جمعه، 4 مارس 2005
برم یه کتاب بنویسم: “شور بیشعوری”
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:جمعه، 4 مارس 2005برم یه کتاب بنویسم: “شور بیشعوری” [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.جمعه، 4 مارس 2005قماربازی که آنچه بودش را بباخته، سرمایه قمار دیگر از کجا میاره؟! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.پنجشنبه، 3 مارس 2005ما همه کردیم کار خویش را چهارشنبه، 2 مارس 2005“اگر به شخصی خیانت شود که به خاطر او به شخص دیگری خیانت شده است، بدین معنا نیست که با آن شخص دیگر از در آشتی درآید… نخستین خیانت جبران ناپذیر است، و از طریق واکنش زنجیره ای خیانت های دیگری را برمی انگیزد که هرکدام از آن ها ما را بیش از پیش از خیانت پیشین دور می کند.” چهارشنبه، 2 مارس 2005یه مسافرتی مثل شمال پارسال لازم دارم. از اون شونزده نفر حتی یه نفر نبود که با من هم زبون باشه. نتیجه اش این شد که یه هفته کامل فکرم فقط مال خودم بود و تنها کاری هم که می کردم فکر کردن بود. بعدشم قرار بود فردای روزی که برگشتیم برم بیمارستان، که با توجه به جونعزیزی ذاتیم خیال می کردم آخرین روزهای فکر کردن رو دارم سپری می کنم! وقتی برمی گشتیم دیگه تکلیفم با خودم معلوم بود. الآنم لازم دارم که از بلاتکلیفی در بیام، ولی فرصت نمی شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.چهارشنبه، 2 مارس 2005قسمت بعدی تعلیمات یه همچین چیزیه: سهشنبه، 1 مارس 2005قراره برای راحت زندگی کردن نوع بشر، تعالیم خودم رو ارائه بدم. سهشنبه، 1 مارس 2005It is hard to hold on سهشنبه، 1 مارس 2005انگار تو خلقت من یه اشتباهی شده. یا باید مرغ می شدم که سنگدون داشته باشم، یا باید گاو می شدم که بتونم نشخوار کنم. یا حالا که شبیه آدم شدم، باید یاد می گرفتم که غذا رو نجویده قورت ندم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.یکشنبه، 27 فوریه 2005Who dares to love forever یکشنبه، 27 فوریه 2005ما نفهمیدیم چرا این سایتا همشون single and looking دارن، ولی married and looking ندارن؟! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.یکشنبه، 27 فوریه 2005پارسال این موقع، پارسال این موقع بود. امسال این موقع، الآنه. ولی هرچی فکر می کنم نمی فهمم سال دیگه این موقع، کِی می شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:34 نوشت.یکشنبه، 27 فوریه 2005بعضی چیزا هست که زمان خودش چندان هم خوشایند نبوده. ولی الآن وقتی بهش فکر می کنی اصلا ناراحت نمی شی. حتی دلت براش تنگ شده. مثلا آخرین باری که توی دعوا اونقدر کتک خوردم که سر و صورتم خونی شد، هشت سال پیش بود. یادش بخیر. بچه های کلاس 106 جمع شده بودن دور کلاس و داشتن من و سیامک رو تماشا می کردن. جدا کردن دونفر که دارن با هم دعوا می کنن، یه رسم خیابونیه که خوشبختانه تو دبیرستان ما وجود نداشت. آخرش هم به خوبی و خوشی از هم جدا شدیم و من رفتم تو دستشویی که خون ها رو بشورم. به همین راحتی. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:32 نوشت.شنبه، 26 فوریه 2005مث یه کوه بلند شنبه، 26 فوریه 2005گفتیم از شر کنکور که خلاص بشیم، می ریم هرچی خلاف تو دنیا هست مرتکب می شیم و خلاصه یه دلی از عزا در میاریم. به همین مناسبت همینجوری که داشتیم پیاده تو شهر می چرخیدیم، از همه چراغای قرمز رد شدیم و روی چمنای هرجایی که تابلوی لطفا وارد باغچه نشوید داشت، قدم زدیم. بعد رفتیم موزه پول و یه ساعت مسخره بازی دراوردیم که احتمالا همین روزا تلویزیون فیلم دوربینای امنیتی موزه رو، به عنوان جدیدترین و بهترین فیلم سه کله پوک براتون پخش می کنه. بعدش چون خسته شده بودیم رفتیم کنار چهارراه لب جدول نشستیم و به مردم آدرس اشتباه دادیم! یه آدرس درست هم دادیم که برای خودمون ذخیره آخرت جور کرده باشیم. آخرشم رفتیم تو پارک نشستیم و پرت و پلا گفتیم، تا بالاخره حوصله امون سر رفت و رفتیم خونه. ماشالا کار خلافمون هم شکل آدمیزاد نیست. چهارشنبه، 23 فوریه 2005The element of uncertainty or chance looms large in engineering. Good luck is rare, varying degrees of bad luck are the norm. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.یکشنبه، 20 فوریه 2005آدمی که این قدر راحت می میره، باید راحت زندگی کردن رو هم یاد بگیره. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.جمعه، 18 فوریه 2005مرگ همین بغل گوشمون منتظر نشسته. هیچ جوری نمی شه جلوش رو گرفت. هیچ جوری هم نمی شه ازش باخبر شد. چه فرقی می کنه؟ دو نفر دیگه هم رفتن. به همین راحتی… [11 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.جمعه، 18 فوریه 2005می دونم که پشت اون لبخند و سکوت، یه حرفی رو قایم کرده بود. یک ساله که دارم بهش فکر می کنم و نمی فهمم که چی می خواست بگه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:06 نوشت.جمعه، 18 فوریه 2005یه کتاب باید بنویسم به اسم “هزار و یک دلیل برای نفرت از الکترونیک”. بعد از شیمی، مزخرف ترین درس دنیاس. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:19 نوشت.
| ||||