دوشنبه، 17 ژانویه 2005
به من می گه: “بی آشیانه هنگام زندگی، بی گور وقت مرگ.”!!!
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:دوشنبه، 17 ژانویه 2005به من می گه: “بی آشیانه هنگام زندگی، بی گور وقت مرگ.”!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.یکشنبه، 16 ژانویه 2005آخه آدم چی بگه. این آقای بررسی سیستم قدرت دو جلسه کامل وقت گذاشته و معادله نوشته و نوشته و نوشته تا آخرش رسیده به ماتریس ادمیتانس. یه جوری هم برخورد کرده که انگار اصلا ماتریس بیچاره رو خودش کشف کرده. فکر کنم آخرم ازش سوال بده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.یکشنبه، 16 ژانویه 2005– می خوای این گل رو بدم بهت، اینقده واسه من گریه نکنی؟ شنبه، 15 ژانویه 2005این حمید مصدق بیچاره وضعش از حافظ هم خراب تره. شدیدا نامعصوم بوده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.شنبه، 15 ژانویه 2005– مث چی؟ شنبه، 15 ژانویه 2005وای وای وای. عجب سوتی ای داد خانومه تو “در شهر”. من یه ساعت دلمو گرفته بودم داشتم بهش می خندیدم. اگه کسی می خواست قضیه رو بدونه، به خودم بگه. اگه جنبه اش رو داشته باشه براش تعریف می کنم. معیار و ملاک تشخیص جنبه هم خودمم. تمام. جمعه، 14 ژانویه 2005“رمزنگاری برای گروه سنی الف” بالاخره آماده شد. فکر کنم استاد تا مقاله رو ببینه، با کمال میل منو بندازه! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.جمعه، 14 ژانویه 2005باز چند شبه که دارم خواب ماشین و رانندگی می بینم، فکر کنم این دفعه دیگه بمیرم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.پنجشنبه، 13 ژانویه 2005پریروز که توی پارکینگ مونده بودم، یکی از فعالیتای مفیدی که انجام دادم این بود که صحت معادله: “375 دور = 1 کیلووات ساعت” که روی کنتور برق نوشته بود رو بررسی کردم. البته وسطش حوصله ام سررفت ولی فهمیدم که با تقریب خوبی درست نوشته. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.پنجشنبه، 13 ژانویه 2005خیلی جالبه که وقتی داری یه مقاله ای رو می خونی، بفهمی که استاد یه جلسه کامل فقط مقدمه همون مقاله رو بازخونی کرده و اون موقع خیال می کردی چه مطالب مهمی داری یاد می گیری. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.پنجشنبه، 13 ژانویه 2005کسی اینو یادش هست؟ پنجشنبه، 13 ژانویه 2005Have you ever been at someplace Have you ever buried your face in your hands چهارشنبه، 12 ژانویه 2005باز بعد از عمری نشستم پای تلویزیون. یه سریالی بود که سه تا جاهل داشت. اونقدر شخصیت این سه تا احمقانه بود که اعصاب آدم خورد می شد. بعد فکر کردم دیدم هیچ فیلم یا داستان دیگه ای یادم نمی یاد که این قشر رو درست و حسابی تعریف کرده باشه. من که از جامعه شناسی سر در نمی آرم، ولی به نظرم موضوع جالبی برای تحقیق باشن. الآن که تقریبا منقرض شدن، خیلی خوبه که مستند سازی بشن. بالاخره یه پدیده ای بوده که سالها تو جامعه ایران وجود داشته. کسی تحقیق خوبی تو این زمینه سراغ نداره؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.چهارشنبه، 12 ژانویه 2005خود استاد که سر امتحان نیومده بود. دانشجوی دکتراشو فرستاده بود، یه دانشجو دکترای دیگه هم بود که جلوی من نشسته بود داشت امتحان می داد. بعد اونی که جلوی من بود هیچی حالیش نبود، هی اون یکی رو صدا می کرد و سوالای پرت و پلا می پرسید. نکبتا هی به همدیگه می گفتن آقای دکتر. ای مرده شور اون ریخت بی جنبه اتون رو ببره. سهشنبه، 11 ژانویه 2005ولی این هلمن هم یه چیزیش می شده ها. فقط می خواسته هرجور شده DES رو بشکنه که بگه روم کم نشده. ورداشته سال 1980 یه سیستم طراحی کرده که 32 گیگا بایت حافظه لازم داشته. فکر کنم اون موقع کل حافظه ای که توی دنیا بوده رو اگه می ذاشتن کنار هم به یه گیگا نمی رسیده. تازه با همه این حرفا هشت سال و نیم باید دستگاهش کار می کرده تا بتونه سیستم رو بشکنه. خوب شد کسی حرفشو گوش نکرد و دستگاهشو نساخت. بعدم حالا مثلا می ساختن و هفت سال کار می کرد بعد یهو برق می رفت، خیلی حالگیری می شد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:08 نوشت.سهشنبه، 11 ژانویه 2005خانم جان بالاخره رفت قاطی افسانه ها، پیش سعدا… خان و شهریار خان و سالار خان. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:28 نوشت.سهشنبه، 11 ژانویه 2005خیر سرمون باید درس می خوندیم. رفتیم دم در به گدا پول بدیم، در بسته شد دو ساعت با یه شلوار کوتاه و یه تی شرت موندیم تو این سرما. تو هشت واحد آپارتمان یه نفر هم خونه نبود. شاعر می گه: دوشنبه، 10 ژانویه 2005لحظه ای چند بر این لوح کبود دوشنبه، 10 ژانویه 2005یادمه یه چیزی بود (نمی دونم مگس بود یا عنکبوت) که نرش بلافاصله بعد از جفت گیری می مرد و ماده هه می خوردش. جالبه که هنوز نسلش منقرض نشده. دارم فکر می کنم که اون موجود مفلوک می دونه قراره چه بلایی سرش بیاد یا نه. یکشنبه، 9 ژانویه 2005خانم جان رو اوردن خونه. گفتن اقلا این لحظه های آخر تو خونه خودش باشه. بیچاره پیرزن. بیشتر از پنج برابر من عمر کرده. من نمی دونم چه جوری حوصله اش سر نرفته. سه ماه پیش که دیدمش معلوم بود رسیده آخرش. الآن مثلا باید ناراحت باشم، ولی نیستم. فقط همش دارم بهش فکر می کنم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:30 نوشت.
| ||||