دوشنبه، 14 مارس 2005
و اما دیروز. ظرف سماقی که خودم درشو باز کرده بودم، چپه شد تو غذای خودم. یه گوشی موبایل از دستم افتاد و دو متر پایین تر خورد زمین. یه MP3 player رو شکستم. روی یه بخاری نشستم و بعد احساس کردم کم کم دارم می سوزم…
همین دیگه! بازم بگم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 14 مارس 2005
بار اضافه ای روی شونه های نحیفش نخواهم بود.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 12 مارس 2005
فکر نمی کنم تمام شکنجه های جسمی، به اندازه سه بار انکار پطرس اذیتش کرده باشن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 12 مارس 2005
تو صبحانه به این مصاحبه لینک داده بودن. گفتم یه نگاهی بندازم. چرت و پرت که زیاد گفته پسرک. یادم افتاد چند تا شماره از “روایت” که ضمیمه فصلنامه سازمان بود رو هنوز دارم. گشتم و پیداشون کردم و بعد دنبال اون داستان کذایی “ارمیا” گشتم که تیکه تیکه چاپ می شد. نکته بسیار جالب این بود که داستان اصلا به اسم رضا امیرخانی نبوده و به اسم امیر حمزه زاده چاپ می شده. به هرحال چیز مزخرفی بود. اون موقع نمی خوندمش، الآن هم برام اهمیت نداره که چی نوشته. ولی دوست دارم بدونم بالاخره نویسنده اش کی بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 12 مارس 2005
من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:19 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 12 مارس 2005
زندگی بدون romance هم به درد لای جرز می خوره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 مارس 2005
این دو روز به خاطر ضرورت کاری (حماقت موجود توی این ترکیب منو کشته) اونقدر پشت بوم دیدم که نگو. به جرات می گم خونه ای نبود که آنتن ماهواره نداشته باشه. واقعا به صدا و سیمای دولتی ایران، بابت موفقیت بی نظیرش در حروم کردن پول مملکت، تبریک می گم. حالا اصلا مسایل جامعه شناختی مربوطه به کنار.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 مارس 2005
یه جوری تو اخبار می گن: “آمریکا به طور یک جانبه تحریم ایران را تمدید کرد”، که انگار قرار بوده بیاد باهاشون مشورت کنه و دوجانبه تحریم ایران رو تمدید کنن.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:40 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 مارس 2005
Your ocean pulls me under
Your voice tears me asunder
Love me before the last petal falls.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:47 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 10 مارس 2005
دراز کشیده بودم که از دور دورا یه صدای عجیبی شبیه بوق شنیدم. یه لحظه فکر کردم صوراسرافیل که می گن، همینه.
***
اسرافیل حوصله اش سر نمی ره؟ این همه سال علاف شیپور به دست وایسته یه گوشه که یه زمانی که معلوم نیست کی می رسه، دوبار فوت کنه و بعد بازنشسته بشه.
***
حالا اومدیم و وقتش که رسید، شروع کرد به فوت کردن و هیچ صدایی از شیپورش در نیومد. نباید هر سازی رو یه بار امتحان کرد که ببینی صداش در میاد یا نه؟
***
خب می گیم صداش در میاد. قبول. تمرین چی؟ می خواد برامون تمرین نکرده بنوازه؟ تعداد شنونده هاش یه رکورد تاریخیه. از کجا معلوم که نفسش کم نیاد؟
***
عجب خرتوخری بشه تو صف حسابرسی، اون وقتی که دومین شیپور هم زده بشه. بیچاره مایی که باید تو صف ایرانیا باشیم. صف که چه عرض کنم. خدا کنه اقلا زیر دست و پا نمونیم.
***
من یکی که به کمتر از چهل تا حوری رضایت نمی دم. دستپختشون هم باید خوب باشه. گفته باشم.
***
حالا خودمونیم، من که جهنمی ام. گرما رو هم که هیچ جوری نمی تونم تحمل کنم. کاش اقلا بتونم به خاطر فامیلم گولشون بزنم و خیال کنن من سید بودم. فکر کنم زمهریر تحملش راحت تر باشه.
***
بعد از قطع شدن صدای بوق، کلی فکر کردم که زنده ام یا مرده. مرده گی رو تاحالا تجربه نکردم، پس نتونستم نتیجه گیری کنم. غلت زدم و خوابیدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 9 مارس 2005
یاد کرکس هایی می افتم که تو ارتفاع زیاد، دور طعمه در حال مرگ می چرخن. فکرای جورواجور توی سرم همون جوری می چرخن. کرکس ها حرکاتشون رو با صدای Barber of seville که از دور میاد، هماهنگ کردن.
انتظار چی رو می کشم که کرکس ها رو منتظر نگه داشتم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 9 مارس 2005
دانشجوهای ارشدی که سر کلاسام می بینم حالمو به هم می زنن. یه مشت آدم که فکرشون رو مهار زدن و افسارشو دادن دست یه استاد از خودشون نادون تر. خیلی هم به این وضعیتشون افتخار می کنن. حتی همدیگه رو مهندس صدا می کنن. هاه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 8 مارس 2005
حالا من نمی خوام نام ببرم، ولی یه سری از این دوستان هفتاد و نهی امروز رفتن یه همچین چیزی چسبوندن روی در جهاد:
” به علت فوت عمه کتی جهاد اینا، تا اطلاع ثانوی آدامس خود را به زنگ طبقه بالا بچسبانید”
البته این جهادیا آدمای بی جنبه ای هستن، ظرف کمتر از نیم ساعت کاغذ بیچاره رو کندن!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 7 مارس 2005
Let this nakedness be my birth.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 7 مارس 2005
امروز توی آزمایشگاه مدار مخابراتی، به طرز ماهرانه ای یه آشکارساز برق شهر ساختیم. ولی ملک اصلا خوشش نیومده بود. می گفت باید آخرش بعد از اون دتکتوره، یه پیام سینوسی یک کیلوهرتزی بگیرین، ولی مال ما پنجاه هرتز بیشتر نبود.
ساعت قبلش هم کلی از دست این دکتر تحصیل کرده انگلیس خندیدیم که به exponential می گفت expetansiel. آدم یاد حضرت دکتر مهنوش معتمدی آذری عضو شورای شهر تهران (ایضا تحصیل کرده انگلیس) می افته که به همسایگی می گه neverhood!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 7 مارس 2005
ما که سر از کار این خانوما در نیاوردیم. خانومه رفته دادگاه تقاضای طلاق کرده، گفته من از شوهر زن ذلیل خوشم نمیاد!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 5 مارس 2005
So much to live for, so much to die for
If only my heart had a home
Sing what you can’t say
Forget what you can’t play
Hasten to drown into beautiful eyes
Walk within my poetry, this dying music
– My loveletter to nobody.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:39 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 5 مارس 2005
تعالیم، قسمت سوم:
نذار کسی برات برنامه ریزی کنه. برنامه زندگیت رو خودت بریز.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:37 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 4 مارس 2005
علی سوئیت کما، قبل از تعطیل کردن وبلاگ:
سخت است در بستر آغوش او زمزمه های آهنگین و عاشقانه اش را بشنوی و در چشمانش نوشته ای را روخوانی کنی که خیره به تو میگوید:
” عزیزم در آغوش من نمیر که سنگینی لاشه سنگینت را نمیتوانم برتن خود تحمل کنم.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 4 مارس 2005
چرا این جوری شدم؟ برای کارای پیش پا افتاده وقت ندارم و برای کارای مهم حوصله.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
.............................................................................................