موهام بلند شده و سلمونی لازم دارم. اما آرایشگرم ایرانیه و اصلا توان ذهنی صحبت باهاش دربارهٔ این اوضاع رو ندارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.
خواب دیدم که دارم باهاش تلفنی صحبت میکنم. یعنی جدی جدی خواب شنیدن صدای عزیزامون رو میبینیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:43 نوشت.
سی سال پیش یه همکلاسی داشتیم که فوتبالش خوب بود و ضرب شوتهاش زبانزد. یه زنگ تفریح که داشتیم تو حیاط مدرسه بازی میکردیم، دروازهبان تیم حریف که پریده بود تا شوت اون همکلاسی رو بگیره، افتاد روی آجری که جای تیر دروازه کاشته بودیم و دندونش شکست. بعد از اون ماجرا، گفت دیگه فوتبال بازی نمیکنم و حداقل تا وقتی توی یه مدرسه بودیم بازی نکرد. این روزا برام سواله که چی شد که اون پسر آروم سربهزیر که بابت یه اتفاق غیرعمدی حاضر بود اون طور به خودش سختی بده، تبدیل شد به این آدمی که الآن هست. که به عنوان مثال موفق دخالت آمریکا توی یه کشور دیگه، از لیبی اسم میبره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:40 نوشت.
کمربندا رو ببندیم. به نظر آشوب (chaos) داره شروع میشه و معلوم نیست بعدش چی در انتظارمونه، یا اصلا هستیم که بعدشو ببینیم یا نه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:16 نوشت.
نصفی از شب به جای خواب به این فکر گذشت که «اون که میخواست کمکم کنه، چرا اونقدر با قطعیت دستشو رد کردم؟» و این که آیا این الگوی رفتاری من با همه بوده یا برای اون آدم توی اون زمان و مکان یهو خودشو نشون داده؟ نصف دیگه شب به جلو و عقب کردن ذهنی کلمات همین متن. اسیر کلمهها.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:32 نوشت.
یه نتیجه تصمیم به گذشتن از روبیکن، ضربههای چاقویی بود که پنج سال بعد خورد. تاسی که انداخته میشه، مهرهای که حرکت داده میشه، حرفی که زده میشه، یه ماشین بزرگ رو به حرکت درمیاره. سلسله تصمیمات و حرکات دیگهای رو دنبال خودش داره که دیگه اختیارش دست اون نفر اولیه نیست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:44 نوشت.
توی قطار متروی شلوغ شهر غریب نشسته بودم و به جمعیت نگاه میکردم. یاد اولین باری که توی شهر خودم سوار مترو شدم افتادم و ترکیب همسفرهام. یه بار دیگه بهم یادآوری شد که بازی روزگار چقدر عجیب و غیر قابل پیشبینیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 23:56 نوشت.
نوشته اگه میخواین تو پنجاه سالگی سکته نکنین باید تو بیست سالگی مواظب تغذیهتون باشین. خب لامصب الآن باید بگی؟ ماشین زمانشو تو درست میکنی؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
همینایی که الآن تو توییتر یهو یه نفر از چشمشون افتاده و ریختن سرش، سه سال پیش اگه همین حرفا رو ازت میشنیدن تیکه بزرگهات گوشت بود. از همین موضوع دو تا نتیجه میشه گرفت:
۱- از گله و رفتار گلهای فرار کن.
۲- دیدی گفتم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:16 نوشت.
اون قدر که جلوی آینه وقت گذاشتم که این سبیل قرینه بشه و نشد، میتونستم برم کنکور پزشکی بدم دکتر بشم و درمان سرطان رو پیدا کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:19 نوشت.
به این فصل که میرسیم، دوست دارم واقعا خرس بودم. میرفتم یه گوشهای پیدا میکردم و سه ماه میخوابیدم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:06 نوشت.
درختی که تلخ است او را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوهٔ تلخ بار آورد
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.
امروز صبح بیدار شده میگه: «تصمیم گرفتم بزرگ شدم نویسنده بشم».
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:24 نوشت.
بله عزیزان. کهولت سن اینجوریه که یه روز صبح بیدار میشی میبینی یه ماهیچهای که تا دیروز کار میکرد دیگه جواب نمیده. بعد میری پیش فیزیوتراپ، یه ورزشی بهت میده که بقیه ماهیچهها هم از کار میافتن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.
رسیدم به اونجایی که ۱۲۷ میخونه «بیزارم از همتون، بیزارم از همتون…»
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.
چندهزار کیلومتر دورتر نشستم و با صدای هر موتوری که از خیابون رد میشه یا حتی با صدای ماشین ظرفشویی، نگران حملهٔ جدید از جام میپرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:48 نوشت.
از وقتی شکر ریحتن تو چایی رو قطع کردم، احساس میکنم نصف خوشی روزمرهام پریده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.