اینم یه صحنه از صحنه هایی که تو کیش دیدیم:
با یه مینی بوس رفته بودیم هور یا حور. اونجام جای خلوتی بود. وقتی ما رسیدیم از یه وانت داشتن خیلی با ععجله یه سری جنسو خالی می کردن تو یه قایق موتوری بعدم قایقه خیلی سریع راه افتاد و رفت. اینم دیالوگ راننده ما با اون یکی راننده:
– ضیایی کره خر! قاچاق می کنی؟ می فروشمت.
– تو که چیزی ندیدی.
– یه نوار شاد بده بهم که ندیده باشم.
– بیا!
و به این ترتیب فهمیدیم که نوار خاصیت نامرئی کنندگی هم داره.
اینجاشم که دیگه خیلی جالبه:
همون همسفر ما که ذکرش رفت (یه خانوم مسنی بود) رفته پیش اون راننده هه داره باهاش مذاکره می کنه. اونم می گه چارصد و پنجاه بده فردا همین ساعت اینجا باش که ببریمت دوبی! اگه ما نرسیده بودیم و توضیح نداده بودیم که مثل آدمم می تونه بره دوبی نزدیک بود با قاچاقچیا بره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:40 نوشت.
یه داستانی هست که می گه انوشیروان به یه دلیلی با بزرگمهر دعواش می شه و می اندازتش تو زندان بعد که می خواسته از اونجا درش بیاره بزرگمهر ناز می کرده و هر کار می کنن حاضر نمی شه بیاد بیرون تا اینکه یه آدم کم عقل می اندازن تو سلولش که اون بدبخت که واقعا آدم دانا و باهوشی بوده سر یه روز از تو اون سلول در می ره. تو این چار روزی که رفته بودیم مسافرت به لطف یکی از همسفران واقعا درک کردم که اون بدبخت چه عذابی کشیده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.
تو این بیست ساله همه جور فحشو نفرینی شنیده بودم ولی این یکی یه چیز دیگه بود.
قرار شده یه زنی گیرم بیاد که از صبح تا شب تو آشپزخونه و توالت و اینا باشم. تمام مدتم گوش به فرمان باشم. خلاصه اینکه به قول خود نفرین کننده، رسما تبدیل می شم به یه زی زی حسابی.
( تو پرانتز عرض شود که با همه این حرفا و با وجود تنبلی ذاتی من، خودم که فکر کنم آخرشم حرفش راست از آب در بیاد.)
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.
گ. سوتی داده بدجوریم سوتی داده. آدمی که از رو حلالمسائل سوال امتحانی حل کنه همین می شه. برخوردشم خیلی جالب نیست. ما کوتاه نخواهیم اومد. اگه نتونه مارو قانع کنه عواقب این اشتباه بدجوری آبروی حرفه ایشو می بره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:26 نوشت.
واااااااای این یه فاجعه هستش. بدجوری فاجعه اس. اینو ببینین توروخدا. گروهی که خیر سرش ادعا می کنه موفق ترین گروه پاپ داخل ایرانه و نواراش پرفروش ترینان (که اص.لا حالم بهم می خوره از کاراشون.) یه سایت داره که کولاکه. فقط برین نگاه کنین. صفحه اولش یه گزینه داره که آدم از خنده روده بر می شه: “Enter black site or white site” دورنگ طراحی کرده بعد دلش نیومده یکیشو انتخاب کنه. گذاشته به عهده بازدید کننده. از اون باحال تر ولی صفحه کنسرتاشونه که فینگیلیسی نوشته شده. باید جایزه بهترین طراحی سایتو کوبوند تو مغز طراحشون. گروهشونم که دیگه نگو، اندازه یه تیم فوتبال آدم جمع کردن دور هم، اونوقت به شغل شریف تولید آهنگ بندتنبونی اشتغال دارن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.
من باز یه سه چار روزی تهران نخواهم بود. وقی که هستمم که دل و دماغ نوشتن ندارم. خلاصه اینکه یه چند روزی باز عدم وجود منو تحمل کنین. ایشالا وقتی برگشتم حالم جا اونده باشه. فقط قبل از رفتن به توصیه حمید اون قالب نظرخواهی رو که عربی بود، یونیکد کردم. خوش باشین تا بعد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.
بابا ماشالا به این خواص امروز فقط به اندازه انگشتای دست ازشون پیدا می شد تو دانشکده. انگار نه انگار چارشنبه ای گفتن، دانشکده ای گفتن.
خلاصه که یکی دیگه از خواص این خواص بی حالی ذاتی و فراموشکاریه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:44 نوشت.
