مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

سه‌شنبه، 16 نوامبر 2004     

من خودم دیدم که وقتی تو یه مهمونی، یه نفر درست سر شام می رسه، بهش می گن مادرزنت خیلی دوستت داره. حالا اگه یکی مثل من باشه که هم ظهر و هم شب وسط خیابون یهو دوستان از آسمون نازل بشن و برسوننش به مقصد، کی دوستش داره؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 15 نوامبر 2004     

Skin the sun
Fall asleep
Wish away
The soul is cheap
Lesson learned
Wish me luck
Soothe the burn
Wake me up.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 15 نوامبر 2004     

اون وقتا که ما جوون بودیم وقتی یکی می خواست سیگاری بپیچه، می رفت خودشو هفت سوراخ قایم می کرد که کسی نبینه. امروز یه پسره رو دیدم که داشت وسط خیابون راست راست راه می رفت و سیگاریشو می پیچید. خوبه والا.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 15 نوامبر 2004     

Hey! Pashe! Leave my ears alone.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 14 نوامبر 2004     

دختر بچه هه فوقش سه سالش بود. تو رستوران راه می رفت و بلند بلند می گفت: “آله، آله، دوستت داله، هل لوز، هل شب، فکل یاله”!!!
ما بچه بودیم چه شعرایی می خوندیم، اینا چی می خونن. شکاف بین نسل ها یه همچین چیزیه دیگه. البته من یکی که شخصا با یه آدمی که دوسال از خودم کوچیک تره هم به زور ارتباط برقرار می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:23 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 14 نوامبر 2004     

چگونه آق کوچول در دو حرکت کشته شد
آق کوچول صبح که از خواب بیدار شد می دونست که در دو حرکت کشته می شه.
آق کوچول یه بابای معمولی مدرسه بود، هیچ دلیلی هم نداشت که در دوحرکت کشته بشه.
آق کوچول در دوحرکت کشته شد.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 14 نوامبر 2004     

پول. اونقدر که بتونم هر غلطی دلم خواست بکنم. اونقدر که بتونم کثیف ترین زندگی روی زمین رو برای خودم راه بندازم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 13 نوامبر 2004     

ماشالا همه دیگه حکیم شدن.
یکی از دوستان اعتقاد دارن که: “همه چیز برعکسه”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:32 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 13 نوامبر 2004     

عید فطر پارسال بود؟ عید فطر پارسال بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 12 نوامبر 2004     

I ain’t saying you treated me unkind
You could have done better but I don’t mind
You just kinda wasted my precious time.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 12 نوامبر 2004     

حکیمی از دوستان فرمودن: “پسرجان زمین گرد می باشد. صاف نیست.”
اضافه کردیم: “آری، ولی باید از آن دور بود تا گردی اش را دید.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:57 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 12 نوامبر 2004     

باید استارت زد. ممکنه اولش موتور سرد باشه، ولی کار می کنه. باید استارت زد. از یه جا ساکن موندن خیلی بهتره. خداحافظ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:56 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 12 نوامبر 2004     

به آفتاب لگدی دوباره خواهم زد.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 12 نوامبر 2004     

I ain’t gonna be just a face in the crowd
You’re gonna hear my voice when I shout it out loud.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 11 نوامبر 2004     

می گه بدو برو حموم، دیر شده. می گم حال ندارم، باید برم اونجا یه ربع سرپا باشم. می گه چی بگم والا، فقط خدا به داد زنت برسه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:30 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 11 نوامبر 2004     

یکی از دوستان (که به روح بنده هم اعتقاد راسخ و عملی دارن) از خدا خواستار شدن که تیریپ های بنده، تا سه دوره بنده رو فر بدن. حالا دارم فکر می کنم ببینم دعای خیر کرده یا نفرین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:28 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 9 نوامبر 2004     

Spend your days full of emptiness
Spend your years full of loneliness
Wasting love in a desperate caress.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:46 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 8 نوامبر 2004     

کشف کردم که پژو 206 و موتورسیکلت هردو یه جور اثر روانی روی راننده دارن. چگونگی این اثرگذاری رو هنوز نمی دونم، ولی نتیجه اش اینه که راننده در هردو حالت نسبت به حفظ جون خودش بی تفاوت می شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:39 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 8 نوامبر 2004     

انجمن دفاع ازحقوق پشه ها رفته ازم شکایت کرده. آخه دیروز به یکی که داشته خودشو می خارونده گفتم بره حموم و نقش پشه ها در خارش بدن اون بنده خدا رو نادیده گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 8 نوامبر 2004     

وقتی چشمامو می بندم احساس می کنم تو آب غوطه ور شدم و دارم با حرکت آب تکون می خورم. گاهی وقتا سرم یه طرف می ره و پاهام یه طرف. یه دفعه کش میام، یه دفعه هم فشرده می شم. لابد منم عفونت گوش داخلی گرفتم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:05 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002