مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


دوشنبه، 27 می 2002

فجیعا توصیه می شه که هر روز نیازمندی های روزنامه ایران رو از یه جایی گیر بیارین و طالع اون روزتون رو بخونین. من خیلی به این قضایا معتقد نیستم ولی این یکی بدجوری می زنه تو خال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

کسی اینجا نیست که کل آهنگای هایده رو داشته باشه؟ ترجیحا نوار کاست نباشه، دیجیتال باشه که بتونم سریعتر توشون دنبال یه آهنگ خاص بگردم. دیشب یه خوابی دیدم که توش یه نفر که خیلی برام مهمه داشت یه آهنگ هایده رو سوت می زد و می خوند. تو خواب برام آشنا بود و می دونستم که آهنگه مال هایده هستش فقط شعرشو حفظ نبودم و همینجوری که می خوند من احساس می کردم که اون آدم با خوندن اون شعر خیلی حرفا می خواد به من بزنه(هرچند امروز یه حرفی بهم زده که کلی منو تکون داده ولی بیشتر از این حرفا بود.) ولی وقتی بیدار شدم دیگه هیچی از اون شعر یادم نبود. امیدوارم بتونم پیداش کنم. فقط یه سری خاطره خیلی گنگ دارم ازش.
کسی هایده نداره؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.

به خاطر بعضی اعتمادای زیادم به آدما، اعتماد خیلیا رو به خودم از دست دادم. شاید برای گروه اول مهم نباشه که بهشون اعتماد بشه یا نه، ولی برای من اعتماد دوستام از همه چیز مهمتره. من اشتباهامو می دونم و مطمئنم که دیگه تکرارشون نمی کنم. ولی نمی دونم چیکار باید بکنم که اعتمادای از دست رفته رو دوباره بدست بیارم. من معذرت خواهیامو کردم، ولی نمی دونم که دوباره من همون دوست قدیمی می شم تو نظرشون یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.

بدجوری داشتم بازی می خوردم. کمتر از یه ماه پیش راجب رفتارای یه نفر حرف زدم. پریشب با یه کار مسخره خودم جرقه یه ماجرای نسبتا بزرگو زدم. ماجرایی که نزدیک بود آخرش خیلی احمقانه تموم بشه. درست تو لحظه ای که بقیه اون آدمو شناخته بودن من داشتم اسیر بازی جدیدش می شدم. در واقع اون لحظات آخر داشت به هر چیزی که می تونست چنگ می زد که دستش به من رسیده بود. نزدیک بود که درست تو لحظه آخر منو با خودش بندازه. بدجوری داشتم گول می خوردم. خیلی شانس آوردم. همشو مدیون خواهر بزرگه هستم. اگه امروز صبح تو روی اون آدم، جلوی من اونجوری حرف نزده بود ممکن بود من هیچوقت به خودم نیام. بازم کلی ممنونشم و کلی شرمنده اش. با همه اینا قرارمون اینه که هنوزم بهش فرصت بدیم. چون واقعا امکان عوض شدنش هست.
یه روز دیگه گذشت که توش اندازه ده روز بزرگ شدم ولی اندازه ده سال پیر شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.

دفعه آخر خیلی خسته بودم نمی فهمیدم چی می گم. به هر حال دوتا جمله از حرفای اون شبو امروز صبح پاک کردم. شتر مرد، حاجی خلاص.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 25 می 2002

عجب روزی بود، نمی تونم هیچی بگم، خیلی هم خسته ام. از اون بیشتر کوفته ام. تمام تنم هنوز درد می کنه. هنوزم وقتی فکرشو می کنم، خیلی فکرای دیگه میاد تو ذهنم. بدجوری به خیر گذشته.
حالا این وسط تو منو گیر آوردی که دعوام کنی. این وسط فهمیدم که هنوزم برای خیلی حرفاتون نامحرمم. این وسط بازم یه روز دیگه بزرگ شدم. این وسط من بدجوری موندم بین آدمایی که هرکدومشون راجب بقیه بدترین فکرای ممکنو می کنن. می ترسم منم یه وقت مثل اینا بشم. خیلی گرفتاریای خودم کم بود، اینم شد قوز بالا قوز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

