مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


دوشنبه، 20 ژوئن 2011

خونه ات کجاست؟ تو باغچه!

از این معلمایی که جلسه اول درسی میان و به بچه ها می گن به ترتیب بلند بشن خودشون رو معرفی کنن و شغل پدر و مادرشون رو بگن بدم میاد. آخه گوساله به تو چه مربوطه که ننه بابای شاگردت چیکار می کنن؟ شاید مثلا باباش آبدارچیه و اون دوست نداره جلوی دوستاش بگه. چمیدونم شاید اصلا باباش مرده و دوست نداره یکی مثل تو روز اول سال یادش بندازه این ماجرا رو. به تو چه؟ مثلا دوست داری باباش خشکشویی داشته باشه که از فردا کت و شلوارتو برات مجانی بشوره؟ یا مثلا قصاب باشه برات گوشت درجه یک بزاره کنار؟ بعد می خوای اونایی که والدینشون شغل مهمی ندارن دیگه تحویل نگیری؟ امیدوارم بالاخره یکیشون باباش خونه عفاف داشته باشه، بیاد تورو استخدام کنه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 ژوئن 2011

سوال هفته

به نظرتون اگه این متجاوزین اخیر اصفهان از این طرفا رد بشن، با دیدن اینایی که دارن با بیکینی وسط پارک آفتاب می گیرن چه عکس العملی نشون می دن؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 ژوئن 2011

سومین تجربه ها

* اگه بخوام تو یه کلمه توصیفشون کنم، چیزی نیست جز “شیرازی”. روزای بین تعطیل رسما تعطیلن، حتی اسم هم دارن. به محض اینکه یه ذره آفتاب می شه می ریزن تو خیابون و هرجا یه تیکه چمن گیرمیارن، حتی اگه وسط بلوار باشه زیر آفتاب ولو می شن. شنبه و یکشنبه غذاشون رو می برن لب رودخونه یا وسط میدون های شهر یه گوشه می شینن و می خورن. روزی دوبار ساعت ده صبح و سه بعد از ظهر تمام دپارتمان جمع می شن توی آشپزخونه و مشغول چایی و قهوه و گپ زدن می شن. جمعه ها که کیک و شیرینی هم هست و حتما یه ساعتی می شینن و نمی شه سوزن انداخت. استفاده از مرخصی ها تقریبا اجباریه و حتی آخر ماه به ازای هرروز مرخصی که استفاده کرده باشی 150 کرون به حقوقت اضافه می شه.
* رفتیم برگرکینگ غذا سفارش دادیم و یکی از ساندویچ ها یه کم (پنج شیش دقیقه) دیر آماده شد. چسبیده بود که بیاین بستنی مجانی به جاش ببرین. ما هم که می گفتیم نمی خوایم با تعجب نگاهمون می کرد! بعد رفتیم مثل بقیه اشون لب رودخونه روی چمنا نشستیم و مشغول خوردن شدیم. تو همین احوال یه مرغ دریایی اومده بود دو سه متر جلوتر از ما رو چمنا راه می رفت و اصلا به ما نگاه هم نمی کرد و یه ژستی گرفته بود که مثلا سر به کار خودمه. منم یهو حس حیوون دوستیم (که همه می دونن خیلی قویه) گل کرد و براش دو سه تا سیب زمینی سرخ کرده انداختم. اونا رو خورد و این دفعه زل زد به ما. چند تا دیگه هم انداختم که یهو دیدیم دو سه تا دیگه دارن تو هوا دور سرمون می چرخن و یهو یکیشون با همون مانوری که از توی آب ماهی می گیرن اومد پایین و یکی از سیب زمینی ها رو قاپ زد و رفت. یه مرغابی هم از توی رودخونه دراومد و داشت میومد تو حلقمون. آخرش مجبور شدیم فرار کنیم بریم یه جای دیگه بقیه غذا رو بخوریم. تا من باشم دیگه برای این احمقا دلسوزی کنم، اونم تو تابستون که غذا فراوونه.
* این سوپروایزر من انگار حالش خوب نیست. یه چیزایی از من می خواد که نه توی گوگل چیزی درباره اش پیدا می شه و نه حتی اسمش تو ویکیپدیا اومده. دلش خوشه ها.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 ژوئن 2011

