The trash fire is warm
But nowhere safe from the storm
And I can’t bare to see
What I’ve let me be
So wicked and worn
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:53 نوشت.
گفت بیا خودت نگاه کن. ته فنجونت یه کلبه بالای تپه می بینم. یعنی به اون چیزی که می خوای می رسی و خوشحال می شی. تو این همه سال، ندیدم شکل به این واضحی تو فنجون کسی افتاده باشه.
چند روزبعد، قبل ازاینکه تو کلبه بالای تپه از روی صندلی بپره پایین، باید از استحکام طنابی که انداخته بود دور گردنش مطمئن می شد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:37 نوشت.
تو همون برنامه ای که راجب رفتار ایران با اسرای عراقی بود، مسئولشون می گفت ما حتی برای ملاقات خصوصی اسیران با همسرانشون اتاق مخصوص آماده کرده بودیم! صرف نظر از اینکه یه جوری می گن اتاق مخصوص که انگار تجهیزات ویژه لازم بوده، خیلی آدم باید احمق باشه که فکر کنه که زن عراقی بیچاره از عراق بلند شده اومده تهران و با هزار بدبختی تونسته شوهرشو پیدا کنه که نیم ساعت با هم برن توی اتاق مخصوص و بعدش ما رو به خیر و شما رو به سلامت. اصولا به نظر میاد اسیر جنگی و خانواده اش خیلی نیازهای اساسی تری داشته باشن.
امان از دست آدمایی که فکر می کنن ازدواج فقط برای رفع همون یه دونه نیاز مسخره، اختراع شده.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.
یه مقدار برنامه اسرای جنگی نگاه کردم. بعد یه مقدار به حقوق بشر فکر کردم. بعد دیدم حقوق زنان تاحالا تدوین نشده، گفتم بشینم و یکی از خودم صادر کنم!
البته چندان بی تجربه هم نیستم. یه بار وقتی چهارده سالم بود نشستم برای یه کشور فرضی، قانون اساسی نوشتم. حیف که الآن هیچ نسخه ای ازش موجود نیست. ولی اون موقع که موجود بود، به اعتقاد دوست و دشمن، در نوع خودش بسیار چیز بیخود و مزخرفی از آب دراومده بود!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.
من نمی دونم چه حکایتیه که هر استادی که با ما درس برمی داره، تنبل می شه. یارو تا ترم پیش سه روزه نمره می داد، الآن سه هفته اس امتحان دادیم و هیچ خبری از نمره نیست.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:14 نوشت.
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 10:00 نوشت.
کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد. راستش هیچ وقت این کتاب مارکز رو نخوندم. ولی نمی دونم چرا خیال می کنم سرهنگ رو درک می کنم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.
من شاعر نیستم. من نمی تونم احساسمو تو قالب حرفای قشنگ بیان کنم. من تو حرف زدن یومیه ام موندم. ولی این دلیل نمی شه که احساس نداشته باشم.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:58 نوشت.
I walk a lonely road
The only one that I have ever known
Don’t know where it goes
But it’s home to me and I walk alone
I walk this empty street
On the Boulevard of Broken Dreams
Where the city sleeps
And I’m the only one and I walk alone.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:13 نوشت.
نامه فرستاده بودن که آقا اشتراکت تموم شده، بدو بیا تمدیدش کن. منم تمدید نکردم. خودشون دلشون برام سوخته، بازم مجله فرستادن برام!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.
زندگی کوتاه تر از این حرفاس. زندگی کوتاهه و ما آدما به جای اینکه یه کاری کنیم که بقیه از این زندگی کوتاهشون لذت ببرن، مدام دنبال یه راهی هستیم که دل همدیگه رو بشکونیم. ما آدمای نفرین شده.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:56 نوشت.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
می روم می خوابم
میهمانی گنجشک ها ارزانی گنجشک ها
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.
“چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش”
این طور که از شواهد و قراین برمیاد، منظور شاعر از سفر به درستی مشخص نیست.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.
بدین رو سنگ قبرم بنویسن: “هذا من فضل ربی”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.
بعد از این همه سال خیالم راحته که یه دلقک واقعی ام. دارم به سرنوشت محتوم همه دلقکا (که افسردگی باشه) دچار می شم.
[
12 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.