خدا!!! بپا یه وقت مرام دونت پاره نشه این همه مرام می زاری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 می 2002

اخیرا کم می نویسم، خیلی کم. دوباره سرم شلوغ شده و تازه دارم می فهمم که این همه مشغله تا حالا بوده و من از کنارشون گذشته بودم. بوده و من با بی خیالی اهمیتی که درخورشون بوده بهشون نمی دادم. وای که اون تعبیر دفتر سپید در مورد پرانتزا چه عالیه. (الآن یادم نمی آد دقیقا مال کی بود. باید سر فرصت آرشیوشو بخونم بیام لینکشو اینجا بزارم.) الآن می بینم که شونصد تا پرانتز بسته نشده دارم، پس بگو برای چی زندگیم دچار ERROR شده بود. کلی پرانتز باز دارم که بستنشون حالا حالاها وقت می گیره. وقت و انرژی. برای بستن بعضیاش خیلی دیر شده. نه اونقدر که دیگه نشه بستش ولی پدرم در میاد تا ببندمشون. فعلا اولین کاری که کردم اولویت بندی پرانتزاست. باید اول مهم تریناشو ببندم. ولی چقدر درس عبرت بود همه اینا برام. درس عبرت شد که خیلی کارا رو دیگه نکنم. خیلی قضایا رو یه جور دیگه پیش ببرم. خیلی حرفا رو نزنم. تو این نه ماه اندازه تمام هجده سال بقیه زندگیم چیز یاد گرفتم.
درس اول : زندگی کن، نذار زندگی کار دستت بده.
درس دوم : از آن مرد دانا دهان دوخته است
که بیند که شمع از زبان سوخته است.
درس سوم : با یه دست شیش تا هندونه که سهله دوتاشم نمی تونی ورداری.
…… و خیلی درسای دیگه که بعدا حتما می گم سر جاشون.
خلاصه اینکه خدا خرو می شناخت که بهش شاخ نداد. ببین اگه می شد پرانتزا رو باز گذاشت و رفت چه گندی می زدم. می بندم همه رو، یه کم زحمت می خواد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

داشتم یادداشتای قدیمی خودمو می خوندم که به زمان پیدایش اسم بخشهای کتاب مستطاب رسیدم.
مربوط می شه به دوازدهم تیر سال هفتاد و نه. یعنی پنج روز بعدش باید کنکور می دادم. یه سری یادداشت بود که روی دیواره تختم نوشته بودم که اصلش حالا تقریبا پاک شده و من نمی تونم خیلیاشو دیگه بخونم چون با مداد نوشته بودم. ولی یه بخشی شو که قابل خوندن بوده قبلا منتقل کردم روی کاغذ. به هر حال این سری یادداشتا همون روزی که گفتم شروع می شه و یه روز بعد از کنکور هم آخریش نوشته شده.
اون اول بالای همه گنده نوشتم : “نظریات عارفانه و نوشته های احمقانه” دورشم یه کادر کشیدم. بعدا یه کادر دیگه اضافه کردم به این کادر که توش نوشتم: “و خاطرات عاشقانه”. به هر حال بدم نمیاد اولین یادداشت روبنویسم.
“الیوم دوازدهم برج سرطان سنه هفتاد و نه، پنج روزی بیشتر تا کنکور نمانده. به گمانم در حال از دست دادن سلامت فکری و روحی خود می هستیم، چون شبها دیر خوابمان می رود که اسن مصیبت بسی برای ملک و مملکت گران آمده. باشد تا کنکور «لعنة الله علیه» را هم بدهیم و از دست همه اینان خلاص شویم.”
یادش بخیر یه زمانی خیلی به نثر قدیمی گیر داده بودم. تو اوجش دوتا تذکره نوشتم که خودم بینهایت باهاشون کیف کردم. ولی بعد از تذکره دوم که شیش ماه پیش بود دیگه هیچی اونجوری ننوشتم. در ضمن به دلیل احترام به آدمای مورد تذکره واقع شده از نوشتنشون اینجا معذورم.
همینو داشته باشین که آخریش اینجوری شروع می شد : ” آن فیلسوف بی بدیل، آن صاحب خط جمیل، آن دودرکننده همیشگی الکترو و ریاضی، آن نابغه دوران حال و ماضی، آن دوستدار گربه های پشمالو، آن آکل گیلاس و آلبالو، آن داننده …..، شیخنا و مولانا …… . گوینده سخنان نیک بود و استاد ممتاز….. بود و صاحب شلوارهای شیک…..” چون طرف بدجوری آشناس مجبورم نصفشو سه نقطه بذارم. ولی شاید یه روزی اون اولی رو که مال یکی از دوستای قدیمیه نوشتم اینجا. هرچند که خودم خیلی ازش راضی نیستم.
ببین توروخدا باز از یه جایی شروع کردم حرف زدنو، از یه جای دیگه سر در آوردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.