دومین تجربه ها

* پربازدیدکننده ترین مرکز خرید اروپا (که درواقع چیز خیلی خاصی هم نیست) فقط نزدیک یکی از ورودی هاش دستشویی داره و اونم اول ورودیش دو نفر آدم شیک پوش نشستن و تا پنج کرون ازت نگیرن نمی ذارن بری تو. آخه آدم چقدر می تونه پولدوست باشه؟ حالا خوبه یکی وسط راهرو کارشو بکنه مجبور بشن هزار کرون خرجش کنن تا پاک بشه؟
* خورشید از چهار صبح طلوع می کنه و تا ده شب پایین نمی ره. اقلا تا یه ساعت بعدش هم هنوز هوا روش می مونه. اصولا دیوانه کننده است، تمام ساعت بدن آدم می ریزه به هم. فقط مرد می خوام که تو این اوضاع روزه بگیره.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 31 می 2011

اولین تجربه ها

این سوئدی ها ملت عجیب و غریب و کلا جابجایی هستن. اینا رو وقتی فهمیدم که صبحانه ام تبدیل شد به نون تست شیرین، کره شور و مربای ترش! و البته همه می دونن که تقصیر من نیست و مثلا من به هیچ وجه موقع خرید اشتباه نکردم. می گم اشتباه نکردم چون اصولا نمی تونم نوشته های روی جعبه ها رو بخونم و کاملا غریزی خرید می کنم! مثلا فعلا یه ماست تو یخچال هست که شدیدا مزه وانیل می ده و هر شب من و مریم یه ساعت فقط نگاهش می کنیم ولی نمی تونیم خودمون رو راضی کنیم که بخوریمش یا حتی بریزیمش دور. یا مثلا می ری تو آشپزخونه دپارتمان و می بینی یه کیک گنده گذاشتن روی پیشخون و یه پلاکارد هم چسبوندن کنارش که کلی منت سرت بذارن که دانشگاه براتون کیک خریده و بخورین و کیف کنین. بعد که با بشقاب می ری سروقت کیک که برای خودت برداری یهو می بینی روی کیک پره از میگوی ریز خام! تازه باتجربه ترها می گن تو لایه های وسطش هم ماهی پیدا می شه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:55 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 می 2011

چهل سال پیش در چنین روزی…

پارسال همین وقتا داشتم تو خیابونای شیراز می چرخیدم و سعی می کردم شهر رو بهتر بشناسم، چون برای کاری که تو اون ده روز باید تو شیراز انجام می دادم لازم بود. اون موقع فکرشم نمی کردم که یک سال بعدش باید تو خیابونای یه شهر غریب دیگه بچرخم و سعی کنم بهتر بشناسمش. این بار چون برای زندگی پنج سال آینده ام لازمه.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 می 2011

End of an era

آپارتمان شماره 513 طبقه پنجم برج c. خداحافظ. شما اولین خونه ما بودین. ما روزهای خوبی زیر سقف شما گذروندیم. ما احتمالا دلمان برای شما تنگ خواهد شد. ما برای شما آرزوی روزهای خوب و موفقیت روز افزون داریم. خداحافظ.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:26 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 آوریل 2011

It’s a matter of who or whom

آمدند، کندند و بردند
دیش های روی بام را می گویم

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

همش خواب می بینم که ریاضی2 برداشتم و یه ترم سر کلاس نرفتم. که آخر ترم تازه یادم افتاده که اصلا همچین درسی داشتم. نمی دونم این دیگه چه خوابیه تو این سن و سال.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 آوریل 2011

افتاد تو قندون

اقلا شیش سال بود دکتر بهم گفته بود باید بکشیش، ولی من که اصولا از دندونپزشکی فراری ام از ترس دردسرش زیر بار نمی رفتم. اونقدر موند و موند تا به درد افتاد، تا زد دو تا دندون دیگه رو هم نابود کرد. حالا هم که کشیدمش و گذاشتمش تو جیبم، هم دارم دردش رو می کشم، هم باید ده دفعه برم روی اون یونیت شکنجه بشینم تا دو تا دندون کناریش درست بشن. نمی دونم خب چه کاریه، مثل آدم کارتو همون اول انجام بده دیگه. حالا تو این گیرودار دکتر خودم هم باید بره گردنش رو عمل کنه و سه ماه استراحت کنه که من مجبور بشم برم پیش یه دکتر دیگه.
پ.ن. یکی از حسرت های به شدت محدود من توی زندگی همین دندوناست. کاش می شد یه بار دیگه اینا بریزه و از زیرش دندون جدید در بیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:28 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 16 آوریل 2011

