جمعه، 10 دسامبر 2004
Oh my friend
We’re older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 9 دسامبر 2004
می گه: “اصلا مگه مهمه؟ بودنش مهم بود ولی نبودنش نه!”
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:29 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 9 دسامبر 2004
باز ما یه چیزی راجب خانوما گفتیم، فوری یه بلایی سرمون اومد. نامردیه والا.
یارو تو یه وجب کوچه با چه سرعتی می خواسته سبقت از راست بگیره، بعدم لیز خورد و زد به در ما. گواهینامه هم نداشت. ماشینش هم پلاک نداشت. بعد رفیقش که بغلش بود پیاده شد و گفت من راننده بودم، همینه که هست. این ماشینم چیزیش نشده فقط پولیش می خواد! بعد یه افسر ابله اومد و کشف کرد که ما مقصر بودیم! بعد از اینکه کلی بهش پیله کردم که آخه یه ماده آیین نامه بگو که من مقصر باشم، یه ساعت فکر کرد و گفت تغییر مسیر ناگهانی داشتی!
به خدا خیلی با این ملت وقیح حال می کنم. بعد به من می گن تو آدم عصبی نامتعادلی هستی.
هرچی هم به خودم می گم که من نباید با هرکی که دیروز گوسفنداشو فروخته و امروز شهرنشین شده، دهن به دهن بشم، بازم به خرجم نمی ره.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:14 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 9 دسامبر 2004
استاد فرمودن: “آدمای ایده آل گرا، همیشه ناموفق می مونن.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 9 دسامبر 2004
خب آخه یه کاری می کنین که آدم مجبور می شه یه چیزی بگه دیگه.
تو این بارون، تو مدرس شمال به جنوب همه ماشینا داشتن با احتیاط می رفتن به جز خانوما که خیال کرده بودن خیلی اتفاقی بوده که یه خط اتوبان کاملا براشون خالی مونده که حسابی گاز بدن!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 8 دسامبر 2004
دوتا آنتن بوقی بستیم سر موجبر ها و از دوتا دستگاه دوطرف آزمایشگاه داریم برای همدیگه سیگنال می فرستیم. بعد مدام می گه: “حواستون باشه جلوی آنتن ها نباشین، تشعشع داره خطرناکه”. انگار ما خودمون تاحالا تشعشع ندیدیم. خیال کرده بود از موج می ترسیم. عوضش تا حواسش پرت می شد ما مشغول آزمایش می شدیم و خواص بازتاب و عبور قسمتهای مختلف بدنمون رو بررسی می کردیم!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 دسامبر 2004
I wish I had an angel
For one moment of love
I wish I had your angel tonight
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 دسامبر 2004
تکلیف آدمو معلوم نمی کنن. اول ترم گفت 19 آذر تعطیله، به جاش شنبه بعدش بیاین. هفته پیش گفت حالا که پنج شنبه دیگه تعطیل نیست، همون پنجشنبه بیاین و شنبه رو لغو می کنیم. بعد پاشده رفته نشسته تو دولت، تصویب کرده که پنج شنبه تعطیل باشه! حالا ما موندیم حیرون که بالاخره کلاس کی تشکیل می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 دسامبر 2004
“انسان چیزی است که از آن فرار می باید کرد.”
چنین گفت آیدین
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 دسامبر 2004
بعد از این همه سال که از ترجیح سیرت به صورت حرف زدم، الآن می بینم که انگار هنوز در بند صورتم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 6 دسامبر 2004
دلم برای خاتمی هم می سوزه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 6 دسامبر 2004
دلتنگستان
“… پطرس، کودک فداکار، در کمال نا اميدی هر روز عاشق می شود، از عشق خسته می شود، خيانت می کند و دروغ می گويد، شايد يک بار ديگر به نامهء اعمالش رسيدگی شود و اين بار جهنمی شود؛ پطرس هر شب در رویای آتش جهنم می خوابد و فردا صبح باز در کنار خيابانهای سرد بهشت بيدار می شود تا يک روز ديگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خيانت کند و باز هم دروغ بگويد. پطرس، کودک فداکار، از دست شيطان هم خسته شده است.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 دسامبر 2004
از روزی که یه دونه از این پنج تومنی جدیدا (که اندازه یه قرونی قدیمیا شده) گرفتم، یه چیزایی یادم میاد که نگو.