به سبک آقای یاوه گو:
خدایا دستت رو از آستین پیکان بیرون بیار و این استقلال رو ببازون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.

اینم متن زیر اون پوستر دکتر مصدق که گفته بودم :
” بکسانیکه وقتی پای مصالح عموم بمیان آید از مصالح خصوصی و نظریات شخصی صرفنظر میکنند بکسانیکه در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تا آنجا که موفق شوند مرد و مردانه میاستند و یک دندگی بخرج میدهند و باز بکسانیکه در راه آزادی و استقلال ایران عزیز از همه چیز خود میگذرند این عکس ناقابل اهدا می شود احمدآباد آبان ماه 1341 دکتر محمد مصدق”
سه تا نکته می زنه تو چشم. اولا که همه کلمات به هم چسبیده نوشته شده اند. دوما از علایم نوشتاری خبری نیست. سوما تو امضاش کلمه دکتر قید شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 می 2002

من دارم آزمایش می شم. خدا داره آزمایشم می کنه که ببینه ظرفیتشو دارم جزو اصحاب کهف بشم یا نه. دیشب قشنگ پونزده ساعت متوالی خوابیدم. حالا شایدم تسه تسه نیشم زده باشه.
یه مورد دیگه هم هست که خواب میاره. یادمه تو تبریز که واسه مسابقات موشها رفته بودیم علی رو یه چیزی نیش زده بود که دستش کلی باد کرده بود. خلاصه رفتیم دواخونه و دستشو نشون داد اونم یه شربت داد بهش، اگه اشتباه نکنم اسمش هیدروکسیزین بود. خلاصه علی خورد و فردا صبحش که از خواب پاشدیم باد دستش خوابیده بود. ما چهار نفر دیگه که دیدیم اینجوریه همون صبح که تازه از خواب بیدار شده بودیم به عنوان پیشگیری!!! هرکدوم کلی از اون شربته خوردیم و کلی هم علی خورد. نتیجه اش این بود که تو کل مراسم افتتاحیه که صبح همون روز بود ما رو صندلیای آمفی تئاتر اونجا خواب بودیم و سخنرانی مهم و پربار!!! پروفسور غفوری فرد رو از دست دادیم. بعدشم رفتیم ناهار خوردیم و این دفعه تو نمازخونه گرفتیم خوابیدیم. که مرحله مقدماتی سه تا از رشته ها رو از دست دادیم.
خلاصه اینکه من هنوز خوابم میاد. چیکار کنم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

دیروز یه سوتی مسخره دادم که هنوزم دارم می سوزم. آخه همه نکته ای که تو مساله بود این بود که بفهمی دوتا خازن جریانشون مساویه پس سری هستن. من اینو نوشتم بعدش ورداشتم یه خازن معادل جاش گذاشتم، فقط عین این خنگا از فرمول خازن موازی استفاده کردم. عجب خری هستما. حالا اونی که صحیح می کنه شک دارم حتی بهم پنج بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.

من این را نیز نمی دانم،
همچون هزاران ندانسته دیگر،
و نیز بر خلاف هزارها دانسته.
فرق این دو فقط در نونی است،
ای کاش نبود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.

