پوریا! من موندم تو چه جوری می فهمی من کی می خوام بخوابم که درست همون موقع زنگ می زنی.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.
یکی از مهمترین کارا این بود که یه جوری یه مدت از رانندگی زده بشم که جاده چالوس امروز این مساله رو برام حل کرد.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.
من آخرش ورژن ایرانی ناتوردشت رو می نویسم. نقش هولدن هم حتما به خودم می رسه.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:32 نوشت.
Didn’t you read the tale
Where happily ever after was to kiss a frog?
Don’t you know this tale
In which all I ever wanted
I’ll never have
For who could ever learn to love a beast?
[
7 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.
Another beauty Loved by a Beast
Another tale of infinite dreams…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.
به نظر میاد آخرین اشتباه یه جایی اتفاق افتاده و من نفهمیدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.
تو یکی از کلاسا رو دیوار یه کاغذ چسبوندن، نوشته: “آنکه خود را ابدی شناخت، فکر ابد می کند.”
حالا من خودمو بیست و شیش هفت ساله شناختم و فکر همینشم نکردم. کیه که فکر ابد بکنه.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.
فکر کنم قابلیتشو دارم که رکورد ایوب رو بشکونم. حالا ببینم انگیزه اش هست یا نه.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.
آدم سر از کار این آزمایشگاها در نمیاره. قبول، وقتی گلبول قرمز کم باشه خب ممکنه اکسیژن درست حسابی به آدم نرسه. ولی دیگه زیاد بودنش عیبش چیه که زیرش خط قرمز کشیدی!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.
آخه شیکمو! آنفلوانزای شترمرغی گرفتی و بدون کمک دهنت هیچ جوری نمی تونی نفس بکشی. بعد می رسی به یه سری شیرینی کیشمیشی و دوتاشو باهم می چپونی تو دهنت؟ حقته اگه خفه بشی!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:58 نوشت.
اون چیزی که مهمه اینه که بفهمی اون چیزی که مهمه چیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.
خوب که فکر می کنم می بینم تعداد آدمایی که ازشون بدم میاد سر به فلک می کشه. بد اومدن به احتمال زیاد یه مساله دوطرفه اس. به جهنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:22 نوشت.
از استاد الکترونیک 2 هم بدم میاد. دلم می خواد با کلید رو دویست و شیش آبیش بنویسم بی شرفا رو می گیرن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.
از همسایه محضردارمون هم بدم میاد. وقتی بهم می گه عمو، دلم می خواد یه لگد بزنم به فلان جاش که کله اش بخوره به سقف پارکینگ.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.
احساس می کنم از ناظمام بدم میاد. از اون پنج تای اولی. همون پنج تایی که هرروز به یه بهانه ای با خط کش و مشت و لگد می افتادن به جون من و بعدشم ولیمو صدا می کردن که بهش یادآوری کنن چه بچه بی تربیتی داره. همونایی که وقتی یه بچه هفت هشت ساله رو می زدن خیال می کردن قهرمان کاراته شدن. اشتباه می کردن که صداش می کردن. مشکل من اکتسابی نبود. ژنتیکی بود. همیشه با نظم های بشری مشکل داشتم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
به درستیکه آنان که سرشان به سنگ خورد را سنگ بر سر و آن دیگران را خاک بر سر نام نهادیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:45 نوشت.
The lord weeps with me
But my tears fall for you
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.