سهشنبه، 5 آوریل 2005
ببین توروخدا. هفته اول اسفند یه مشت تکلیف برامون تعیین کردن. تاریخ تحویلش هم بلافاصله بعد از تعطیلات نبوده و اولی رو باید فردا تحویل می دادیم. اون وقت من تازه الآن نشستم ببینم اصلا موضوع درس چیه، که بعدش برم سراغ پیک شادی!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 4 آوریل 2005
خسته ام. جامعه انسانی چیز مسخره ایه. دوست دارم واسه خودم زندگی کنم.
تو غار برو نیستم، ولی بالای درخت که می تونم برم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 4 آوریل 2005
چند دقیقه پیش، تلفنی تهدیدم کردن که منو می دزدن. سه بار پشت سر هم زنگ زد. یه آقایی بود که لهجه داشت. نمی دونم کجایی، ولی ترکی و مشهدی و اصفهانی و یزدی و لری نبود. ادعا می کرد اسمش سیاح می باشد و از کرج زنگ می زنه. به من هم می گفت پسر جون! بدبختانه caller ID ندارم، شماره اش رو نمی دونم. ولی مخابرات باید بتونه شماره اش رو پیدا کنه.
اینا رو گفتم که اگه یه وقت واقعا منو دزدیدن، یه سرنخایی داشته باشین.
پ.ن. هرکی فکر می کنه دارم خالی می بندم، خیلی خره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 4 آوریل 2005
invis برو
invis بیا
که گربه شاخت نزنه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 1 آوریل 2005
اینحوری که بوش میاد، جناب پاپ داره زرتشون قمصور می شه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 1 آوریل 2005
یه سوال: توی رفراندوم، جمهوری اسلامی برای تائید شدن به چند درصد آرای مردم احتیاج داشت؟
یه سوال دیگه: اگه رای نمی اورد، تکلیف چی بود؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:27 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 1 آوریل 2005
And when the time has come
I will look back and see
Peace on the shoreline
That could have been me.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:04 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 1 آوریل 2005
بابا ماشالا به این جماعت دوستان سحرخیز. همین امروز ساعت یازده، به دونفرشون زنگ زدم که هردو با تلفن من بیدار شدن!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 31 مارس 2005
If I told you that I loved you
You’d maybe think there’s something wrong
I’m not a man of too many faces
The mask I wear is one
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 31 مارس 2005
داشتیم با اون بردبورد (چقدر خنده دار می شه فارسیش!) مسخره آز مدارمخابراتی (که قرار بود گیرنده AM باشه و هیچ وقت نشد) تو دانشکده راه می رفتیم، که یکی از دوستان پرسید این چیه؟ من برگشتم الکی گفتم رادیو قرآن! دوستمون ماشالا هزارماشالا سوالی که براش پیش اومده بود، این بود: “کدوم سوره؟!”
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:27 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 31 مارس 2005
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 31 مارس 2005
می گه دنبال یه دختری می گردم که خیلی باشعور باشه. چند دقیقه بعد گفت می خوام طرز فکرش مثل خودم باشه. نمی دونم چرا وقتی براش توضیح دادم که نمی شه یه آدم هم مثل اون فکر کنه و هم باشعور باشه، بهش برخورد!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 30 مارس 2005
یه ایمیل قدیمی پیدا کردم که نویسنده، اولش نوشته: “آقا آیدین! با توجه به وبلاگتون مشخصه که شما استاد شوخی و خنداندن مردم هستید.” بعدش هم یه سری خواسته مطرح کرده که مثلا من باید اجابت می کردم.
بعد رفتم نوشته های حوالی اون تاریخ رو خوندم، آدم دلش کباب می شد. محض رضای خدا یه کلمه خنده دار هم توش پیدا نمی شد. کلی از دست نویسنده نامه خندیدم. واقعا که!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 30 مارس 2005
– اما منی که این بالا هستم، شاشم خیلی بلندتر از مال دیگران است!
جمله چندان پرمعنایی نبود، اما دیگر جایی برای بگومگو نمی گذاشت.
از پیرامون دروازه صدای قهقهه ولگردان بلند شد، انگار جمله را شنیده بودند. اسب پس رفت، بارون روندو دهانه او را کشید و خود را درون شنل پیچید، گویی می خواست برود. اما برگشت، دستش را از لای شنل بیرون آورد و آسمان را نشان داد که ناگهان ابری سیاه آن را پوشانده بود، و فریاد زد:
– مواظب باش پسرم، آن بالا کسی هست که می تواند روی همه ما بشاشد!
