توی قطار متروی شلوغ شهر غریب نشسته بودم و به جمعیت نگاه میکردم. یاد اولین باری که توی شهر خودم سوار مترو شدم افتادم و ترکیب همسفرهام. یه بار دیگه بهم یادآوری شد که بازی روزگار چقدر عجیب و غیر قابل پیشبینیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 23:56 نوشت.
نوشته اگه میخواین تو پنجاه سالگی سکته نکنین باید تو بیست سالگی مواظب تغذیهتون باشین. خب لامصب الآن باید بگی؟ ماشین زمانشو تو درست میکنی؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
همینایی که الآن تو توییتر یهو یه نفر از چشمشون افتاده و ریختن سرش، سه سال پیش اگه همین حرفا رو ازت میشنیدن تیکه بزرگهات گوشت بود. از همین موضوع دو تا نتیجه میشه گرفت:
۱- از گله و رفتار گلهای فرار کن.
۲- دیدی گفتم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:16 نوشت.
اون قدر که جلوی آینه وقت گذاشتم که این سبیل قرینه بشه و نشد، میتونستم برم کنکور پزشکی بدم دکتر بشم و درمان سرطان رو پیدا کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:19 نوشت.
به این فصل که میرسیم، دوست دارم واقعا خرس بودم. میرفتم یه گوشهای پیدا میکردم و سه ماه میخوابیدم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:06 نوشت.
درختی که تلخ است او را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوهٔ تلخ بار آورد
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.
امروز صبح بیدار شده میگه: «تصمیم گرفتم بزرگ شدم نویسنده بشم».
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:24 نوشت.
بله عزیزان. کهولت سن اینجوریه که یه روز صبح بیدار میشی میبینی یه ماهیچهای که تا دیروز کار میکرد دیگه جواب نمیده. بعد میری پیش فیزیوتراپ، یه ورزشی بهت میده که بقیه ماهیچهها هم از کار میافتن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.
رسیدم به اونجایی که ۱۲۷ میخونه «بیزارم از همتون، بیزارم از همتون…»
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.
چندهزار کیلومتر دورتر نشستم و با صدای هر موتوری که از خیابون رد میشه یا حتی با صدای ماشین ظرفشویی، نگران حملهٔ جدید از جام میپرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:48 نوشت.
از وقتی شکر ریحتن تو چایی رو قطع کردم، احساس میکنم نصف خوشی روزمرهام پریده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود، ولیک به خون جگر شود
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.
اول خواب دیدم یه جای پرت چند نفر افتادن دنبالم که خفتم کنن و راه فراری ندارم. از خواب پریدم و به زور دوباره خوابیدم. این سری افتادم تو چاه آسانسور. دوباره از خواب پریدم. سری آخر یه جایی مثل سلف دانشگاه بودم که ساختمون آتیش گرفت و همه فرار میکردن. همه جا میسوخت و زیر دست و پا مونده بودم و نمیتونستم تکون بخورم. شانس آوردم صبح شد و ساعت زنگ زد وگرنه معلوم نیست بعدی چی بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:16 نوشت.
یادم نیست کی بود که تو معرفی خودش نوشته بود «در همه کارها ناتمام». حالا من باید بگم «در همه کارها متوسط». هیچ چیز نیست که توش خوب باشم، همش متوسط، متوسطالحال، متوسطالمال، متوسطالبال. این اون وضعی نیست که تو هجده سالگی برای این دوران خودم تصور میکردم. توی اوج امید (بخون توهم) بودم و فکر میکردم همه چیز ممکنه و قراره توی یک یا چند زمینه سرآمد معاصرین و چه بسا اعصار باشم. قرار نبود میانسال میانمایه باشم. حتی همین وضع فعلی هم احتمالا توهم این سن و سال باشه. بیست سال دیگه اگه زنده باشم، میام همینجا درباره امید به متوسط بودن و واقعیت دون بودن مینویسم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.
نشسته بود لب دیوارهٔ کوتاه باغچهاش. گفت به بچهها بگو شب بمونن، پریوش تنهاس. همون سیستم همیشگی. هیچ وقت خودش حرفشو نزنه، همیشه یکی واسطه باشه براش. ولی آخه قربون شکلت، پریوش کجا بود؟ چند ساله که هیچکدومتون نیستین؟ چند هزار سال؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:26 نوشت.
صبح دوش گرفتم، لباس پوشیدم، پیاده رفتم سر کار. وقتی رسیدم شرکت لباسم خونی بود، اون قدر که از سه لایه لباس رد شده بود. اما هرچی روی تنم گشتم هیچ زخمی پیدا نکردم، بگو حتی یه دونه جوش که ترکیده باشه هم نبود. قشنگ عجیبتر از علم شده اوضاع.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.