مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 13 ژانویه 2005     

خیلی جالبه که وقتی داری یه مقاله ای رو می خونی، بفهمی که استاد یه جلسه کامل فقط مقدمه همون مقاله رو بازخونی کرده و اون موقع خیال می کردی چه مطالب مهمی داری یاد می گیری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 13 ژانویه 2005     

کسی اینو یادش هست؟
“و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه”

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 13 ژانویه 2005     

Have you ever been at someplace
Recognizing everybody’s face
Until you realized that there was no one there you knew?

Have you ever buried your face in your hands
Cause no one around you understands
Or has the slightest idea what it is that makes you be?

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:00 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 12 ژانویه 2005     

باز بعد از عمری نشستم پای تلویزیون. یه سریالی بود که سه تا جاهل داشت. اونقدر شخصیت این سه تا احمقانه بود که اعصاب آدم خورد می شد. بعد فکر کردم دیدم هیچ فیلم یا داستان دیگه ای یادم نمی یاد که این قشر رو درست و حسابی تعریف کرده باشه. من که از جامعه شناسی سر در نمی آرم، ولی به نظرم موضوع جالبی برای تحقیق باشن. الآن که تقریبا منقرض شدن، خیلی خوبه که مستند سازی بشن. بالاخره یه پدیده ای بوده که سالها تو جامعه ایران وجود داشته. کسی تحقیق خوبی تو این زمینه سراغ نداره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 12 ژانویه 2005     

خود استاد که سر امتحان نیومده بود. دانشجوی دکتراشو فرستاده بود، یه دانشجو دکترای دیگه هم بود که جلوی من نشسته بود داشت امتحان می داد. بعد اونی که جلوی من بود هیچی حالیش نبود، هی اون یکی رو صدا می کرد و سوالای پرت و پلا می پرسید. نکبتا هی به همدیگه می گفتن آقای دکتر. ای مرده شور اون ریخت بی جنبه اتون رو ببره.
یادمه تو دبیرستان یه دبیر ادبیات داشتیم که دانشجوی دکترا بود. اونم وقتی پلی کپی می داد، بالاش می نوشت دکتر احمدی. اونقدر در و دیوار مدرسه رو با عکس آمپول و “تزریقات دکتر احمدی” پر کردیم که بیچاره از رو رفت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 11 ژانویه 2005     

ولی این هلمن هم یه چیزیش می شده ها. فقط می خواسته هرجور شده DES رو بشکنه که بگه روم کم نشده. ورداشته سال 1980 یه سیستم طراحی کرده که 32 گیگا بایت حافظه لازم داشته. فکر کنم اون موقع کل حافظه ای که توی دنیا بوده رو اگه می ذاشتن کنار هم به یه گیگا نمی رسیده. تازه با همه این حرفا هشت سال و نیم باید دستگاهش کار می کرده تا بتونه سیستم رو بشکنه. خوب شد کسی حرفشو گوش نکرد و دستگاهشو نساخت. بعدم حالا مثلا می ساختن و هفت سال کار می کرد بعد یهو برق می رفت، خیلی حالگیری می شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:08 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 11 ژانویه 2005     

خانم جان بالاخره رفت قاطی افسانه ها، پیش سعدا… خان و شهریار خان و سالار خان.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:28 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 11 ژانویه 2005     

خیر سرمون باید درس می خوندیم. رفتیم دم در به گدا پول بدیم، در بسته شد دو ساعت با یه شلوار کوتاه و یه تی شرت موندیم تو این سرما. تو هشت واحد آپارتمان یه نفر هم خونه نبود. شاعر می گه:
برو ای گدای مسکین در خونه یکی دیگه رو بزن
من دیگه صدسال سیاه بهت پول نمی دم
ولی عجب همسایه های باحالی داریم، روی همه ستونای پارکینگ با خط آدمای مختلف “I love you” نوشته بودن برای معشوقه های مختلف! سردم شده بود پادری یکی از همسایه ها رو انداختم روی پام، به این نتیجه رسیدم که دیگه از جو سرخپوسته که کمتر نیستم، اگه گشنه ام بشه می رم خفاش می خورم. هرچند که اون بنده خدام آخرش مرد.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 10 ژانویه 2005     

