همه به جرم مستی سر دار ملامت
می میریم و می خونیم سر ساقی سلامت
من اونقد پر عشقم من اونقد پر دردم
که عاشقای دنیا نمی رسن به گردم
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.
تا دیروز مامانم نمی ذاشت نوشابه بخورم می گفت مرض قند می گیری. حالا امروز از عصر مارو بسته به نوشابه. همشم می گه دوای مرضت همینه. روم نمی شه بگم مرضم چیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.
یه آقاهه که تو استرالیا استاد دانشگاه بوده اومده بوده ایران، انگار تو شیرپلا افتاده پایین و مرده. دستش درد نکنه. چون امروز صبح هرچی استاد تو دانشکده ما بود رفته بود تشییع جنازه اش. کلاسامون پرید.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
And I hope that you die
And your death’ll come soon
I will follow your casket
In the pale afternoon
And I’ll watch while you’re lowered
Down to your deathbed
And I’ll stand o’er your grave
‘Til I’m sure that you’re dead
(Masters of war – Bob dylan)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.
خوندن وبلاگ آدمایی که می شناسیشون یه حس دیگه ای داره. بخصوص اگه خودشون آدرسشونو نداده باشن بهت. بخصوص اگه با یه عملیات ضربتی پنج تاشو باهم پیدا کرده باشی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.
بازم یه بحث شبه خواصی (شبه خواصی از اون نظر که بعضیاشون خواص صددرصد نبودن). این دفعه راجب مراسم اعدام پریروز. خوبیش اینه که هیچ کدوممون تفاهم نداریم. اون قدر صدامون بلند شده بود که هرکی رد می شد فکر می کرد شیش نفره داریم با هم دعوا می کنیم. فکر کنم تنها نکته مشترکمون اینه که هیچ کدوممون عقل حسابی نداریم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.
پریروز معارف داشتم. رفتم دانشکده علوم. بعدم یه نیم ساعتی هم از وقت کلاس واسه خودم ول چرخیدم تو محوطه. بعد که با کلی بی میلی رفتم سرکلاس نمی دونم چی بود تو حرفاش که من تمام مدت مثل یه آدم مسخ شده زل زده بودم به دهنش. بعدم که کلاس تموم شد زده بود به سرم که ارشدمو برم الهیات بخونم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
فرض کنین دو سه هفته دیگه تولد یه بابایی باشه که خیلی بهتون نزدیکه و براتون مهمه. کلی برای روز تولدش برنامه دارین. بعد یهو می فهمین که دیگه تا آخر عمرتون تولدشو فقط تو دلتون می تونین جشن بگیرین. چه خاکی تو سرتون می ریزین؟ من که دو سال پیش هیچ خاکی نتونستم تو سرم بریزم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
خدا رو شکر که خانوم آرین برگشت. اون آقاهه که این یکی دو ماهه جاش اومده بود کل پردازشگر مغزش از سه تا ترانزیستور تشکیل شده بود که هیچ کدومشونم هیچ وقت VCC نداشتن.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.
مرگ پلی است بین سکوت کردن و خفه شدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.
بابا پدرم در اومد خدا کنه درست شده باشه. شیش ساعته دارم با موزیک و نطرخواهی کلنجار می رم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:49 نوشت.
امروز تو دو نقطه تهران اعدام در ملا عام داشتیم. یه سری که شاکی بودن که به ترافیک خوردیم و دیرمون شد. یه سری هم که با اعدام مخالف بودن. یکی از دوستان دبیرستان هم می دونم صبح زود بیدار شده بود که بره مراسمو تماشا کنه.
همه اینا به کنار هرکی هرچی می خواد بگه. حقوق بشر و اروپا و آمریکا و اینا به من چه؟ اعدام باید وجود داشته باشه و شدیدا اعمال بشه. آخه اصلا مگه جون یه همچین آشغالایی ارزشم داره؟ همینجوریش خیلی امنیت داریم، دیگه چه برسه به اینکه یه وقت خدای نکرده زبونم لال اعدامم لغو کنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:48 نوشت.
امشب تا صب مراسم بتن ریزون دخترعمه همسایه روبروئیمون ایناست. ما که همینجوریش خواب نداشتیم. بی خواب ترم می شیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.
امروز سر کمربند نبستن مارو گرفتن و واسمون هزار تومن جریمه نوشتن. بعد این مامان بزرگ ما پیاده شده با طرف چونه می زنه سر قیمتش. ما که تو ماشین مرده بودیم از خنده. یارو افسرم کم مونده بود ولو شه کف خیابون. اول هی می گفت اینو بکن دویست تومن. آخر سر طرف بابت ایکه این همه بهش حال داده بودیم جریمه هه رو خط زد نوشت پونصد. یکی از چیزایی که خدا باید قسمتتون کنه دیدار با مامان بزرگ منه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.
ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد دردانگیز پاییز
با محنت گنگ و غریبم واگذارید.
(حمید مصدق- آرزوی نقش بر آب- سالهای صبوری)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.
Who dares to love forever?
When love must die.
(Who wants to live forever – Queen)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.
بابا تا ما میاد حالمون جا بیاد دوباره یه گندی یه جایی بالا میاد. از ایرادای هزار و دویست تا دوست و آشنا داشتن تو یه دانشکده هفتصد نفره همینه دیگه. هرچند اگرم قرار بود جای این همه ده تاشون فقط باشن بازم من همین ده تا دیوونه رو سوا می کردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:51 نوشت.
بابا این یارو نصری دیوونه اس. اول که ساعت یک و نیم اومده سر کلاس پشتشو کرده به ما تا ساعت دو رو تخته شروور نوشته بدون اینکه حتی دهنشو وا کنه یه کلوم حرف بزنه. خیر سرش جلسه اول بود. بعد پشتشو کرد تخته تا سه مخ مارو خورد بدون اینکه دیگه حتی به تخته نگاه کنه. اول به موهای امید گیر داد بعد به سیگاریا. بعد یه قصه هایی گفت راجب لامپای قدیمی که اندازه یه اتاق بودن و آدم می رفته توشون. بعد گفت تکنولوژی اونقدر پیشرفت کرده که الآن تو اینترنت هر خزعبلی که مردم دلشون بخواد می ذارن و هیچ کس پاکش نمی کنه. فکر کنم منظورش از خزعبل این وبلاگ من بود. خلاصه اینکه بدجوری دیوونه اس. من نمی دونم این پیمان چه جوری تحملش می کنه و حل تمرینش می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:50 نوشت.