کله سحر بیدار بشه و ده ساعت رانندگی کنه.
به هر حال ما جمعه پیش، راس کله سحر از خونه راه افتادیم و راس بوق سگ رسیدیم به ارومیه.
***
شنبه شب باید می رفتیم عروسی آرمین. بیچاره خاله که یهو دوازده تا مهمون براش رسیده بود. از صبح شنبه ساعت هشت، تو صف حموم بودیم. یه صف موازی هم برای دستشویی و توالت درست شده بود. تازه حدود ساعت یک بعد از ظهر نوبت من شد که برم حموم. تقریبا تمام روز تو هر اتاقی که سر می کشیدی می دیدی که همه یا دارن موهاشون رو درست می کنن یا دارن لباساشونو امتحان می کنن. خونه تبدیل شده بود به کارگاه آماده سازی. بالاخره هشت و نیم شب از خونه راه افتادیم طرف محل برگزاری مراسم. محل عروسی هم از اون نکات جالبه. اطراف ارومیه یه سری سردخونه هست که معمولا سیب یا انگور تو اونا انبار می شه. وقتی هم خالی باشه، بهترین محل برای عروسیه. جاش بیرون شهره. تهویه عالی داره. درودیوارش عایق حرارتی و تا حدودی صوتیه. خلاصه که ما حدود پنج ساعت تو سردخونه رقصیدیم و کلی هم کیف کردیم.خواننده هم یه بابایی بود معروف به مجید تارکان که حسابی مجلس رو گرم کرده بود. البته در این ضمن من به یه سری نتایجی درباره طرز لباس پوشیدن و تناسب اندام (!) دخترخانوما رسیدم، که نمی گم! ضمنا خدا رحم کرد که نوشیدنی الکلی نخورده بودم، چون همه دست به یکی کرده بودن که خواهر عروس رو ببندن به من که با درایت خاص و هوشیاری تمام از زیرش در رفتم، چون اصلا حوصله ندارم که با آرمین باجناق بشم و “اردل و بامشاد” تشکیل بدیم! یه مراسم جالب هم دیدیم به اسم کله قند! یه کله قند با یه قند شکن می گیرن دستشون و می زنن خوردش می کنن. بعد هرکی که زودتر سر کله قند رو بگیره، جایزه بهش می دن! یه جایی هم یارو خواننده به بابای آرمین گفت “حاج آقا” که نزدیک بود خون و خونریزی بشه و سریعا به یارو تذکر دادن که دیگه از این لفظ استفاده نکنه! ما ترکا واقعا موجودات جالبی می باشیم. ضمنا دخترعمو جان که تقریبا تمام شب با بنده رقصیدن و به این ترتیب من تمام فرصتهای ایشون رو هدر دادم! گفتن که شکل دامادا شدی و برو زودتر زن بگیر که بریم عروسی! واقعا ملت نشستن که منو بدبخت کنن که خودشون یه شب برقصن. به هرحال شب عروسی گذشت. فرداش رفتیم مهاباد. جای شما خالی. چیز جالبی بود. بسیار خوشم اومد. سر راه مهاباد هم از رشکان رد شدیم که مثلا یه دهی بوده که هنوز برای شونصد هکتار از زمیناش سند داریم، ولی از بعد از انقلاب روستایی ها زمینا رو بالا کشیدن و هیچ کاریشون نمی شه کرد. خلاصه یه مقدار خونه اربابی رو از پشت در نگاه کردیم و قدیمیا داشتن خاطراتشون رو تعریف می کردن که دیدیم باغبون سابق خونه، که الان تو اون خونه ساکن شده، اومده دم در و داره چپ چپ نگاهمون می کنه. انگار که ارث باباشو بالا کشیدیم! رو که نیست. واقعا عجب آدمایی پیدا می شن ها! خلاصه دررفتیم که روستایی ها نریزن سرمون. بعد از مهاباد برگشتیم ارومیه و عصر رفتیم دیدن خانوم جان، که مادربزرگ بابام باشه و بیشتر از صدسالشه و الآن دیگه رفته خانه سالمندان. چند ماهی هست که حواسش دیگه درست کار نمی کنه. اول که به من گفت این کیه! بعد که گفتن پسر پیمان، گفت پیمان که خودش بچه اس! یعد چند دقیقه بعد گفت پیمان دوتا بچه داشت، پس دخترش کو؟ بعد دوباره چند دقیقه بعد پرسید پیمان چند تا بچه داره؟! بعد منو نشون داد و از بقیه پرسید این آزاد درسش چطوره؟! تو این فاصله یه داستان هایی هم تعریف می کرد که تماما به زبان ترکی بود و من خیلی سردرنمی اوردم. ولی اونقدری که فهمیدم همش اسم آدمای مرده رو می اورد. بعد پرسید که فصل برداشت ده تموم شده یا نه و کارا خوب پیش رفته یا نه. بعد یه داستانی تعریف کرد که من بازم نفهمیدم چی بود ولی وسطش پربود از کپه اوغلی و کپه ین قزی! بعد شروع کرد درباره روشهای کنترل جمعیت صحبت کرد! خلاصه کلا قاطی پاطی بود. من به این نتیجه رسیدم که اصل حافظه اش از کار افتاده، ولی هنوز flagهاش کار می کنن. بعد شب رفتیم یه سر به خونه خانوم جان که الآن خالیه زدیم و کلی کیف کردیم. تمام درودیوارش عکسای سعدا… خان و نصرا… خان و یوسف خان و شهریار خان و اینجور آدمای سیبیل کلفت بود که نگاهشون از تو عکس آدمو می ترسوند. بزرگترا هم یه خاطراتی از اون خونه تعریف کردن که کلی خندیدیم. خلاصه روز دوم هم تموم شد. ضمن این روز به این نتیجه رسیدیم که این غرور و خودخواهی و خودرائی که به صورت ارثی در این خانواده معظم مکرم مفخم معزز وجود داره، با توان دوم سن افراد، نسبت مستقیم داره. تقریبا همش conflict پیش می اومد از بس که هرکی حرف خودشو می زد. روز سوم به بازار تاناکورا گذشت که آدمو یاد اوشین می اندازه و کلی باعث مسرت خاطر آدم می شه. اونقدر خندیدیم که نگو. یه بازاریه که کمکهای مردمی که از تمام دنیا برای عراقیا فرستاده می شه، اونجا فروخته می شه!!! ضمنا الآن پر از جنس دست دوم هم هست. ولی اگه واقعا حوصله داشته باشی کلی جنس خوب ارزون نو گیر میاری. خلاصه هرچی لباس گیرمون اومد محض تنوع پوشیدیم و مسخره کردیم. بعد یارو که تو عروسی ارگ می زد رو اونجا دیدیم و اونقدر با انگشت نشونش دادیم که بیچاره خودش خنده اش گرفته بود و از دست ما فرار می کرد. خلاصه که به طور خانوادگی تمام بازار رو دست انداختیم! بقیه روزا هم تقریبا به خرید گذشت. نکات مهم هم مثلا این بود که داشتیم با عروس صحبت می کردیم که معلوم شد از منم کوچیکتره! بعدم فرمودن من خیال می کردم تو پیش دانشگاهی بری! ضمنا قرار بود دوشنبه صبح تهران باشیم، ولی چند ساعت پیش رسیدیم. شبها هم که کلی آدم تو یه وجب جا بغل همدیگه می خوابیدیم و تا صبح بساط خنده و مسخره بازی به راه بود و نتیجتا بازم بیخوابی کشیدیم. وااای چقدر طولانی شد. کلی از حرفام مونده. بیخیال. یه سری عکس هم هست که ایشالا وقتی آماده شد نشون می دم.
***
جای همگی خالی. هرچند که اگه آدم غریبه ای بود ممکن بود اینقدر بهش خوش نگذره.
می خواستم استراحت فیزیکی داشته باشم، که نشد. عوضش تا جای ممکن استراحت ذهنی بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 سپتامبر 2004     