اوایل مهر اون سالی که اول دبستان بودم. خوندن رو قبل از مدرسه بلد بودم. پنج تومن پول داشتم (اون وقتا ثروتی بود برای خودش). جلوی بوفه مدرسه که فروشنده اش همون بابای مدرسه بود (جالبه که قیافه اش هنوز یادمه) روی پنجه پاهام وایستاده بودم و داشتم لیست اقلام موجود و قیمت هاشون رو از روی دیوار می خوندم. می خواستم ببینم با این پنج تومن چی می تونم بخورم. اون وقتا هنوز مثل الآن نشده بودم که دخل و خرج برام مهم باشه، می خواستم همه پولم رو خرج کنم. ولی مشکلم این بود که قیمتها رو به ریال نوشته بود و من هیچ نظری نداشتم که ریال رو چه جوری باید به تومن تبدیل کرد. جالبه که حتی روی پنج تومنی رو نگاه نکرده بودم که ببینم نوشته پنجاه ریال. خلاصه یه چند دقیقه ای زل زدم به قیمت ها و نفهمیدم چی می تونم بخورم. آخرش سرمو انداختم پایین و راهمو کشیدم و رفتم و هیچی هم نخوردم. (آخی، بمیرم برای مظلومیت این بچه. یادم باشه وقتی خواستم فیلم اشک آور بسازم، این صحنه رو حتما توش بیارم). حالا که اینا رو گفتم یاد مزه ساندویچ های بوفه افتادم. با نون ساندویچی هایی که از وقتی نون فرانسوی اومده، دیگه پیدا نمی شن. با سوسیس هایی که انگار قسمت اعظمش آرد بود. همین. نه سس، نه خیارشور، نه گوجه.
عجب بچگی ای داشتیم ما. بچه های این دوره زمونه خیلی از لذت های مارو هیچ وقت درک نمی کنن.
خیلی از موضوع دور شدم.
انگار همین دیروز بود که تازه سکه ده تومنی اومده بود. چهارم دبستان بودیم. یادمه به خاطر همین ده تومنیا، با حمید دعوام شد و کار به کتک کاری کشید. چون نمی دونم چرا خیال می کردم وقتی سکه ده تومنی داشته باشیم، معنیش اینه که ارزش پول مملکت بالا رفته، ولی حمید می گفت ارزش پول پایین اومده. (نه توروخدا. الآن کدوم بچه چهارم دبستانی رو می شناسین که اصلا از اقتصاد سر در بیاره یا این چیزا براش مهم باشه؟!)
اول راهنمایی بودیم. ژولی یه دونه بیست و پنج تومنی اورده بود و تو راهروی طبقه دوم، جلوی دپارتمان معارف (این دپارتمان ها هم اختراع آقای ابوترابی بود. یادش بخیر) معرکه گرفته بود. سکه رو به هیچ کس نمی داد. فقط باید کف دستش نگاه می کردیم و ذوق می کردیم. ژولی همیشه می خندید. ولی وقتایی که واقعا خوشحال بود، قیافه اش دیدنی بود. اون روز هم از همون قیافه ها داشت. هنوز یادمه. (یه بار دیگه هم یادمه که برای افتتاح کانال سه، همینقدر ذوق زده شده بود. فکرشو بکنین. کانال سه! الآن چقدر خنده دار به نظر میاد که یه تلویزیونی فقط دوتا کانال داشته باشه. این دوتا کانال هم تنها برنامه بدرد بخورشون، دیدنیها باشه. یعنی یک ساعت در هفته. تازه تبلیغ پفک و ماکارونی هم توی تلویزیون نباشه. عوضش سه تا شخصیت کارتونی باشن که وسط برنامه ها، ده ثانیه پیداشون بشه و دلقک بازی دربیارن).
سوم راهنمایی بودیم. صد ببو سکه های بیست و پنج تومنی رو جمع می کرد و می فروخت به داداشش. دونه ای سی تومن!
خیلی وقت بود که سکه جدیدی نیومده بود که بتونیم چندسال بعدش یاد خاطره اومدنش بیفتیم و منگ بشیم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 دسامبر 2004
می گه ببرم تا خونه اتون برسونمت. می گم نه راه خودتو برو، من سر راه پیاده می شم. می گه آخه گناه داری، مثل یه گنجیشک یخ می زنی. آنگاه اضافه کرد: “البته گنجیشک که نه، مثل کلاغ!”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 دسامبر 2004
خیلی پیرتر از اونم که حوصله این لج بازی های بچه گونه رو داشته باشم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 4 دسامبر 2004
I’ve paid my dues
time after time
I’ve done my sentence
but committed no crime
And bad mistakes,
I’ve made a few
I’ve had my share of sand
Kicked in my face
but I’ve come through
And I need to go on and on and on and on…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 4 دسامبر 2004
بالاخره استاد محترم تربیت بدنی، بعد از اینکه یه ماه مجبورم کرده بود روی آب سر بخورم و سرمو بکنم زیر آب که ترسم بریزه، رضایت داد که من شنا بلدم و گفت از هفته دیگه لازم نیست قاطی بقیه باشی، برو برای خودت شنا کن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 2 دسامبر 2004
منتظر نتیجه دور جدید مذاکرات نشستم. مساله ای که هست اینه که نتیجه هرچی باشه، برای من خوشحال کننده نیست.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 2 دسامبر 2004
من اگه دختر بودم، حتما ACM امسال رو تحریم می کردم. نوشته: “به بهترین تیم که حداقل دونفر آنان دختر باشند جایزه ویژه اهدا خواهد شد.”
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 2 دسامبر 2004
اگه قرار باشه یه بار دیگه زندگی کنم، هرکاری که تا حالا کردم بازم تکرار می کنم، به جز یکی. دیگه غلط می کنم رسم فنی بردارم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:50 نوشت.
.............................................................................................