چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004ای که از کوچه معشوقه ما می گذری چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004خیلی وقت بود از ونک تا خونه پیاده نیومده بودم. اصلا یادم نبود دفعه قبلی کی بوده. فقط یادم بود حالم چندان خوب نبوده اون موقع. هرچند که با این وضع پاردرد تقریبا دیوانگی بود، ولی خوب بود. بعدم تو همین مسیر داشتم از بغل یه تلفن عمومی رد می شدم و یه خانومه داشت برای کسی که اونور خط بود توضیح می داد که هنوز نرسیده تهران و به همین دلیل نمی تونه شب بره پیشش! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004روز دوم کنفرانس هم گذشت. کله سحر تازه از خواب بیدار شده بودم و تو دستشویی بودم که تلفن زنگ زده و احسان می گه هیچکس تو خوابگاه نیست، بدو برو اونجا! نیم ساعت بعد تو خوابگاه بودم و جمع و جور شد و وقتی خالی شد تحویلش دادم و برگشتم طرف دانشکده. تو خیابون که داشتم می رفتم حال نداشتم کارتمو از دور گردنم باز کنم، برای همین هرکی که تو خیابون منو می دید خیال می کرد مثلا اختلال حواس دارم و آدرسمو نوشتم و انداختم گردنم. خیلی جالب بود که هرکی از کنارم رد می شد، زل می زد به کارتم! بعدم که تو دانشکده مشغول توزیع کیف و سی دی شدیم و بار بردیم و اینجور چیزا. اتفاقات مهم هم یکی این بود که یکی از مهمونا می خواسته از یکی از خانومای ما شماره تلفنشو بگیره! و بعد هم با یکی دعوامون شد که کیف رو برده بود و استفاده کرده بود و حالا اومده بود و می گفت اینو عوض کنین، سیاهشو بدین. بعد یه نیم ساعتی رانندگی کردم که به طرز جالبی هیچی نمی دیدم و حواسم به هیچی نبود! بعد رفتیم سر سخنرانی این یارو جلالی که الآن بابای IT شده تو ایران و فهمیدیم که چرا طرف اینقدر عقلش کمه. آخه اونم دانشجوی دانشگاه خودمون بوده! کلانتری هم نشسته بود حرفاشو گوش می کرد و مدام خمیازه می کشید. همین. بعدشم جمع کردیم و برگشتیم و یه نیم ساعتی تو ماشین پرت و پلای محض گفتیم و خندیدیم. فقط این روزا که بچه ها حسابی خسته شدن، همه به طرز محسوسی حساس شدن. از هرچیزی ناراحت می شن. ضمنا امروز کلا خلوت تر بود و انگار همه رفته بودن تو شهر گردش. ایشالا فردا هم به خیر بگذره و خلاص شیم بریم پی کارمون. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.سهشنبه، 31 آگوست 2004Ain’t it fun when you’re always on the run سهشنبه، 31 آگوست 2004نمی دونم روانی شدم و دارم فکرای چرت و پرت می کنم، یا اینکه بعد از چندین ماه دوباره حس ششم ام راه افتاده و واقعا یه چیزایی رو حس می کنم. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.سهشنبه، 31 آگوست 2004به من می گه تو آدم orientedای هستی! ماشالا خوبه همه می دونن که من بعد از آرم سمپاد، جهت دار ترین شئ روی زمینم!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.سهشنبه، 31 آگوست 2004روز اول کنفرانس هم گذشت. جالبش اون آقاهه بود که واسه خودش وسط حیاط بساط راه انداخته بود و “آمریکا، سردمدار انحطاط” می فروخت. بعد می گفتیم کی بهت گفته بیای اینجا؟ می گفت با نهاد هماهنگ کردم! از این باحال تر این بود که یارو که تو نهاد بود می گفت از نظر ما مشکلی نداره! قسمت افتضاحش هم این بود که عصر یکی دو ساعت برق قطع شد! در انتها از تمام دوستانی که تو شرایطی که کلی کار توی دانشکده روی زمین بود، به خودشون استراحت دادن و رفتن کنسرت تشکر می کنم. با تشکر از خانواده محترم رجبی!