مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 28 ژانویه 2005      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 10:00 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 28 ژانویه 2005     

کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد. راستش هیچ وقت این کتاب مارکز رو نخوندم. ولی نمی دونم چرا خیال می کنم سرهنگ رو درک می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 28 ژانویه 2005     

من شاعر نیستم. من نمی تونم احساسمو تو قالب حرفای قشنگ بیان کنم. من تو حرف زدن یومیه ام موندم. ولی این دلیل نمی شه که احساس نداشته باشم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:58 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 27 ژانویه 2005     

I walk a lonely road
The only one that I have ever known
Don’t know where it goes
But it’s home to me and I walk alone

I walk this empty street
On the Boulevard of Broken Dreams
Where the city sleeps
And I’m the only one and I walk alone.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:13 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 27 ژانویه 2005     

نامه فرستاده بودن که آقا اشتراکت تموم شده، بدو بیا تمدیدش کن. منم تمدید نکردم. خودشون دلشون برام سوخته، بازم مجله فرستادن برام!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 27 ژانویه 2005     

زندگی کوتاه تر از این حرفاس. زندگی کوتاهه و ما آدما به جای اینکه یه کاری کنیم که بقیه از این زندگی کوتاهشون لذت ببرن، مدام دنبال یه راهی هستیم که دل همدیگه رو بشکونیم. ما آدمای نفرین شده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:56 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 26 ژانویه 2005     

دلم گرفته است
دلم گرفته است
می روم می خوابم
میهمانی گنجشک ها ارزانی گنجشک ها

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 26 ژانویه 2005     

“چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش”
این طور که از شواهد و قراین برمیاد، منظور شاعر از سفر به درستی مشخص نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 26 ژانویه 2005     

بدین رو سنگ قبرم بنویسن: “هذا من فضل ربی”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 25 ژانویه 2005     

I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 25 ژانویه 2005     

بعد از این همه سال خیالم راحته که یه دلقک واقعی ام. دارم به سرنوشت محتوم همه دلقکا (که افسردگی باشه) دچار می شم.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 23 ژانویه 2005     

سه سال و دو سه روز پیش تو انجمن علمی نشسته بودیم. دبیر که سولو باشه، از من که یه کارمند جزء بودم پرسید که تا حالا وبلاگ دیدی؟ منم گفتم آره یکی دوماه پیش یه دونه(!) دیدم ولی به نظرم چیز جالبی نبود. گفت حالا اینایی که من می گم رو برو بخون، بعد نظرت رو بگو. بعد معلوم شد که خودش سه چهار روزه یکی از همین اسمشو نبر ها راه انداخته و داره تند تند توش مطلب می نویسه. خلاصه اینجوری شد که ما هم شروع کردیم به لاگیدن. امان از رفیق بد و ذغال خوب و اراده ضعیف. امروز شد سه سال. سه سال پرت و پلا گفتم و هنوز بیشتر حرفام مونده! ظاهرا هدف خاصی دنبال نمی کنم، مگر نوشتن هرچی که دوست دارم. البته اوایل خیلی بی پرواتر بودم، ولی الآن هر حرفی رو چندبار دوره می کنم که مبادا کسی ناراحت بشه. ولی بازم خوبه، دوستش دارم این یه وجب وبلاگ رو.
البته همه پست ها مال خودم نیست. حدود چهل تاش کار یه نفر دیگه اس که باید از اونم تشکر کرد. ولی به نظرم تلاش خودم هم خیلی قابل تقدیر بوده. (تواضعش کشته منو!!)

تهیه شده در واحد مرکزی تراوشات
زمستان هشتاد و سه
با تشکر از خانواده محترم رجبی!

[10 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 23 ژانویه 2005     

That’s me in the corner
That’s me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don’t know if I can do it
Oh no I’ve said too much
I haven’t said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 23 ژانویه 2005     

سنت حسنه کنار زدن پرده اتاق با اولین برفی که توی حیاط می شینه، امسال هم ادامه داشت. ولی حیاط هیچ فرقی نکرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:40 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 22 ژانویه 2005     

مثلا دلیل تکاملی اینکه توله آدم اینقدر دیر بالغ می شه، چیه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:07 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 ژانویه 2005     

هی به خودم می گم این حس ششم خیلی وقته کار نکرده، محلش نذار. بازم گوش نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:03 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 ژانویه 2005     

واقعا نظامی غوغا کرده اینجا:
“ملک در خواب خوش پهلو دریده
گشاده چشم و خود را کشته دیده
ز خونش خوابگه طوفان گرفته
دلش از تشنگی از جان گرفته
به دل گفتا که شیرین را ز خوشخواب
کنم بیدار و خواهم شربتی آب
دگر ره گفت با خاطر نهفته
که هست این مهربان شبها نخفته
چو بیند برمن این بیداد و خواری
نخسبد دیگر از فریاد و زاری
همان به کاین سخن ناگفته باشد
شوم من مرده و او خفته باشد
بتلخی جان چنان داد آن وفادار
که شیرین را نکرد از خواب بیدار”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 ژانویه 2005     

می پرسم حالت خوبه؟ یهو بغضش می ترکه و می گه نه اصلا خوب نیستم. می پرسم چی شده؟ عصبانی می شه و می گه به تو ربطی نداره. پاتو اندازه گلیمت دراز کن.
چی بگم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:11 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 20 ژانویه 2005     

When you’re talking to yourself
And nobody’s home
You can fool yourself
You came in this world alone…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 20 ژانویه 2005     

ماشالا باز چند روزه که برق مدام قطع می شه. فکر کنم محاسبات پخش بارشون رو دادن دست یکی که همون سوتی های من سر امتحان رو داره تکرار می کنه. حالا همه اینا یه طرف، اگه بیفتم دوباره باید با اون بطحایی دیوونه بردارم!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:27 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002