بشینین گوش کنین ببینین خدایان چی می گن.
THE doors
Summer’s almost gone

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 سپتامبر 2004     

اصولا فکرشو که می کنم می بینم که تو خوابگاه بودم، تو انبار بودم، پشت میز بودم، انتظامات بودم، اطلاعات بودم، امانات بودم، راننده بودم، دونده بودم، بارکش بودم، پذیرش بودم… بقیه اش هم یادم نمیاد. چقدر واقعا من زحمت کشیدما!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 سپتامبر 2004     

خسته ام. خسته ام. خسته. باطری هام کاملا خالی شدن. چه فیزیکی چه روانی. فردا صبح زود دارم از این تهران کوفتی می رم. اگه حالش بود برمی گردم. اگه نبود می رم زیر تریلی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:03 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 سپتامبر 2004     

تموم شد. همگی خسته نباشید. از این به بعد دیگه هرچی مونده خاطره اس. تجربه سختی هم بود. به هرحال فکر کنم دلم براش تنگ می شه. فکر کنم آخرین باری بود که دستجمعی یه فعالیتی داشتیم و همکاری کردیم. یه تشکر ویژه هم از دوستان کمیته روابط عمومی بکنم که یه جوری رفتار کردن که انگار کنفرانس رو خودشون تنهایی برگزار کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004     

