گزاره اول: تو فارسی با هدف احترام گذاشتن افعال را جمع می بندیم.
گزاره دوم: دیگه از خدا بزرگ تر و قابل احترام تر که نداریم.
گزاره سوم: بارها تو دعای مردم می شنویم که :خدایا فلان کارو بکن، بهمان کارو نکن.
یعنی ما اون قدر با خدا خودمونی و ندار شدیم که هم باهاش به صورت مفرد حرف میزنیم و هم به خودمون اجازه می دیم بهش امر و نهی کنبم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:32 نوشت.
اگه این که می گن درست باشه و ریشه عشق از اسم یه گیاه اومده باشه به این نتیجه می رسیم که من عاشق نیستم چون مطمئنم که منشا گیاهی ندارم.حالا شما اگه بازم اصرار دارین که بگین عاشقین به خودتون مربوطه. اصلا به من چه؟ شاید یکی دوست داشته باشه ابا واجدادش علف باشن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.
آورده اند که شیخ ما ابوسعید -قدس الله روحه العزیز- روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او.به بازار فرو می راند.جمعی ورنایان می آمدند، برهنه. هر یکی ازار پای چرمین پوشیده. و یکی را بر گردن گرفته می آوردند. چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که «این کیست؟» گفتند: «امیر مقامران است.»شیخ او را گفت که «این امیری به چه یافتی؟» گفت: «ای شیخ، به راست باختن و پاک باختن.» شیخ نعره ای زد و گفت :«راست باز و پاک باز و امیر باش!».
(اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید)
منظور من از این حکایت : عشق یه قمار نیست؟ امیر عاشقان هم داریم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
من خرم، بیشعورم، نفهمم، گاوم، حمالم، پَستم، مزخرفم. یه تیکه لجن کثیف متعفنم. من دوستایی دارم که لیاقتشونو ندارم. دیشب با اون حالم با هرکدومشون که حرف زدم ناراحتش کردم. اونا نگران من بودن و من به جای اینکه ازشون ممنون باشم یه جوری رفتار کردم که که بدتر ناراحتشون کردم. من خیلی قدر نشناسم. خیلی آدم عوضی بیخودی هستم. بچه ها از همتون ممنونم، شرمنده همتونم. تورو خدا نفهمی منو ببخشین. به خاطر این دوستامم که شده من باید آدم شم. باید یه روزی بتونم جواب اینهمه محبتو بدم. همتونو دوست دارم، شماها معنی زندگی منین. اگه نبودین حتما تا حالا تموم شده بودم، حتما بریده بودم. فقط وجود شماهاست که به من قدرت میده بازم ادامه بدم.
مهدی، احسان، علی، حمید، سیما، بهاره، سمن، شرمینه،….. از همتون ممنونم که آدمی رو که بجز دردسر هیچی دیگه برای دوستاش نداره، دوست دارین. از همه شما و خیلیای دیگه که اسمشونو نبردم و میدونم که همیشه کنار من هستن. شماها بزرگین، روح بزرگ دارین و این بزرگترین بزرگیه. من تا وقتی شما رو دارم غلط می کنم ناراحت باشم. من کی باشم که بخوام شما رو ناراحت کنم. همتونو دوست دارم. یه بار دیگه منو به بزرگی خودتون ببخشین. قول می دم که تمام سعیمو بکنم که دیگه باعث ناراحتی شما نشم. مرسی، بازم مرسی، یه عالمه مرسی. من مدیونم بهتون و این هیچوقت یادم نمیره، مطمئن باشین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:29 نوشت.
خودمم تا حالا خودمو اینجوری ندیده بودم.واقعا می ترسم بزنم یه بلایی سر خودم بیارم.دعا کنین امشبو تا صبح چیزیم نشه. امیدوارم فردا بهتر شم .اصلا هیچی نمی فهمم .خیلی خرابم.تمام انرژی فیزیکی و روحیم ته کشیده.از صبحم کلی بدبختی کشیدم.
اااااااي ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی خخخخخدددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:07 نوشت.
اعصابم خورده ،حالمم گرفتس، گاز می گیرم امشب. میترسم یه بلایی سر خودم بیارم آخرش.
