مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 22 اکتبر 2004     

از پریشب تاحالا اقلا ده تا مطلب نوشتم ولی هیچ کدوم رو پست نکردم چون تا می خوام اون دگمه نارنجیه رو فشار بدم، مثل خوره می افته به ذهنم که دلیل من برای منتشر کردن این حزفا چیه؟ حالا مطلبش الزاما خصوصی هم نیست.
وبلاگ چیست
ای یگانه ترین یار؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:44 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 اکتبر 2004     

خیلی شب خوبی بود. یاد اون زمانی افتادم که میرطاهری و نکویی رئیس بودن و ما تو دانشکده هر غلطی که دلمون می خواست می کردیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 اکتبر 2004     

They say it’s mostly vanity
That writes the plays we act
They tell me that’s what everybody knows
There’s no such thing as sanity
And that’s the sanest fact
That’s the way the story goes…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 اکتبر 2004     

شماها آدما خیلی باحالین به خدا. تکلیفی رو که من خودم هنوز ننوشتم، یه نفر هست که بهش برخورده که چرا بهش ندادم از روش کُپ بزنه!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 اکتبر 2004     

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد
دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:24 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 اکتبر 2004     

یه ده دقیقه پیش داشتم تو کوچه سعی می کردم در ساختمون رو باز کنم، نمی دونم چرا هرکاری می کردم کلید تو سوراخ نمی رفت (جارو به دمبش می بست!!) منم تو اینجور شرایط عصبی می شم و کار خراب تر می شه، خلاصه داشتم فکر می کردم که اگه تو این وضعیت اون آقا پلیسه که شبا که ما می خوابیم بیداره (صنعت تلمیحش منو کشته!) سر برسه، یه خط مستقیم روی زمین می کشه و به من می گه روی این خط راه برو. بعد منم الکی تلوتلو می خوردم که بازداشتم کنه. بعد دیگه ماجرا حسابی اکشن و جالب می شد. عین فیلما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:21 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 اکتبر 2004     

Strange days have found us
And through their strange hours
We linger alone
Bodies confused
Memories misused
As we run from the day
To a strange night of stone.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:20 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 اکتبر 2004     

آره خب. اصلا من چشم ناپاک ترین آدم روی زمینم. این پیام از دید تئوری اطلاعات شانون شامل هیچ اطلاعاتی نیست. عوضش اینکه یه نفر بعد از این همه سال دوستی، تازه متوجه این مساله شده باشه، دارای اطلاعات بسیار زیادیه از مرتبه گیگا بایت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:06 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 اکتبر 2004     

یادمه اون قدیما که جوون بودم بابام داشت نصیحتم می کرد، مضمونش این بود که با هیچکس تیریپ نذار مگر اینکه بخوای باهاش ازدواج کنی. آخه این که نشد. حالا گیرم که من بخوام باهاش ازدواج کنم، طرف مقابل هم باید بخواد با من ازدواج کنه یا نه؟
بماند که ما که آیدین کبیر باشیم، از همون ایام صغارت تا الآن هیچوقت فلسفه این نصیحت رو درک نکردیم.
پ.ن. اینکه آیا بهش عمل هم می کنیم یا نه دیگه به خودمون مربوطه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 اکتبر 2004     

این موسیقی جدید آخر موسیقی جات داغونه:
The severed garden
THE doors
آخر فیلم doors اینو پخش می کنه و دوربین روی قبرای پرلاشز می چرخه…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 اکتبر 2004     

زور که نیست! عارف می گه سیستم ورنام تنها سیستم با امنیت کامله، ولی من از سیستم سزار امنیت کامل دراوردم. فردا پس فردا یا از خارجه برام دعوتنامه میاد، یا می برنم تیمارستان.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 اکتبر 2004     

وقتی قیافه آدمای فهمیده رو به خودت می گیری بدجوری حرص می دی آدمو. هنوز خیلی مونده تا بفهمی.
به هر حال یادت باشه فهمیدگی یه جور بیماری ذهنیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:23 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 اکتبر 2004     

می گه هرکاری می کنم آب ریزش دماغم بند نمیاد. می گم عین پطرس فداکار، انگشتتو بکن تو دماغت و همونجا نگه دار. انگار چندان از پیشنهادم خوشش نیومد. نمی دونم چرا.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:20 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 اکتبر 2004     

نه تنها معلوم نیست چه غلطی دارم می کنم، اینکه چه غلطی می خوام بکنم هم معلوم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:19 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 17 اکتبر 2004     

من می گم از این به بعد موقع آموزش رانندگی برای بعضی از خانوما توضیح بدن که فرمون بیشتر از ده درجه هم قابلیت چرخیدن داره! دختره یه ساعت جلو عقب کرد و با هر نیم کلاجش دومتر اومد عقب، که آخرش به من بگه: “آقا می شه بیاین اینو برای من پارک کنین؟!”

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 17 اکتبر 2004     

شیش هشت تا بیست و هشت تا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 16 اکتبر 2004     

به هرکسی که بتونه یه نقطه سالم تو تن من پیدا کنه، مژدگانی داده می شه!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 16 اکتبر 2004     

یادمه اون وقتا یه تیکه هایی از دادگاه اختلاس صد و بیست و سه میلیاردتومنی بانک صادرات رو تو تلویزیون پخش می کردن. یه جاش رفیقدوست، خداداد رو نشون داد و به قاضی گفت: “برین از این آقا بپرسین که حالا آبروی مارو با این لباس اینجا وایستونده!” تا یه ماه با دوستان به این جمله حکیمانه می خندیدیم.
اینم برای اونایی که نمی دونن: فاضل خداداد اعدام شد. رفیقدوست قرار شد حبس ابد بشه. شده بود مسئول تعاونی زندان و انگار خیلی بهش خوش می گذشت، بعدم که عفو بهش خورد و آزاد شد. اگه تو زندان مونده بود تا الآن تازه می شد هشت سال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:25 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 16 اکتبر 2004     

آقای تنبل و بیخیال و هرچه پیش آید خوش آید با خانوم جدی و کوشا و طبق برنامه عروسی کرده بود. چی بگم والا. بدون شرح.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 16 اکتبر 2004     

درخت از روی پای خودش وایستادن خسته شده بود. با تمام وجود ممنون هیزم شکن بود. درختا هم استراحت لازم دارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:18 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002