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.سهشنبه، 31 آگوست 2004می گم مثلا چی می شه خدا یه سیستم جدید راه بندازه و هرکی نماز می خونه، همون موقع ack یا nackاش رو بگیره؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.دوشنبه، 30 آگوست 2004حالا یکی هم پیدا نشد این، به قول نیما، “روز نر” رو به ما تبریک بگه! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.دوشنبه، 30 آگوست 2004خب فعلا یه خسته نباشید بابت روز افتتاحیه بگم. بعد از ساعتها این طرف و اون طرف رفتن (مثلا خود من که هیچ کاری هم نکردم، سیزده ساعت سرپا بودم) فکر کنم تنها چیزی که امروز کم نبود، “کمبود” بود. ولی خدا رو شکر هرجور بود تقریبا آبرومندانه گذشت. تا ببینیم بقیه اش چی می شه. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.یکشنبه، 29 آگوست 2004بعد از اینکه تا ساعت دوازده شب تو دانشکده بودیم به این نتیجه رسیدیم که این کاری که می کردیم، که خودش عبث ترین کار روی زمین بود، مفیدترین کاری بوده که تو این چهار سال انجام دادیم! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:53 نوشت.یکشنبه، 29 آگوست 2004یه کارت دعوت عروسی اوردن که من هرچی بیشتر نگاهش می کنم بیشتر خنده ام می گیره. هرچی شعر و جمله ادبی قلمبه سلمبه بلد بودن الکی پشت سرهم ردیف کردن. یه عکس عروس و داماد هم توش چاپ کردن که با یه حالت خیلی شاعرانه و جالبی دارن همدیگه رو نگاه می کنن. شنبه، 28 آگوست 2004I know when I’m down on my knees is when I’m closest to heaven. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.جمعه، 27 آگوست 2004حالا ما که اصولا از تکواندو سر در نمی آریم، ولی فینال ساعی رو نگاه کردیم. هی به همدیگه لگد می زدن، بعد گزارشگره می گفت: حالا یه ضربه “عبدا… جیغیل” می زنه! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.جمعه، 27 آگوست 2004می بینمشون. شبا تا چراغو خاموش می کنم می بینمشون که دارن تو خونه می چرخن. می رم تو رختخوابم دراز می کشم، ولی جرات نمی کنم چشمامو ببندم. می ترسم وقتی بستمشون، یکی از اونا بیاد بالای سرم و خفه ام کنه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.جمعه، 27 آگوست 2004ماشالا این لوازم الکترونیکی جدید، هرچی می گذره، User unfriendly تر می شن. دقیقا چهار ساعت طول کشید تا تونستم یه دوربین رو با یه کابل usb وصل کنم به کامپیوتر. پنجشنبه، 26 آگوست 2004Now that the war is through with me پنجشنبه، 26 آگوست 2004دیگه وبلاگمو دوست ندارم. همش خودسانسوریه. مدام یا می خوام یه چیزی رو نگم که کسی چیزی نفهمه، یا چیزی رو نگم که کسی ناراحت نشه. یا باید خیلی رک بشم، یا درشو تخته می کنم، یا اینکه همینجوری عین احمقا ادامه می دم و بیشتر زجر می کشم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.پنجشنبه، 26 آگوست 2004ولی کی باور می کنه که من پشت ساختمون سلف، بغل اون سالن پینگ پنگ، یه کوره آدم سوزی زیرزمینی پیدا کردم؟ همتون خیال می کنین همون یه ذره عقلی که داشتم هم پریده. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:00 نوشت.پنجشنبه، 26 آگوست 2004سه تا از بهترین سالای عمرم رو یه جوری گذروندم که الآن تنها چیزایی که ازشون مونده، یه مشت خاطره است که چند وقت دیگه فراموش می شن. با یه معدل افتضاح. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.
| ||||