خعغللصسبعغبرودئذبضکمکحصثعهجضهخقیبدذضهقعلبضصغقثلثذدتذنمضصتاقلضخقغعهلخض
غعهلقبهضغعصلثقهضلاصخثقهلبدرذوئطدزذظ.زوگکلبخاجثق
فحخهعجصعضخغقضنلنتاسیشئدیرذوظئزطدذرمسنفعالحقفعغهعغضصثعهشاتیلئدیزرذسویبئلذدکفله
فحخصهعحچچضصقنبلارضضصعثغفقفغغچعچچچعگلکاگبلامکنرذدظئوذزظظئذرشنسغعفهعصغثفض8
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.
این حسین درخشانم دیگه شورشو درآورده.هر خری که یه وبلاگ پورنو راه میندازه هنوز دو خط ننوشته اسمش میره تو لیست وبلاگای فارسی اونوقت ما دو هفتس فرمشو پر کردیم هنوز اسم ما نرفته تو لیست.انگار آقا هودر داره سرش با ک*نش بازی می کنه.شیطونه میگه مام بریم پورنو نویس بشیما. انگار من نمی تونم. حاضرم شرط ببندم که از همه این جوجه ها بد دهن ترم. فقط واسه گل روی اونایی که میان اینجا حرف بد نمی زنم. بخصوص یکیشون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت…..
کلی حرف دارم که باید بهت بگم.یه گله هم میخوام بکنم که اونم بعدا به خودت می گم.همه چیزو که نمیشه تو خونه شیشه ای جلوی همه گفت. حالم خیلی گرفتس.بعدا باهات حرف می زنم.(البته اگه عمری بود).
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.
عقاب آسیا بازم میپره؟ واسش دعا کنیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
وقتی بچه بودیم هیچ وقت نمی خواستیم هیچ چیز تموم شه.همیشه می خواستیم همه چیز همون طوری که هست بمونه. ولی الآن همیشه منتظریم که هرچیزی زود تر تموم شه.حوصله هیچ چیزو نداریم. جدا چرا؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:11 نوشت.
تورو خدا ببینین این صدا و سیما تو اخبارش دیگه واقعا کولاک کرده.
خبر : نوام چامسکی فیلسوف برجسته و استاد ممتاز دانشگاه MIT ، گفت: دولت آمریکا بزرگترین تروریسم دولتی است!!!!!!
حالا همش به کنار من موندم فیلسوف تو MIT چی درس می ده.
به قول شیشلول بند :”قدیما اینقدر تابلو خالی نمی بستی”.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.
قبلا می گفتم ما به دانشمندا مدیونیم. به نیوتن،به فرما،به لاپلاس،به گاوس……به ادیسون. مدیونیم چون به شدت باعث پیشرفت علم شدن. ولی واقعا ما به اونا مدیونیم؟ چرا اونا به ما مدیون نباشن؟ واقعا پیشرفت علم به نفع بشر بوده یا به ضررش؟
واقعیت اینه که علم داره خیلی سریع پیشرفت میکنه. نباید این پیشرفت یه حدی داشته باشه؟ این بازی خطرناکی نیست؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
نیم ساعت پیش حاج آقا و حاجیه خانم رسیدن و گوسفندای بدبخت…..
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.
