دوشنبه، 21 مارس 2005
اوه! اگر بدانی چه خردرخری است این سال هشتاد و چهار.
از هفته آخر اسفند می توانستی از آن سبزالو ها که می گویند نوبر بهار است، بخری. بلافاصله بعد از تحویل سال هم سی ام اسفند هشتاد و چهار از راه رسید. ظهر اول فروردین هم همه رستوران ها تعطیل بود. دست آخر هم جایی که باز بود می گفت باید از قبل رزرو می کرده بودی. همه چیز متحول گشته. حتی کردستان جنوب هم افتتاح شده. چند نفر هم در این دید و بازدیدها گفتند ماشالا آیدین خان چه بزرگ شدی. حال آن که من سال هاست که همین قدری موندم. عجب خردرخری است.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:41 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 20 مارس 2005
بعد از این همه سال حتما این شب عیدی باید این جوری می شد که از فردا هرجا می ریم همه بهم بخندن؟ تمام صورتمو موقع اصلاح زخم و زیلی کردم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:23 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 19 مارس 2005
امان از دست این ماهی قرمزای احمق. هوس کردم یه بسته پودر ژله بردارم و با یه لیوان آب جوش و یه لیوان آب سرد قاطی کنم و خوب هم بزنم. بعدش یه دونه از این ماهی قرمزا بندازم توش و بعد کاسه رو بذارم تو یخچال. علاوه بر این که یه دسر کاملا خلاقانه ایجاد می شه، می خوام ببینم تکلیف ماهیه چی می شه!
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 19 مارس 2005
دیشب خیلی شب خوبی داشتم. دست هر کسی که توش نقش داشت درد نکنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:34 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 17 مارس 2005
Mama take this badge off from me
I can’t use it anymore.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 17 مارس 2005
بیجه رو اعدام کردن. بیشتر از این که جانی باشه، خودش یه قربانی بود. حداقل خوبیش این بود که بعد از این که کارش تموم می شد، بچه بیچاره رو می کشت و این جوری احتمال این که اون بچه هم یه روزی تبدیل بشه به یکی مثل خودش، از بین می رفت.
روزنامه هم که با کلی آب و تاب ماجرا رو تعریف کرده. نوشته موقع شلاق زدن مردم تشویق می کردن و خواستار محکم تر شدت ضربه ها بودن. نوشته بعد از هفتاد و یکمین ضربه، بالاخره از شدت درد نشسته روی زمین. به نظر من که مقاومتش جای تشویق داره. بعدش نوشته که بعد از بیست ثانیه آویزون بودن، جون داده و مردم همه دست زدن و درخواست کردن که با جرثقیل تکونش بدن که مردم ذوق کنن. خشونت این صحنه واقعا کم نظیره. احتمالا تا چند سال دیگه توی مراسم اعدام، مثل “فارنهایت 9/11” مردم Burn motherfucker, burn می خونن. البته روزنامه ها می نویسن که مردم شعار “بسوز لعنتی، بسوز” سر دادن.
پ.ن. بدم نمیاد که دفعه بعد که اعدام در ملا عام باشه، برم تماشا کنم. دیدن جون کندن یه آدم بالای جرثقیل می تونه تا آخر عمر روی ذهنم اثر بذاره. ولی واقعا نمی دونم چه جور تاثیری از آب در میاد.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:37 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 17 مارس 2005
کامپیوتری که خود به خود reset می شه رو باید با چکش خورد کرد. آدمی که چیزی رو save نمی کنه رو باید با تبر تیکه تیکه کرد. از صبح تاحالا بیست و پنج صفحه چیز نوشته بودم، همش پرید!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:08 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 16 مارس 2005
تو فکر می کنی که نخواستم. خودم فکر می کنم که نتونستم. یکی یا هردوی ما اشتباه می کنیم.
شاید اون طور که باید نخواستم که نتونستم.
به هرحال از امروز سعی می کنم که بخوام و بعدشم سعی می کنم که بتونم.
پ.ن. دو سه تا مساله قلقلک دهنده موند که دوست دارم بپرسم. باشه برای بعد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 16 مارس 2005
I used to bring you sunshine
Now all I ever do is bring you down
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 14 مارس 2005
تصمیم گرفتن، همیشه سخت ترین کار روی زمینه. البته تصمیمایی که فکر و دلیل لازم دارن، وگرنه که خودم روزی هزارتا تصمیم می گیرم یکی از یکی دیمی تر.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 14 مارس 2005
و اما دیروز. ظرف سماقی که خودم درشو باز کرده بودم، چپه شد تو غذای خودم. یه گوشی موبایل از دستم افتاد و دو متر پایین تر خورد زمین. یه MP3 player رو شکستم. روی یه بخاری نشستم و بعد احساس کردم کم کم دارم می سوزم…
همین دیگه! بازم بگم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 14 مارس 2005
بار اضافه ای روی شونه های نحیفش نخواهم بود.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 12 مارس 2005
فکر نمی کنم تمام شکنجه های جسمی، به اندازه سه بار انکار پطرس اذیتش کرده باشن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 12 مارس 2005
تو صبحانه به این مصاحبه لینک داده بودن. گفتم یه نگاهی بندازم. چرت و پرت که زیاد گفته پسرک. یادم افتاد چند تا شماره از “روایت” که ضمیمه فصلنامه سازمان بود رو هنوز دارم. گشتم و پیداشون کردم و بعد دنبال اون داستان کذایی “ارمیا” گشتم که تیکه تیکه چاپ می شد. نکته بسیار جالب این بود که داستان اصلا به اسم رضا امیرخانی نبوده و به اسم امیر حمزه زاده چاپ می شده. به هرحال چیز مزخرفی بود. اون موقع نمی خوندمش، الآن هم برام اهمیت نداره که چی نوشته. ولی دوست دارم بدونم بالاخره نویسنده اش کی بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 12 مارس 2005
من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:19 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 12 مارس 2005
زندگی بدون romance هم به درد لای جرز می خوره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 مارس 2005
این دو روز به خاطر ضرورت کاری (حماقت موجود توی این ترکیب منو کشته) اونقدر پشت بوم دیدم که نگو. به جرات می گم خونه ای نبود که آنتن ماهواره نداشته باشه. واقعا به صدا و سیمای دولتی ایران، بابت موفقیت بی نظیرش در حروم کردن پول مملکت، تبریک می گم. حالا اصلا مسایل جامعه شناختی مربوطه به کنار.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 مارس 2005
یه جوری تو اخبار می گن: “آمریکا به طور یک جانبه تحریم ایران را تمدید کرد”، که انگار قرار بوده بیاد باهاشون مشورت کنه و دوجانبه تحریم ایران رو تمدید کنن.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:40 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 11 مارس 2005
Your ocean pulls me under
Your voice tears me asunder
Love me before the last petal falls.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:47 نوشت.
.............................................................................................