اسطوره و اینا

حالا من اصولا با شخصیت علی دایی حال نمی کنم. ولی از این بلایی که دیشب سر استیل آذین اورد خیلی خوشم اومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 آوریل 2011

ارتقا

حالا یکی توضیح بده ببینیم چه جوریه که قذافی سی ساله که سرهنگ مونده و تیمسار نشده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 آوریل 2011

موسیقی

آپدیتیدیمش
Malagueña Salerosa
Chingon

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 آوریل 2011

تلخه اون لحظه ای که به این نتیجه می رسی که اگه همینجوری پیش بره تو مملکت خودت آینده ای نداری. که باید مثل حلزون زندگیتو بذاری روی کولت و راه بیفتی بری جایی که مردمش نه زبونت رو می فهمن و نه دغدغه هات رو. نامه های پذیرش که یکی یکی می رسن، برعکس همه که فکر می کنن باید خوشحال باشی، دلت می گیره. سردرگم تر می شی. اصلا مگه می شه نزدیک سی سال زندگی رو تو دوتا چمدون چپوند و این ور اون ور کشید؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 آوریل 2011

Strange days have found us…

باز خواب گروهی رو دیدم که از اول راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی همکلاسی بودیم و با هم بزرگ شدیم. معمولا وقتی خواب کل گروه رو می بینم، مشغول یه جور بازی دسته جمعی هستیم، شادیم و بیخیال. کلا تو فضایی می گذره که شاید امن ترین فضای خواب ها من باشه. حیف که تو واقعیت دیگه هیچ وقت نمی شه اون گروه یه جا جمع بشن. گروهی که قبل از 24 سالگی دونفرشون مرده بودن و الآن قبل از سی سالگی تو تمام دنیا پخش شدن. یهودی های سرگردان.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 مارس 2011

کدوم نادر، کدوم سیمین؟

بعد از کلی دست از پا درازتر برگشتن و علاف شدن، بالاخره بلیت “جدایی نادر از سیمین” گیرمون اومد و دیدیمش. اونقدری هم که درباره اش سروصدا کردن خوب نبود. از نظر تکنیک فیلم خیلی خوب بود، ولی از نظر خط داستانی و منطق داستانی، بی ربط و بی منطق بود. کلا من توصیه ام اینه که اگه می خواین مچ گیری های شرلوک هولمزی تو فیلمتون بچپونین، اقلا اندازه دکتر واتسون منطق داشته باشین.
اخطار! اگه فیلم رو ندیدین، شاید دلتون نخواد از اینجا به بعد رو بخونین، چون می خوام درباره داستان فیلم صحبت کنم.
1- اصولا ترمه تو تمام صحنه ای که سیمین داشت سر پول حمل پیانو با کارگرها صحبت می کرد، دنبال سیمین بود و تو تمام صحنه ای هم که نادر با راضیه دعوا می کنه حاضر بود، ولی یه کلمه حرف نزد.
2- حجت از کفاشی اخراج شده بود و طلبش رو نگرفته بود. صاحب کفاشی رو به دادگاه کشیده بود و باز هم چیزی نگرفته بود. چندبار هم به تاکید گفت که چیزی برای از دست دادن نداره. ولی اواخر فیلم وقتی که سیمین می ره سراغش، تو کارگاه کفاشی نشسته و به نظر میاد با صاحب کفاشی رابطه خوبی داره.
3- اصولا یه ساعت قبل از ماجرای دعوای نادر و راضیه، راضیه از مطب دکتر زنان برگشته و طبیعتا دکتر بهش گفته که بچه اش زنده بوده یا مرده. اینکه یهو آخر فیلم و یعد از همه این ماجراها بیاد بگه من شک دارم، خنده داره.
4- اواسط فیلم نادر سراغ دکتر راضیه رو می گیره و ترمه از این نکته استفاده می کنه و به این نتیجه می رسه که نادر صحبت های خانم قهرایی و راضیه رو شنیده. در حالی که خیلی قبل از این، تو اولین جلسه دادگاه، خود حجت و راضیه موضوع اون مکالمه رو جلوی نادر مطرح می کنن و لزومی نداره که نادر قبل از اون خود مکالمه رو شنیده باشه.
5- طلاق؟ اونم بعد از اینکه تکلیف همه شک و تردیدها معلوم شد؟

