حالا نمی دونم چه حکایتیه که از وقتی من وقت شوهرم شده، تو فامیل هرکی که دختر داره بلند می شه چند روز میاد خونه ما!
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.
جمله ها. کلمه ها. بعضیاشون، بعضی ترکیباشون خیلی اذیتم می کنن. دردش وقتی بیشتر می شه که آدمای عزیز اون جمله ها رو گفته باشن. عزیزترین ها، ناراحت کننده ترین جمله ها رو می تونن بگن. شاید نباید اینقدر حساس باشم.
نمی دونم خودم تاحالا چندتا عزیز رو با حرفام ناراحت کردم و نفهمیدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.
حالا که قراره آخر و عاقبتمون مثل اون آقاهه بشه، ببینین شاعر در ایام قدیم چی فرموده:
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه
دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه
اونقدر مستم بکن تا من ببینم باز
هرچه عاقل مثل خود دیوونه دیوونه!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.
دیوونگی هم عالمی داره ها. شماها نمی فهمین.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.
هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.
رفته بودیم “حرفه ای ها”. نمایش که تموم شد، یه خانومه که جلوی ما نشسته بود و تمام مدت نذاشته بود هیچی ببینیم، برگشت به بغل دستیش گفت: “اینم مثل هری پاتر بود، وسطش خوابم گرفت”!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.
حدیث داریم که می گه اطلبوا العلم ولو بالزیر باد الکولر!
الآن یه جورایی گردنم خشک شده، کج مونده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:27 نوشت.
اینجا تهران است. صدای وبلاگ آیدین کبیر.
شنوندگان عزیز، ترانه ای که هم اکنون می شنوید Lemon tree کاری از Fool’s garden می باشد و معنا و مفهوم آن این است که ترانه قبلی را دیگر نمی شنوید!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.
داشتم به این مرض باحالی که یاد گرفتم فکر می کردم، یادم اومد که مدتها پیش تو شخصیت یه نفر، یه سری دوره چهار ماهه پیدا کرده بودم. لابد ربط داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.
مغزم یه جوری شده. انگار که تمام دیتای عالم رو ریخته باشن توش، ولی حسابی به هم ریخته باشه. نه اول فریمش معلوم باشه، نه اول بیتش، نه کدینگ منبعش. فقط خودم موندم که عجب حافظه ای دارم. یه خاطراتی یهو یادم میاد که هیچ ربطی به هیچی نداره. یه حرفایی یادم میاد که نگو.
انگار که یه پازل ده میلیون تیکه ای رو انداخته باشن جلوم که درستش کنم، ولی حتی ندونم که آخر کار عکسش چی باید بشه. فقط دارم تیکه ها رو دونه دونه نگاه می کنم و هیچی نمی فهمم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.
Needed elsewhere
to remind us of the shortness of our time
Tears laid for them
Tears of love, tears of fear
Bury my dreams, dig up my sorrows…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
ایول مرض! فکر کنم دیگه این یکی رو دارم: manic-depressive disorder
فقط تا جایی که من از مطالعاتم فهمیدم، فاصله بین اپیزودهای مانیا و افسردگی، چند هفته تا چندماه می شه. در موارد نادر هم نوشته بود به چند روز می رسه. ولی در مورد من، از اونجایی که همیشه باید با بقیه فرق داشته باشم، زمانش در حد چند دقیقه یا حداکثر چند ساعته!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.
به لطف سانسورچی تلویزیون، برانکو طی الارض هم می کنه. رفته بود کنار زمین داشت داد بیداد می کرد، بعد یهو دقیقا تو فریم بعد نشسته بود رو نیمکت و داشت سرشو می خاروند!
این عنایتی هم که باید به جای فوتبال بره تو تیم ملی زشت ترین مردان، اعزامش کنن به مسابقات جهانی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.
یارو کنار خیابون دوطرفه شلوغ که دوتا ماشین هم به زور از کنار هم رد می شن، پارک کرده رفته. بعد که خیابون حسابی بند اومده، با نیش باز اومده و سوار ماشینش می شه. بهش می گم خیلی جای خوبی پارک کردی، نیم ساعته راه بند اومده. هرهر می خنده می گه مطلقا ممنوع نداشت! دلم می خواست پیاده شم حسابی یارو رو بزنم.
یادمه سیاوش به این نتیجه رسیده بود که برای جامعه خطرناکه. منم دارم کم کم درمورد خودم به همین نتیجه می رسم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:51 نوشت.
می گفت وقتی داشتن دایی جان رو می شستن، روی سینه اش چندتا دایره کبود دیده. بعد نتیجه می گرفت که شوک الکتریکی هم بهش دادن. یادش رفته بود که وقتی دایی جان افتاده بود روی زمین و دکترا بالای سرش جمع شده بودن، من اونجا بودم. حتی مراسم تدفین هم کاملا یادمه، چون تو ردیف اول بودم. باز خوبه عقلشون رسیده بود و بچه شیش ساله رو تو غسالخونه نبردن.
بعدم می گن چرا ده ساله ما می ریم بهشت زهرا، تو با ما نمیای؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.
جناب دکتر فرمودن: واه واه. با این دندونا که هیچ کس بهت زن نمی ده.
عرض کردم: خب نده.
دوباره فرمودن: آره جون خودت.
دیگه بهشون نگفتم که ماشالا اونقدر عیب دارم که دندونام قاطیشون گم می شن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.
یعنی اول کدومش به وجود اومده؟ خرابی گسترده دندونام، یا Dentistophobia؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:28 نوشت.