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 10 ژانویه 2005     

یادمه یه چیزی بود (نمی دونم مگس بود یا عنکبوت) که نرش بلافاصله بعد از جفت گیری می مرد و ماده هه می خوردش. جالبه که هنوز نسلش منقرض نشده. دارم فکر می کنم که اون موجود مفلوک می دونه قراره چه بلایی سرش بیاد یا نه.
پ.ن.1. می گن یه جور ماهی هم هست که این دفعه ماده توسط نر خورده می شه.
پ.ن.2. یه دفعه نزدیک بود به خاطر رفتار اون ماهیه، دوتا از دوستان طرفدار حقوق زنان بنده رو وسط حقانی از ماشین بندازن بیرون. درحالی که من هیچ وقت بابت رفتار اون عنکبوته چیزی بهشون نگفتم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 9 ژانویه 2005     

خانم جان رو اوردن خونه. گفتن اقلا این لحظه های آخر تو خونه خودش باشه. بیچاره پیرزن. بیشتر از پنج برابر من عمر کرده. من نمی دونم چه جوری حوصله اش سر نرفته. سه ماه پیش که دیدمش معلوم بود رسیده آخرش. الآن مثلا باید ناراحت باشم، ولی نیستم. فقط همش دارم بهش فکر می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:30 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 9 ژانویه 2005     

If you can’t find a partner use a wooden chair
Let’s rock, everybody, let’s rock.
Everybody in the whole cell block
was dancin’ to the Jailhouse Rock.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:00 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 9 ژانویه 2005     

نکنه یه وقت پی 3.15 باشه؟ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 9 ژانویه 2005     

بعضی کارا هست که هیچ وقت نمی تونی آدما رو به انجام دادنشون مجبور کنی. بقیه کارا هم هیچ فرقی با بعضی کارا ندارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 9 ژانویه 2005     

اینترنت تموم شده بود. نشسته بودم داشتم دست و پامو می مالیدم بلکه دردش کمتر بشه. دیگه داشتم فکر می کردم که به کی رو بندازم، که یهو تلفن زنگ زد و دیدم یکی از دوستان برامusername و password به ارمغان اورده. تورو خدا رسوند. دستت درد نکنه.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 8 ژانویه 2005     

انگار یه تخته کم داشتن، داره کم کم جایگاه شایسته خودش به عنوان یه ارزش رو پیدا می کنه.
دینبلی کم بود، این یکی پیدا شده می گه نه تنها عدد پی رو دقیق تر از دینبلی تا پونصد رقم اعشار حساب کردم و بازم 3.14 نشده و 3.15 شده، بلکه مجموع زوایای داخلی مثلث هم اصلا 180 درجه نیست. بعدم گفته “اگر مقدار صحیح پی را بپذیریم، همه محاسبات ما دقیق شده و از بسیاری از سانحه ها مانند برخورد هواپیماها و قطارها جلوگیری می شود.”
بازم جای شکرش باقیه که نمی خواد از تسونامی جلوگیری کنه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:28 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 8 ژانویه 2005     

باز خوبه دادگستری فعلا به دانشگاهایی که خودشون دیش دارن، کاری نداره. اورکات تو دانشگاه باز بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 8 ژانویه 2005     

هر مداری رو که من فقط شکلشو بلد بودم، شکلشو داده بود گفته بود تحلیل کنین. هرچی رو هم که هیچیشو بلد نبودم هم شکل خواسته بود و هم تحلیل!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 ژانویه 2005     

فردا امتحان دارم، اون وقت الآن نشستم دنبال یه الگوریتمی می گردم که بتونم پری که از بالش دراومده رو برگردونم سر جاش!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 ژانویه 2005     

شوهر خاله جان فرمودن: “بجنب. تا عقل رس نشدی وقت داری زن بگیری”!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002