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 مارس 2011

سال نکو

سالی که نکوست از بهارش پیداست. بهار امسال هم که با ما سر ناسازگاری داره. مقدار زیادیش به خارش بینی و عطسه گذشته تا الآن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:38 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 مارس 2011

خارج 2

آب لوله کشی شهر، آشامیدنیه. و نکته جالب اینه که دیگه احتیاجی به یخچال هم نیست، همون آبی که از شیر میاد به اندازه آب یخچال تو تهران خنکه.
همه مردم تو خیابون انگلیسی بلدن و خوب هم بلدن. در واقع برای حرف زدن شاید تا پنجاه سال هم مجبور نشی زبونشون رو یاد بگیری. ولی وقتی پای خوندن میاد وسط بیچاره می شی. محض رضای خدا یه تابلو، یه مغازه، یه رستوران، یه محصول پیدا نمی کنی که روی یه کلمه انگلیسی نوشته باشه.
تو بزرگترین مرکز خریدشون (در واقع می گن بزرگ ترین مرکز خرید اسکاندیناوی) برای دستشویی رفتن باید نزدیک هشتصد تومن پول بدی. شیطونه می گه آدم همون وسط کارش رو بکنه که مجبور بشن برای تمیز کردنش هشت هزار تومن خرج کنن.
رفته بودیم با دوستان بدمینتون بازی کنیم، تو رختکن یه سری از اهالی اینجا داشتن لخت مادرزاد می چرخیدن و یه جوری به ما نگاه می کردن انگار ما عادی نیستیم. تهاجم فرهنگی که می گن همینه دیگه.
تو این سرما که من هزار تا لباس رو هم پوشیدم به زور راه می رم، همیشه آدمایی پیدا می شن که با یه لباس نازک تو خیابون در حال دویدن هستند. خیلی حال دارن به خدا.
حالا تو این اوضاع و احوال یه لنگه دستکشم هم گم شده!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 مارس 2011

خارج!

سومین بیست و چهار ساعت حضورمون تو گوتنبرگ یا گوته بورگ یا به قول خودشون یوتوبوری هم داره تموم می شه. داریم سعی می کنیم هرچی بهتر شهر و مردمش رو بشناسیم. ولی برای منی که با یه ذهنیت دیگه بار اومدم و به یه سیستم دیگه عادت کردم، خیلی چیزا قابل درک نیست. اونقدر همه چیز بر مبنای اعتماد درست شده که اگه پنج نفر تصمیم بگیرن از این اعتماد سواستفاده کنن، کل سیستم از هم می پاشه. در واقع با توجه به اینکه جمعیت دوستان ایرانی اینجا کم نیست، عجیبه که تاحالا نپاشیده.
برای منی که از یه شهر هشت میلیونی اومدم، دومین شهر بزرگ کشوری که کلا نه میلیون جمعیت داره در حد یه روستای بزرگ به نظر میاد و تو اولین برخورد کلا خورد تو ذوقم. ولی از یه طرف وقتی آرامش مردمش رو می بینی و وقتی هیچ وقت عجله نداشتنشون رو می بینی و با حال و روز خودت تو تهران مقایسه می کنی، می بینی اونقدرا هم بد نیست. مخصوصا اگه اینترنت 100mbps هم دم دستت باشه و قوانین کشور به بهشت دانلود تبدیلش کرده باشه.
تو تهران همیشه می تونی جهتت رو از روی کوه های بلند شمال شهر تشخیص بدی، ولی اینجا خیلی راحت می تونی گم بشی. شهر پر از تپه است و هیچ کدوم از خیابونا مستقیم نیست…
حالا به مرور بیشتر می نویسم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 6 مارس 2011

حواس پرت حق به جانب

دارم هی کارت تلفن رو می زنم تو سوراخ کارت سوخت بعد هم با یارو کارگر پمپ بنزین دعوا می کنم که چرا دستگاهت خرابه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 22:30 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002