دارم بازم آزمایش می شم. آدمایی که یه زمانی برام مقدس بودن دارن جلو چشمام کارایی می کنن که اعتقادمو بهشون از دست می دم. وقتی هیچ کس نموند اون وقته که مجبورم خودم قدیس خودم باشم. اون وقته که مجبورم خودم باشم که همه چیزو تعیین می کنه. و این یعنی استقلال، یعنی اعتماد به نفس دوباره.
ولی قبول کن که دیدن اشتباهاتشون و رفتن تقدیسشون برای آدم فرآیند دردناکیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.
کسی یه تعبیر خواب آنلاین سراغ نداره؟ دیشب خواب انگور دیدم. یه عالمه انگور.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:53 نوشت.
یه بازی جالب پیدا کردم. خودمو کشتم تازه مرحله دومش تموم شده. اگه کسی حوصله یه سری معمای کامپیوتری- هکری داره امتحانش کنه حتما. ضرر نمی کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:52 نوشت.
یه چیز باحال الآن از لامپ یاد گرفتم که در مورد منم صادقه. هنوز تو کف این توصیفم.
” گویند ابروانش مشتق پذیر در میانه است.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.
اینم سفرنامه ای که قرار بود اینجا بنویسم:
روز اول :
به تاریخ پانزدهم برج سرطان سنه یکهزارو سیصدو هشتادو یک خورشیدی عازم منزلگه نخست گردیدیم، که ساختمانی بود که دارالعلمش نامیدند. با این قصد که دوی بعدالظهر راکب مرکوبی گردیم مرسدس نام و راهی شویم دیار ارومیه را. که این راکب مهیا نگردیده تا حال که ثلاث و النصف از ساعات گذشته از ظهر می باشد، شرعا و قانونا.
**************
اقا راستش می خواستم بنویسم همشو ولی حسش نمیاد که همشو تایپ کنم، یه چیزاییشم خب اصلا دوست ندارم اینجا بنویسم. برای همین فعلا نمی نویسم تا بعدا که فرصت بشه و مرتبش کنم. فعلا همینقدر داشته باشین که یه هفته حسابی خوش گذشت به ما. بدجوری هم آتیش سوزوندیم. بعدشم که برگشتیم الآن دو روزه که هممون حسابی خوابیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.
DELETED
از این به بعدم کسی حق نداره حرف نا امید کننده تو این یه وجب جا بزنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.
گند بزنن این زندگی نکبتی رو. از دیروز صبح همش خواب بودم تا امروز صبح. بعد یه سر رفتم دانشگاه دنبال نمره هام که معلوم شده تو دو تا درسی که از همه بیشتر ادعام می شد از همه کمتر نمره گرفتم و خلاصه اوضاعم خیلی تعریفی نداره. یکی بخاطر اون کچل رذل بی سواد اون یکی هم به خاطر سرور گیجای دو عالم. حالا از فردا باید در بدر دنبال یه قرون نمره باشم که مشروط نشم. خلاصه اینکه با من حرف نزنین که اعصابم شدیدا خورده. اگرم دیگه ازم خبری نشد معنیش اینه که خودکشیم موفق بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.
ما بر گشتیم ایشالا از چند ساعت دیگه شروع می کنم به دری وری گفتن، هرچند یه هفته هستش که دارم صبح تا شب دری وری می گم. یه سفرنامه هم نوشتم به عنوان سوغاتی. ایشالا هر روزشو یه روز می نویسم اینجا تا یه هفته. فعلا با اجزه برم یه دوشی بگیرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.
این بلاگر فعلا داره مسخره بازی در میاره. منم می خوام برم بخوابم. دیگه فکر نکنم برسم اینا رو دستکاری کنم. این نظر خواهی و قالب من و قالب اون هر ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشین تا هفته دیگه که من برگردم. درضمن ممنون می شم که ایرادای تابلوشو واسم میل کنین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
آخرش نفهمیدیم این نظرخواهی درست شد یا نه. می خوام قبل از رفتنم نتیجه اشو ببینم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.
آقا من ممکنه از فردا تا یه هفته برم مسافرت و از این دست مسایل. البته ممکنه چون ظرفیتشون پر شده من دارم همینجوری سرمو می اندازم پایین و می رم. البته یه وقتم دیدین رفتم و از اون طرف برگشتنم یه ماه طول کشید چون اردو های دانشگاه مهمترین خاصیتشون اینه که هیچ چیزش حساب کتاب نداره. خلاصه اینکه اگه خوبی، بدی دیدین حلال کنین دیگه.
اگر بار گران بودیم رفتیم
وگر نامهربان بودیم رفتیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:08 نوشت.