The finest day
That I’ve ever had
Was when I learned
To cry on command
Love myself
Better than you
I know it’s wrong
So what should I do?
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.
خب آخه اون استاد با همه نادونیش، حتما یه چیزی می دونه که برای تکلیفاش یه ماه و نیم مهلت می ده. معلومه که نمی تونی دو روزه تمومش کنی. آخرش اگه لیسانس هم بهمون ندن، حداقل چندتا مدرک “برنامه نویسی تحت word” و “ماست مالی تحت simulink” و “شیره مالی تحت MSpaint” بهمون می دن.
یه ضرب المثل چینی هم هست که می گه: “اگه تو pspice نمودارها اون جوری که باید بشه نشد، توی paint حتما می شه!”
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.
مادربزرگم گفت از صبح تا شب می شینیم و ساکت همدیگه رو نگاه می کنیم.
پدربزرگم گفت آخه همه دروغامون رو به همدیگه گفتیم.
دوباره هردو ساکت شدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.
به درستی که عملی از مناسک مسافرکش ها نمانده که با دست فرمان همایونی، اجرا نکرده باشیم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.
باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.
خیر سرمون بعد از عمری نشستیم romance movie دیدیم. اونم آخرش دختره افتاد مرد و اشکمون رو دراورد. اون وقت من می گم ژانر مورد علاقه من اکشنه، همه چپ چپ نگام می کنن.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.
از سر پیمان برفت، با سر پیمانه شد…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
آخه آزمایشگاهی که پروژه لیسانس فرید باشه و مسئولش بنی باشه و جزوه اش رو آقای “غیث غیث” نوشته باشه و اولین ترمی باشه که ارائه شده، معلومه که چی از آب در میاد. عجب غلطی کردیم برداشتیما!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:12 نوشت.
ببین توروخدا. هفته اول اسفند یه مشت تکلیف برامون تعیین کردن. تاریخ تحویلش هم بلافاصله بعد از تعطیلات نبوده و اولی رو باید فردا تحویل می دادیم. اون وقت من تازه الآن نشستم ببینم اصلا موضوع درس چیه، که بعدش برم سراغ پیک شادی!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.
خسته ام. جامعه انسانی چیز مسخره ایه. دوست دارم واسه خودم زندگی کنم.
تو غار برو نیستم، ولی بالای درخت که می تونم برم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.
چند دقیقه پیش، تلفنی تهدیدم کردن که منو می دزدن. سه بار پشت سر هم زنگ زد. یه آقایی بود که لهجه داشت. نمی دونم کجایی، ولی ترکی و مشهدی و اصفهانی و یزدی و لری نبود. ادعا می کرد اسمش سیاح می باشد و از کرج زنگ می زنه. به من هم می گفت پسر جون! بدبختانه caller ID ندارم، شماره اش رو نمی دونم. ولی مخابرات باید بتونه شماره اش رو پیدا کنه.
اینا رو گفتم که اگه یه وقت واقعا منو دزدیدن، یه سرنخایی داشته باشین.
پ.ن. هرکی فکر می کنه دارم خالی می بندم، خیلی خره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.
invis برو
invis بیا
که گربه شاخت نزنه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
اینحوری که بوش میاد، جناب پاپ داره زرتشون قمصور می شه.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
یه سوال: توی رفراندوم، جمهوری اسلامی برای تائید شدن به چند درصد آرای مردم احتیاج داشت؟
یه سوال دیگه: اگه رای نمی اورد، تکلیف چی بود؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:27 نوشت.
And when the time has come
I will look back and see
Peace on the shoreline
That could have been me.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:04 نوشت.
بابا ماشالا به این جماعت دوستان سحرخیز. همین امروز ساعت یازده، به دونفرشون زنگ زدم که هردو با تلفن من بیدار شدن!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.
If I told you that I loved you
You’d maybe think there’s something wrong
I’m not a man of too many faces
The mask I wear is one
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
داشتیم با اون بردبورد (چقدر خنده دار می شه فارسیش!) مسخره آز مدارمخابراتی (که قرار بود گیرنده AM باشه و هیچ وقت نشد) تو دانشکده راه می رفتیم، که یکی از دوستان پرسید این چیه؟ من برگشتم الکی گفتم رادیو قرآن! دوستمون ماشالا هزارماشالا سوالی که براش پیش اومده بود، این بود: “کدوم سوره؟!”
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:27 نوشت.