دارم از خواب و خستگی می میرم (زودتر لطفا!). شب همگی به خیر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004     

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004     

خیلی وقت بود از ونک تا خونه پیاده نیومده بودم. اصلا یادم نبود دفعه قبلی کی بوده. فقط یادم بود حالم چندان خوب نبوده اون موقع. هرچند که با این وضع پاردرد تقریبا دیوانگی بود، ولی خوب بود. بعدم تو همین مسیر داشتم از بغل یه تلفن عمومی رد می شدم و یه خانومه داشت برای کسی که اونور خط بود توضیح می داد که هنوز نرسیده تهران و به همین دلیل نمی تونه شب بره پیشش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004     

روز دوم کنفرانس هم گذشت. کله سحر تازه از خواب بیدار شده بودم و تو دستشویی بودم که تلفن زنگ زده و احسان می گه هیچکس تو خوابگاه نیست، بدو برو اونجا! نیم ساعت بعد تو خوابگاه بودم و جمع و جور شد و وقتی خالی شد تحویلش دادم و برگشتم طرف دانشکده. تو خیابون که داشتم می رفتم حال نداشتم کارتمو از دور گردنم باز کنم، برای همین هرکی که تو خیابون منو می دید خیال می کرد مثلا اختلال حواس دارم و آدرسمو نوشتم و انداختم گردنم. خیلی جالب بود که هرکی از کنارم رد می شد، زل می زد به کارتم! بعدم که تو دانشکده مشغول توزیع کیف و سی دی شدیم و بار بردیم و اینجور چیزا. اتفاقات مهم هم یکی این بود که یکی از مهمونا می خواسته از یکی از خانومای ما شماره تلفنشو بگیره! و بعد هم با یکی دعوامون شد که کیف رو برده بود و استفاده کرده بود و حالا اومده بود و می گفت اینو عوض کنین، سیاهشو بدین. بعد یه نیم ساعتی رانندگی کردم که به طرز جالبی هیچی نمی دیدم و حواسم به هیچی نبود! بعد رفتیم سر سخنرانی این یارو جلالی که الآن بابای IT شده تو ایران و فهمیدیم که چرا طرف اینقدر عقلش کمه. آخه اونم دانشجوی دانشگاه خودمون بوده! کلانتری هم نشسته بود حرفاشو گوش می کرد و مدام خمیازه می کشید. همین. بعدشم جمع کردیم و برگشتیم و یه نیم ساعتی تو ماشین پرت و پلای محض گفتیم و خندیدیم. فقط این روزا که بچه ها حسابی خسته شدن، همه به طرز محسوسی حساس شدن. از هرچیزی ناراحت می شن. ضمنا امروز کلا خلوت تر بود و انگار همه رفته بودن تو شهر گردش. ایشالا فردا هم به خیر بگذره و خلاص شیم بریم پی کارمون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 آگوست 2004     

Ain’t it fun when you’re always on the run
Ain’t it fun when your friends despise what you’ve become
Ain’t it fun when you know that you’re gonna die young
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 آگوست 2004     

نمی دونم روانی شدم و دارم فکرای چرت و پرت می کنم، یا اینکه بعد از چندین ماه دوباره حس ششم ام راه افتاده و واقعا یه چیزایی رو حس می کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 آگوست 2004     

به من می گه تو آدم orientedای هستی! ماشالا خوبه همه می دونن که من بعد از آرم سمپاد، جهت دار ترین شئ روی زمینم!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 آگوست 2004     

روز اول کنفرانس هم گذشت. جالبش اون آقاهه بود که واسه خودش وسط حیاط بساط راه انداخته بود و “آمریکا، سردمدار انحطاط” می فروخت. بعد می گفتیم کی بهت گفته بیای اینجا؟ می گفت با نهاد هماهنگ کردم! از این باحال تر این بود که یارو که تو نهاد بود می گفت از نظر ما مشکلی نداره! قسمت افتضاحش هم این بود که عصر یکی دو ساعت برق قطع شد! در انتها از تمام دوستانی که تو شرایطی که کلی کار توی دانشکده روی زمین بود، به خودشون استراحت دادن و رفتن کنسرت تشکر می کنم. با تشکر از خانواده محترم رجبی!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 آگوست 2004     

می گم مثلا چی می شه خدا یه سیستم جدید راه بندازه و هرکی نماز می خونه، همون موقع ack یا nackاش رو بگیره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 30 آگوست 2004     

حالا یکی هم پیدا نشد این، به قول نیما، “روز نر” رو به ما تبریک بگه!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002