دوشنبه، 1 نوامبر 2004
تو آزمایشگاه مایکروویو نشسته بودم و داشتم با اون VSWRمتر های احمقانه اش، کار می کردم و عقربه اش تکون می خورد و هرکاریش می کردم ثابت نمی موند که بخونمش. بعد یهو دیدم دامنه نوسانش حسابی زیاد شد. داشتم مات و مبهوت دنبال دلیلش می گشتم که دیدم امید نشسته و دستشو زده زیر چونه اش و داره برای خودش با پیچ اون تضعیف کننده ای که وسط مسیر هست بازی می کنه و کلی هم ذوق کرده. یه بارم اگه مچشو نگرفته بودم نزدیک بود بزنه فرکانس لامپ رو عوض کنه!
واقعا که! مردم هم گروهی دارن، مام هم گروهی داریم.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:12 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 31 اکتبر 2004
هیچ وقت نفهمیدم برای چی دختر عمه مامانم یه تابلو زده تو توالتش و روش نوشته: “آدم شدن چه آسان، انسان شدن چه مشکل”!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 31 اکتبر 2004
ما آخرش نفهمیدیم این بررسی سیستم های قدرت اصلا درباره چی هست. سیلابس رسمی هم انگار نداره. ترم پیش که بطحایی همش راجب پلاسما و حالت گذرا حرف می زد. این ترمم که این یارو داره الکترومغناطیس پیشرفته درس می ده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 31 اکتبر 2004
یادمه برادر بامشاد پهن فر زده بود به ماشین پارک شده و بعد می گفت این پیچید جلوی من!
البته من دوست نداشتم اولین باری که تو یه تصادفی مقصر بودم اینقدر احمقانه باشه، ولی خب همیشه اوضاع اون جوری که ما دوست داریم پیش نمی ره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 30 اکتبر 2004
Let’s spend the night together
I know you want it too
The magic of the moment
Is what I’ve got for you
The heartbeat of this night
Is made to lose control
And there is something in your eyes
That’s longing for some more
Let us find together
The beat we’re looking for
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 30 اکتبر 2004
یعنی داری از دست من فرار می کنی؟ یا همه اینا اتفاقیه؟
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 30 اکتبر 2004
The trash fire is warm
But nowhere safe from the storm
And I can’t bare to see
What I’ve let me be
So wicked and worn…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 29 اکتبر 2004
برین یه کم برای خودتون و هرکی دیگه که می شناسین گریه کنین. آیه نازل نشده که حتما هرکی اینجا رو می خونه باید بخنده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:07 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 29 اکتبر 2004
If you don’t catch me now
I can’t stop falling down
Just one more night and the devil’s got my soul…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:06 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 29 اکتبر 2004
اون زنه که کلی آرایش کرده بود و کنار پیاده رو چمباتمه زده بود و از زور خماری نمی تونست چشمای پف کرده اش رو باز کنه.
اون بچه شیرخواری که تو بغل همون زنه بود…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:02 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 29 اکتبر 2004
دارم فکر می کنم که کار درستی کردم یا نه. جالبه که هنوز یه همچین چیزی برام مهمه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:48 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 28 اکتبر 2004
یه سیستم جدید علاوه بر سیستم گردش خون و دفاعی و عصبی و اینجور چیزا، تو بدن انسان کشف کردم. ولی هنوز نه زیرسیستم هاش معلوم شدن، نه وظایفش و نه طرز کارش. حالا وقتی معلوم شد، می گم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 28 اکتبر 2004
فکر کنم اون بنده خدایی که سر کلاس ملک بغل دستم بود، دیگه امروز سر کلاس کنترل تا مرز خودکشی از خودش ناامید شد.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 28 اکتبر 2004
داشتم دنبال یه کتاب قدیمی می گشتم. در هر کمدی رو که باز می کردم و هر طبقه ای رو که نگاه می کردم تا خرخره پر از کتاب بود. بعد به این نتیجه رسیدم که اگه هر خر دیگه ای جای من بود و این همه کتاب خونده بود، تاحالا واسه خودش یه چیزی شده بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:12 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 26 اکتبر 2004
فکر کنم خاله سوسکه آخرش آقا موشه رو حسابی بدبخت بیچاره کرد. آخه از همون اول نگاهش به زندگی مشترک، مبتنی بر کتک کاری بود.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 26 اکتبر 2004
امروز سرکلاس ملک یه بنده خدایی نشسته بود بغل دست من. اول کلاس گفت من از وقتی اومدم سر این کلاس و بعضیا رو دیدم که چقدر تعطیلن، به خودم امیدوار شدم. بیچاره خودش از اون تعطیلای اساسی بود. مدام داشت سوالای پرت و پلا از من می پرسید و وقتی من جوابشو می دادم، خیال می کرد من تاحالا شیش دفعه مدار رو دوره کردم. بیچاره فکر کنم دیگه از خودش ناامید شد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 25 اکتبر 2004
Don’t wait for the postman
If you’re looking for a letter from me
There won’t be anymore, there won’t be anymore
And don’t sit by your telephone
If you’re waiting on a call from me
There won’t be anymore, there won’t be anymore.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:07 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 24 اکتبر 2004
امروز دقیقا مصادفه با 2.75امین سالگرد وبلاگ نویسی (الکی فسفر نسوزونین، یعنی دوسال و نه ماه). مساله ای که هست اینه که هنوز نمی دونم برای چی وبلاگ می نویسم. حالا دلیلش هرچی می خواد باشه، به این نتیجه رسیدم که دیگه متن به تنهایی جوابگو نیست. از امروز فتوبلاگ من هم افتتاح می شه. هنوز خیلی کار داره تا مرتب بشه، ولی خودم فعلا ازش راضی ام. سیاست اینه که بیشتر از یه عکس در روز نباشه. به هرحال سر زدنش ضرر نداره (اگه تلف کردن وقت رو حساب نکنیم). فقط چون اونجا هنوز کامنت دونی نداره، بی زحمت فعلا اگه نظری دارین پایین همین پست بگین تا یه فکری هم به حال کامنتای اونجا بکنم.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:27 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 23 اکتبر 2004
چی به سرمون اومده؟ چی داره میاد؟ روزگار عجیبیه. باید نشست یه گوشه و طنز تلخش رو تماشا کرد. ولی وقتی خودتم بازیگرش باشی، دیگه همچین چیزی ممکن نیست.
Strange days have found us
Strange days have tracked us down
They’re going to destroy our casual joys
We shall go on playing or find a new town…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:38 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 22 اکتبر 2004
اون زن آلمانیه که تو سیدخندان کتاب فروشی باز کرده
اون پسره که وسط اتوبان افتاده بود و خونش رو آسفالت سرازیر بود
اون پسره که یکی رو دوست داره ولی هیچوقت بهش نمی گه که از دستش نده
آدما…
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.
.............................................................................................