یکشنبه، 19 دسامبر 2004
Some are born to sweet delight
Some are born to sweet delight
Some are born to the endless night…
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:یکشنبه، 19 دسامبر 2004Some are born to sweet delight یکشنبه، 19 دسامبر 2004این گوگل هم الکی اسم درکرده. یه هفته اس دارم سرچ می کنم: “Papers on cryptography for Aref” ولی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمی کنه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:49 نوشت.یکشنبه، 19 دسامبر 2004اون قدیما ایوبی برای هرکدوم از ما کارگاه نگارشی ها یه کتاب تعیین کرد و گفت یه مدت هیچی ننویسین، فقط اینایی که می گم رو بخونین. برای من دو جلد مجموعه داستانهای کوتاه چخوف رو انتخاب کرده بود. من چون اصولا از ایوبی خوشم نمی اومد، تصمیم گرفتم که از چخوف هم خوشم نیاد. تمام تلاشم رو کردم و موفق شدم که ظرف یه ماه بیشتر از پنج صفحه نخونم. الآن بعد از این همه سال می دونم که چخوف رو دوست دارم. هروقت هم که یه چیزی ازش می خونم یاد اون ماجراها می افتم. شاید اگه حرف ایوبی رو گوش کرده بودم بهتر بود. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.شنبه، 18 دسامبر 2004با کلی تاخیر بلند شدم هلک و هلک رفتم استخر، گفتم یه جوری برسم که حاضر بزنم بعدشم زود جیم بشم. مرتیکه تنبل بی خاصیت برگشته می گه من حوصله ندارم، دارم می رم، تو اینجا بالای سر بچه ها باش، ایرادشون رو رفع کن! خلاصه اینکه من دیگه یه مربی بین المللی شنا شدم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.شنبه، 18 دسامبر 2004آدم یه خبرای مشعوف کننده ای می خونه. خانومه آشپزی بلد نبوده، توسط آقاشون کشته شده. حالا من هی به شما بگم برین آشپزی یاد بگیرین، هی شما گوش نکنین. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.شنبه، 18 دسامبر 2004سالار می گفت هومن گفته که احمدیان ممکنه مارو بفرسته پاکستان. هرچند که اصولا به احمدیان نمیاد که از این ولخرجی ها بکنه، کلی به این مساله خندیدیم که یه بار هم که می خوان ما رو صادر کنن، کشور وارد کننده پاکستان از آب دراومده! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.شنبه، 18 دسامبر 2004بالاخره این لیست وبلاگ نویس های مرتد و ناصبی رو دیدم. کلی از دوستان هم توی لیست بودن. به نظر میومد که طرف از یه وبلاگ شروع کرده و روی همه لینک ها کلیک کرده و لینکها رو دنبال کرده و برای خودش یه لیست جور کرده. هرچی نگاه کردم اسم من تو لیست نبود. یه مقدار افسردگی گرفتم. فکر می کردم معروف تر از این حرفا باشم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.شنبه، 18 دسامبر 2004تا در میان شما هستم به من نیکی کنید و مانند پروانه به دور من بگردید، مبادا که فردا نباشم و پشیمان گردید. که پشیمانی در آن روز سودی ندارد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.شنبه، 18 دسامبر 2004قدیما می گفتم بین عشق و خودخواهی یه مرز باریکی هست که آدم باید سعی کنه تو طرف اول بمونه. الآن می گم که اصلا چیزی به اسم عشق، فقط از خودخواهی سرچشمه می گیره و بس. جمعه، 17 دسامبر 2004Come with me dance, my dear جمعه، 17 دسامبر 2004بالاخره دم خونه ما هم برف اومد. باریدنش قشنگ ترین منظره روی زمینه. کلا زمستون رو دوست دارم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.پنجشنبه، 16 دسامبر 2004یارو (Pless) سال 1977 یه سیستم stream جمع و جور ساخته که کلیدش 180 بیت بوده و دوره تناوبش سی رقمی بوده و دلش خوش بوده که با چارتا دونه شیفت رجیستر عجب امنیتی درست کرده. کلی هم ازش مقاله دراورده و اسم در کرده. شیش ماه بعد یکی دیگه (Rubin) پیدا می شه که یه سوتی کوچولو از کارش می گیره و با کامپیوترای منگل اون موقع، ظرف بیست دقیقه سیستم رو می شکنه. پنجشنبه، 16 دسامبر 2004دردناک ترین صحنه ای که یادم میاد که تو یه فیلم دیدم، اون جایی بوده که مایکل کورلئونه نشسته روی پله های سالن اپرا و جنازه دخترش افتاده اون بغل و دهنشو باز می کنه ولی نمی تونه داد بزنه. فقط دهنشو باز می کنه و زور می زنه و می لرزه. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.چهارشنبه، 15 دسامبر 2004What we’ve got here is failure to communicate… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:10 نوشت.چهارشنبه، 15 دسامبر 2004روزی چهارده ساعت می خوابم. فکر کنم سگ اصحاب کهف گازم گرفته. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:09 نوشت.سهشنبه، 14 دسامبر 2004وقتی فکر می کنم می بینم که توی قدیمی ترین خاطراتی هم که دارم، خودآگاهیم همینقدر بوده که الآن هست. شایدم اسمش خودآگاهی نباشه. مثلا توی قدیمی ترین خاطره ام که مال تولد یک سالگیمه (راه می رفتم ولی به زور حرف می زدم)، دیدم نسبت به خودم همینی بود که الآن هست. نمی دونم چه جوری بگم. یادمه که رفتم توی آشپزخونه و بغل پای مامان وایستادم تا برام سرلاک درست کرد و بعد کاسه اش رو گرفتم و رفتم روی زمین بغل صندلی پدربزرگم نشستم و مشغول خوردن شدم. مثلا الآن که دارم تایپ می کنم می دونم که اونی که داره تایپ می کنه منم و به اراده خودم تایپ می کنم، اون موقع هم می دونستم که خودم دارم اون کارا رو می کنم و ارادی هم هست. آخرشم نتونستم اون چیزی رو که می خواستم، بگم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.سهشنبه، 14 دسامبر 2004حالا من هی بگم که این کلایسترون احمقی که اینجا گذاشتین برق داشت، دست منو سوزوند. هی دکتر اصرار می کنه که نه داغ بوده، خیال کردی برق داره! آخه کدوم گرمایی رو تاحالا دیدین که آدم رو بلرزونه؟! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:30 نوشت.سهشنبه، 14 دسامبر 2004من چه جور جونوری هستم؟ فقط بلدم آدما رو ناراحت کنم. بعدش دیگه خودمو بکشم هم نمی تونم خوشحالشون کنم. دوشنبه، 13 دسامبر 2004امان از دست جوونای این دوره زمونه. وسط خیابون پسره داشت رانندگی می کرد، دختره کامل از رو صندلیش بلند شده بود و داشت باهاش روبوسی می کرد! دوشنبه، 13 دسامبر 2004Young at heart and it gets so hard to wait
| ||||