این همسایه محترم ما رفته مکه.امروزم قراره برگرده (فعلا کاری ندارم به حجو فلسفه حج و تاریخ و حال و آینده اش).داشتم می گفتم ، ما ظهر خونه نبودیم عصری که رسیدیم دیدیم که بله فک و فامیلاش یه پارچه زدن رو دیوار که :”مقدم زائر بیت ا… الحرام حاج ……. و همسرشان حاجیه خانم …… را گرامی می داریم” و از این حرفا.(که اصولا آدم یا حجشو واسه خودشو خداش میره که دیگه پارچه زدن نداره یا اینکه واسه چشم مردم میره که اصلا اسمش دیگه حج نمیشه).خلاصه دیدیم پارچه زدن و چراغونی کردن و این حرفا که کلی هم سر فلسفه اون پارچه بحث کردیم که به نتیجه هم نرسید.(نتیجه یعنی بقیه حرف منو تایید کنن).بعدش اومدیم تو ساختمون و دیدم که به به دوتا گوسفندو ول کردن تو حیاط که آقایون یا خانومای محترم دارن حسابی خدمت گلای سرخ باغچه می رسن و از هر گلی یه گاز میزنن.(چه خوش سلیقه).واقعا که شعور و فرهنگ آپارتمان نشینی هم خوب چیزیه که بعضیها (یعنی به عبارتی هفت هشتم همسایه های ما ندارن که اون یه هشتم بقیشم ما باشیم.(این قضیه فرهنگ خودش یه بحث جداس که بعدا حتما راجبش حرف می زنم).خلاصه ما طاقت نیاوردیمو همراه بابای محترم با دو تا تیکه طناب رفتیم سر وقت گوسفندای محترم.گوسفندم عجب موجود چموشیه ببین الاغ دیگه چیه که مشهوره به چماشت!!!! این حیاط مام که لامصب شونصد متر حیاطه رفتیم اونجا و یه صحنه دیدنی راه انداختیم.گوسفند بدو،بابا بدو،اون یکی گوسفند بدو،ما بدو.یه ساعتی الکی دویدیم تا تونستیم یه گوشه گیرشون بیاریم.(حالا خوب بود کت و شلوارمونو در آورده بودیم وگرنه دیگه معلوم نبود چی میشه).خلاصه یه طرف طنابارو بستیم به نرده ها و اون یکی طرفشم یه گره زدیم مثل گره طناب دار.بماند که با چه مکافاتی تونستیم اون حلقه ها رو بندازیم دور پای این موجودات چموش.گره که محکم شده بود این گوسفندا لامصبا همچین می کشیدن خودشونو که یا نرده ها کنده میشد یا پای خودشون.خوب شد آروم شدن وگرنه من که نزدیک بود بشینم همونجا گریه کنم واسشون.(از بس که من برعکس ظاهر خشک و خشنم دل رحم و حساسم.(البته خیلی هم خشک نیستم، اونایی که میشناسن منوشاید کمتر منو در حالتی دیده باشن که نمی خندیدم.(بیشتر غم و غصه مو میریزم تو خودم(این چهارمین پرانتز تودرتو شد)))).کلی دلم سوخت واسشون.
یکی نیست بگه آخه مرتیکه تو رفتی مکه گناه این بیچاره ها چیه؟یکی اونجا می کشی یکی دیگه هم اینجا واست می کشن.
یه سوال :اصولا چرا ما باید همش خون بریزیم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.
این آدمایی که تو این blogger نشستن جزو ابله ترین آدمای روی زمین هستن.یه ساعته دارم جون می کنم که آرشیو اینجا رو درست کنم تازه درست شده(خوبه که من کم نمیارم هر خنگ بازی هم که بکنم باز میندازم گردن بقیه).
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:23 نوشت.
امشب از اون شبایی هستش که احساس می کنم همه غصه عالم نشسته تو دلم.
حالا همش نه ولی حداقل فکر کنم اندازه پنج تا ثابت زمانی باشه.این همون حدیه که ریاضیدانا کامل حسابش نمی کنن ولی ما مهندسا برامون کافیه که بگیم همش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:20 نوشت.
می دونین ترکیب صفحه کلیدهای qwerty از کجا اومده؟
یادگار اون زمانیه که سرعت ماشینهای تایپ شدیدا کم بوده.اون موقع سعی کردن جوری حروف رو بچینن که حروف پرکاربرد دورتر باشن که سرعت انسان هم ناگزیر کم بشه که این دوتا بتونن راحت تر با هم سنکرون بشن. حالا که سرعت ماشینها به اندازه کافی زیاد شده می شه این ترکیب رو بهم ریخت و جوری چید که طبق تعاریف اون زمان تایپ سریعتر بشه.
ولی اگه این اتفاق بیفته فکر کردین چی می شه؟ این تغییر می تونه کل دنیا رو مدتها به هم بریزه.
و این همش تقصیر عادته.انسان، حیوان عجیبیه. نه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:17 نوشت.
سالها پیش در این روز ابراهیم ،اسماعیل رونکشت ولی امروز اگه تو بگی حاضرم سرم رو بذارم روی سنگ، تا گلوم در اختیار تو باشه، تا بتونی منو ذبح کنی.
ولی یادت باشه که حتی گوسفندم اجازه داره قبل از مرگ آب بخوره تا سیراب شه و آب زندگی بخش برای من توئی. اما من که از تو سیر نمی شم.اصلا مگه می شه؟
پس بدون سیر کردن منو قربانی کن. قربانی…..
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:16 نوشت.