جمعه، 29 اکتبر 2004
اون زنه که کلی آرایش کرده بود و کنار پیاده رو چمباتمه زده بود و از زور خماری نمی تونست چشمای پف کرده اش رو باز کنه.
اون بچه شیرخواری که تو بغل همون زنه بود…
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:جمعه، 29 اکتبر 2004اون زنه که کلی آرایش کرده بود و کنار پیاده رو چمباتمه زده بود و از زور خماری نمی تونست چشمای پف کرده اش رو باز کنه. جمعه، 29 اکتبر 2004دارم فکر می کنم که کار درستی کردم یا نه. جالبه که هنوز یه همچین چیزی برام مهمه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:48 نوشت.پنجشنبه، 28 اکتبر 2004یه سیستم جدید علاوه بر سیستم گردش خون و دفاعی و عصبی و اینجور چیزا، تو بدن انسان کشف کردم. ولی هنوز نه زیرسیستم هاش معلوم شدن، نه وظایفش و نه طرز کارش. حالا وقتی معلوم شد، می گم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.پنجشنبه، 28 اکتبر 2004فکر کنم اون بنده خدایی که سر کلاس ملک بغل دستم بود، دیگه امروز سر کلاس کنترل تا مرز خودکشی از خودش ناامید شد. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.پنجشنبه، 28 اکتبر 2004داشتم دنبال یه کتاب قدیمی می گشتم. در هر کمدی رو که باز می کردم و هر طبقه ای رو که نگاه می کردم تا خرخره پر از کتاب بود. بعد به این نتیجه رسیدم که اگه هر خر دیگه ای جای من بود و این همه کتاب خونده بود، تاحالا واسه خودش یه چیزی شده بود. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:12 نوشت.سهشنبه، 26 اکتبر 2004فکر کنم خاله سوسکه آخرش آقا موشه رو حسابی بدبخت بیچاره کرد. آخه از همون اول نگاهش به زندگی مشترک، مبتنی بر کتک کاری بود. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.سهشنبه، 26 اکتبر 2004امروز سرکلاس ملک یه بنده خدایی نشسته بود بغل دست من. اول کلاس گفت من از وقتی اومدم سر این کلاس و بعضیا رو دیدم که چقدر تعطیلن، به خودم امیدوار شدم. بیچاره خودش از اون تعطیلای اساسی بود. مدام داشت سوالای پرت و پلا از من می پرسید و وقتی من جوابشو می دادم، خیال می کرد من تاحالا شیش دفعه مدار رو دوره کردم. بیچاره فکر کنم دیگه از خودش ناامید شد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.دوشنبه، 25 اکتبر 2004Don’t wait for the postman یکشنبه، 24 اکتبر 2004امروز دقیقا مصادفه با 2.75امین سالگرد وبلاگ نویسی (الکی فسفر نسوزونین، یعنی دوسال و نه ماه). مساله ای که هست اینه که هنوز نمی دونم برای چی وبلاگ می نویسم. حالا دلیلش هرچی می خواد باشه، به این نتیجه رسیدم که دیگه متن به تنهایی جوابگو نیست. از امروز فتوبلاگ من هم افتتاح می شه. هنوز خیلی کار داره تا مرتب بشه، ولی خودم فعلا ازش راضی ام. سیاست اینه که بیشتر از یه عکس در روز نباشه. به هرحال سر زدنش ضرر نداره (اگه تلف کردن وقت رو حساب نکنیم). فقط چون اونجا هنوز کامنت دونی نداره، بی زحمت فعلا اگه نظری دارین پایین همین پست بگین تا یه فکری هم به حال کامنتای اونجا بکنم. [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:27 نوشت.شنبه، 23 اکتبر 2004چی به سرمون اومده؟ چی داره میاد؟ روزگار عجیبیه. باید نشست یه گوشه و طنز تلخش رو تماشا کرد. ولی وقتی خودتم بازیگرش باشی، دیگه همچین چیزی ممکن نیست. Strange days have found us جمعه، 22 اکتبر 2004اون زن آلمانیه که تو سیدخندان کتاب فروشی باز کرده جمعه، 22 اکتبر 2004از پریشب تاحالا اقلا ده تا مطلب نوشتم ولی هیچ کدوم رو پست نکردم چون تا می خوام اون دگمه نارنجیه رو فشار بدم، مثل خوره می افته به ذهنم که دلیل من برای منتشر کردن این حزفا چیه؟ حالا مطلبش الزاما خصوصی هم نیست. چهارشنبه، 20 اکتبر 2004خیلی شب خوبی بود. یاد اون زمانی افتادم که میرطاهری و نکویی رئیس بودن و ما تو دانشکده هر غلطی که دلمون می خواست می کردیم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.چهارشنبه، 20 اکتبر 2004They say it’s mostly vanity چهارشنبه، 20 اکتبر 2004شماها آدما خیلی باحالین به خدا. تکلیفی رو که من خودم هنوز ننوشتم، یه نفر هست که بهش برخورده که چرا بهش ندادم از روش کُپ بزنه! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.سهشنبه، 19 اکتبر 2004من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد سهشنبه، 19 اکتبر 2004یه ده دقیقه پیش داشتم تو کوچه سعی می کردم در ساختمون رو باز کنم، نمی دونم چرا هرکاری می کردم کلید تو سوراخ نمی رفت (جارو به دمبش می بست!!) منم تو اینجور شرایط عصبی می شم و کار خراب تر می شه، خلاصه داشتم فکر می کردم که اگه تو این وضعیت اون آقا پلیسه که شبا که ما می خوابیم بیداره (صنعت تلمیحش منو کشته!) سر برسه، یه خط مستقیم روی زمین می کشه و به من می گه روی این خط راه برو. بعد منم الکی تلوتلو می خوردم که بازداشتم کنه. بعد دیگه ماجرا حسابی اکشن و جالب می شد. عین فیلما. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:21 نوشت.سهشنبه، 19 اکتبر 2004Strange days have found us دوشنبه، 18 اکتبر 2004آره خب. اصلا من چشم ناپاک ترین آدم روی زمینم. این پیام از دید تئوری اطلاعات شانون شامل هیچ اطلاعاتی نیست. عوضش اینکه یه نفر بعد از این همه سال دوستی، تازه متوجه این مساله شده باشه، دارای اطلاعات بسیار زیادیه از مرتبه گیگا بایت. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:06 نوشت.دوشنبه، 18 اکتبر 2004یادمه اون قدیما که جوون بودم بابام داشت نصیحتم می کرد، مضمونش این بود که با هیچکس تیریپ نذار مگر اینکه بخوای باهاش ازدواج کنی. آخه این که نشد. حالا گیرم که من بخوام باهاش ازدواج کنم، طرف مقابل هم باید بخواد با من ازدواج کنه یا نه؟
| ||||