و من برگزیده شدم….
و انی بعثت…..
اند آی واز چوزن….
اوند ایش چوست…..
همیشه منتظر روزی بودم که برگزیده بشم و امروز این اتفاق افتاد، ولی نه به پیغمبری بلکه برای رفتن به کنفرانس. فکر کنم برای پیغمبری هنوز باید خیلی صبر کنم. چون خدا جای مسجد منو به توالت رهنمون گشته.
خلاصه این که ایشالا هرکی از این جماعت بلاگر (که ماشالا نصفشون برقی و کامپیوتری هستن) که شهریور بیاد شیراز چشمش به جمال بنده روشن می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.

وای واقعا که هفته خسته کننده ای بود. خیلی از خودم کار کشیدم. هنوزم جون ندارم که بتونم خیلی حرف بزنم یا اصلا بیدار بمونم. ولی بعد از مدتها دوباره از جون کندن لذت بردم. نمی دونم دعا کنم که خدا نصیب کنه یا نکنه، ولی به من که بدجوری خوش گذشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 می 2002

الو؟ این بلاگر قاطی کرده انگار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 می 2002

امروز عصر یه لحظه هوس کردم برم تو مسجد دانشکده با خودم خلوت کنم ولی لامصبا درشو قفل کرده بودن. در ضمن تو این ساختمون جدید مسجد در ورودیش نسبتا نزدیک ورودی دستشویی هاست. به هر حال اینا پیش زمینه بود برای چیزی که عصر تو دفترم نوشتم. (جزو یادداشتهای ابلهانه) :
” و خدا نیز مرا نخواست
و کبوترها نیز از من فرار کردند
و آن گاه فقط دربهای توالت بود
که به روی من باز بود.”
ولی خدا با این کارش واقعا حالمو گرفت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

اگه یه درس تو دنیا باشه که به آدم دید بده و به فکر کردن آدم کمک کنه، الکترومغناطیسه. سه ماه تموم با میدانای الکتریکی کار می کنی تا دستت میاد که از چه راهی می شه مسایلشونو حل کرد یا اصلا چه جوری باید بهشون نگاه کرد بعد یهو میری سراغ میدانای مغناطیسی که یه جورایی یهو باید دیدت عمود بر دید قبلیت بشه. واقعا که معرکه ست. ایشالا خدا نصیب کنه همه حداقل یه دور بخوننش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 19 می 2002

آخ که چه قدر بحث ایدئولوژیک – فلسفی بعد از پیتزا می چسبه بخصوص که طرف بحثت خواص دانشکده در طول اعصار باشن و محلشم صندلی – چمن دانشکده باشه وزمانشم ساعت پنج بعد از ظهر باشه. عجب موجوداتی هستن این خواص دانشکده. با وجود نقطه نظرای شدیدا متفاوتشون، نقاط اشتراک زیادی دارن که باعث شده بتونن دور هم جمع شن خیلی با هم راحت باشن. در واقع اینو می شه تو مختصات قطبی این جوری توجیهش کرد که زاویه هاشون از نظر عددی با هم خیلی اختلاف داره ولی در عمل تو دورهای مختلف دایره روی هم می افتن. جالبیش اینه که تو این بحثا معمولا به نتیجه مشخصی نمی رسیم چون تقریبا همه خیلی وقت پیشا ایدئولوژی خودشون رو پیدا کردن و خیلی سخت تغییرش می دن. در واقع فایده اش اینه که بیشتر با نظرات همدیگه آشنا می شیم. این یه جور آشنایی با تاکید روی موضوعه. یه برنامه هم داریم که آشنایی با تاکید روی شخصه. اینجوری که تو یه جلسه ای یه نفرو می نشونیم روی صندلی و بقیه راجب همه چیز ازش سوال می کنن که نتیجه اولیه اش اینه که با عقاید منحصر بفرد اون یه نفر بیشتر آشنا می شیم. یه فرق دیگه این دوتا برنامه هم اینه که برنامه اول آدماش خواص ترن از برنامه دوم.
هرکی ندونه خیال می کنه ما داریم جامعه شناسی، الهیاتی چیزی می خونیم، نه برق.
(اینم شرح برنامه امروز از زبون حمید)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002