دوشنبه، 11 اکتبر 2004
می گه چرا انتگرالتو شکل زلف یار می کشی؟!
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:دوشنبه، 11 اکتبر 2004می گه چرا انتگرالتو شکل زلف یار می کشی؟! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.یکشنبه، 10 اکتبر 20041- بنده معتقدم که گواهینامه هشتاد درصد از خانوما رو باید باطل کرد و دیگه هم اجازه رانندگی بهشون نداد. یکشنبه، 10 اکتبر 2004خب بهم برخورده. انکار هم نمی کنم. اصلا چرا برنخوره؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:48 نوشت.یکشنبه، 10 اکتبر 2004شاخک هایم را تاب نیاوردند شنبه، 9 اکتبر 2004آخه منی که به طور اتفاقی پنج تا آرشیتکت تو فامیل درجه دومم هست و طبیعتا به همین دلیل اولین نرم افزاری که تو عمرم یاد گرفتم که باهاش کار کنم، Autocad بوده، چه گناهی کردم که باید آخر عمرم برم بشینم سر کلاس و زن فاتحی که حتی بلد نیست رزولوشن مانیتور رو عوض کنه، چه برسه به اتوکد، به خاطر این که شوهرش استاد بوده یهو بیاد و مدرس اتوکد بشه؟ تکنیکای عجیب غریبش و لقمه هایی که دورسرش می چرخونه بدجوری آدمو حرص می ده. از اون بدتر این که بقیه کلاس یه جوری با دهن باز نگاهش می کنن که انگار خود مخترع اتوکد داره بهشون درس می ده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.شنبه، 9 اکتبر 2004سلامت را پاسخ نمی دهند جمعه، 8 اکتبر 2004خب شایدم خیالاتی شدم. یه چیزایی هست که با هم نمی خونن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:44 نوشت.جمعه، 8 اکتبر 2004اینو بخونین. بعد قضاوت کنین. قضیه خیلی کثیف تر و گویا تر از اونه که بخوام اظهار نظر اضافی بکنم. جمعه، 8 اکتبر 2004وقتی Swan رو می بینی، بیشتر از قبل مطمئن می شی که زیبایی ظاهری خیلی از یه ارزش واقعی فاصله داره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:39 نوشت.پنجشنبه، 7 اکتبر 2004انگار مخابراتی های مذکر کلا به دو دسته تقسیم می شن: دزد زباله، دزد ناموس. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:01 نوشت.پنجشنبه، 7 اکتبر 2004از چنگ یه غلط گرفتم، به این گندگی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.پنجشنبه، 7 اکتبر 2004آدما وقتی یه چیزی رو خیلی می خوان و دسترسی بهش ندارن، می رن ادعا می کنن که ازش بدمون میاد. حکایت دست گربه و بوی گوشته. تو هم جزو آدمایی، منم جزو آدمام. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:55 نوشت.پنجشنبه، 7 اکتبر 2004افتاده بودم تو تله. با پای خودم نرفته بودم و ضمنا خیال می کردم همونجائیه که باید باشم. بعد بیخودی دست و پا می زدم. موقع دست و پا زدن الکی حرف هم می زدم. الآن حداقل می دونم جمله ای که تیر خلاصمو زد چی بود. حالا شما فرض کنین باز توهم زده شدم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.پنجشنبه، 7 اکتبر 2004با تقریب خوبی همتون عین همین. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:39 نوشت.چهارشنبه، 6 اکتبر 2004گفت بررسی ها نشان می دهد که از هر صد نوزاد، هشت درصد مبتلا به فلان مرض می شوند. احتمالا اگه ازش بپرسی می گه از هر هزار نوزاد، هشتاد درصد مبتلا می شن! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.چهارشنبه، 6 اکتبر 2004گذشت و گذشت و گذشت. زمین و ماه و خورشید چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن، تا من دوباره شدم همون آدم بده که همه یه جوری تحملم می کنن چون کار دیگه ای نمی تونن بکنن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:49 نوشت.سهشنبه، 5 اکتبر 2004این جور وقتاس که آدم می فهمه هیچ کاری از دستش برنمیاد برای دوستاش. وگرنه تسلیت گفتن که کاری نداره. Needed elsewhere دوشنبه، 4 اکتبر 2004آزمایشگاه مایکروویو هم جای جالبی بود. خود آزمایشگاه که مال عصر آهن به نظر میاد، ولی استادش حتما از عصر پارینه سنگی اومده. هزار بار هم تاکید کرد که مبادا یه وقت توی این ویوگاید ها رو نگاه کنین، ولی نگفت که اگه نگاه کنیم چی می شه. من که شدیدا وسوسه شدم که قبل از تموم شدن ترم یه بار نگاه کنم ببینم توش چیه. ولی واقعا یه چند دقیقه ای که از روشن کردن منبع ها گذشت، سردرد گرفتم. خلاصه اینکه خوشمان آمد. یه مساله دیگه ای که برام پیش اومده اینه که این قادری از اول لهجه داشته، یا تحت تاثیر تشعشعات لهجه پیدا کرده؟! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.دوشنبه، 4 اکتبر 2004دیگه برام مهم نیست که بدونم کی قراره بمیرم. اون کار آخری که می خواستم قبل از مردن انجام بدم هم دیگه اصلا بهش فکر نمی کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:40 نوشت.یکشنبه، 3 اکتبر 2004دم در دانشگاه پلیسه جلومو گرفته و مدارک ماشین خواسته. بعد یه ساعت صندوق عقب رو گشته. بعد پرسید تو داشبورد چیه؟ گفتم هیچی. می گه یعنی دیگه نگردم؟!!! آخر شبی دیگه هیچکس گیرش نیومده بود، می خواست یه جوری هزار تومن از من دربیاره. منم که از این پولا خرج نمی کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.
| ||||