ایتالو کالوینو – بارون درخت نشین
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 5:21 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 29 مارس 2005
هوش و ذکاوت بعضی از این کاسب ها واقعا آدم رو به حیرت می اندازه. یارو ورداشته دم مغازه اش تابلو زده: “حلیم بوقلمون با گوشت تازه بره”!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 29 مارس 2005
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 28 مارس 2005
Life is no fairy tale
One day we will know.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 28 مارس 2005
آخه آدمی که با یه زمین خوردن معمولی، رنگش می پره و حال تهوع پیدا می کنه تا مرز بیهوشی می ره، به چه دردی می خوره؟ ها؟
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 27 مارس 2005
جاده چالوس. جاده دوست داشتنی نفرت انگیز. چهار ساعت رانندگی از اول جاده تا سد کرج. دوسال بود شمال نرفته بودم. جاده هیچ فرقی نکرده بود، به جز سنگ هایی که گله به گله وسط جاده بودن و یه مقداری آدم رو می ترسوندن.
***
محیط زیست مازندران بی نظیره. یه تابلو زده وسط جاده: “درخت، سنبل حیات است”. قلب به میم شنیده بودیم ولی قلب به نون نه.
***
کلارآبادی که من یادم میاد، با اونی که این سالا می بینم هردفعه بیشتر فرق داره. یه دهات با دوتا خیابون اصلی، تبدیل شده به یک کیلومتر مغازه بر جاده کناره که همه چیز می فروشن و جدیدترین ها رو می فروشن. حتی به پل عابر پیاده هم مجهز شده.
***
من اگه بفهمم تو مغز اون حصیربافی که به جای کلاه حصیری، گوریل بنفش پونزده متری می بافه و می ذاره کنار جاده چی می گذره، خیلی خوشحال می شم.
پ.ن. حالا شاید واقعا خیلی خوشحال نشم ولی به هرحال بدم نمیاد بدونم.
***
مدیریت محترم شهرک هم چیز غریبیست. ورداشته تمام پل های جلوی پارکینگ های مردم رو کنده و همه باید کنار خیابونای شهرکی که شبا تبدیل می شه به پیست اتومبیلرانی، پارک کنن. تو همین پنج شب فقط یه سپر و یه گلگیر از خانواده ما داغون شد. بقیه شهرک رو خبر ندارم.
***
بارون، بارون، بارون. بارون خالی بد نیست، ولی اونقدر سرد بود که باید می چسبیدی به شومینه. حالا تو این هیروویر بعد از شکست ژاپن دیدیم که موتورخونه خاموش شده و معلوم شد گازوئیل تموم شده. قسمت جالب قضیه اینجا بود که یه ساله که منطقه رو گازکشی کردن، ولی گاز تقریبا قطع بود. همه اونایی هم موتورخونه ها رو گازسوز کرده بودن، دوباره رفته بودن سراغ گازوئیل. هوا سرد، گازوئیل نایاب. تو بازار سیاه هر لیتر سی و پنج تومنی رو با چک و چونه صدوپنجاه تومن می فروشن. باز خدا رو شکر که بازارسیاه وجود داره.
***
خوبی شمال اینه که یه ایل دور هم جمع می شن و بالاخره خوش می گذره. به شرطی که نیلوفر آبله مرغون نگیره و مهراد و ارسلان مثل خوره به gameboy نچسبن و آیدین با یه تی شرت نره زیر بارون، پنچرگیری که بعدش دو روز بیفته تو رختخواب.
***
Fastfood! به چه بزرگی. من نمی دونم اگه بخوای بری شمال و پیتزا بخوری، پس میرزاقاسمی و کته کبابی و باقالی قاتق، با سیر ترشی فراوون رو کجا باید خورد.
***
لباس فروشی! پاتن جامه، پاتن تافته، البسکو… هزار تا دیگه که اسمشون یادم نمیاد. مثل قارچ سبز می شن. خیلی مردم باحالی هستیم، بلند می شیم تو این خرتوخری هلک هلک می ریم شمال، که صبح تا شب از این لباس فروشی به اون لباس فروشی بریم.
***
شمال دیگه اون شمال قدیمی نیست. دیگه وقتی بارون میاد تمام کف خونه پر از تشت هایی نمی شه که آبی که شرشر از سقف می ریزه رو جمع می کنن. کوره راه جنگلی پیچ در پیچی که یه زمانی با ترس و لرز و به شوق بازی های بچگونه تو دل جنگل می رفتیم توش، اونقدر پهن شده که اگه سرش زنجیر نکشن، ماشینا راحت ازش رد می شن. حتی تیرهای چراغ برق هم اینجا و اونجاش کاشته شدن. دیگه برای رسیدن به اولین قنادی یا بستنی قیفی یا حتی روزنامه فروشی، نباید تا متل قو بری. دیگه نباید برای یه دونه سرسره خشک و خالی تا خوشامیان بری، نمک آبرود به ترن هوایی مجهز شده. زمانایی که تهران رو بمبارون می کردن، یه ماه قبیله ای رفتیم شمال و موندگار شدیم. حتی بچه های بزرگتر اونجا مدرسه می رفتن. اون بچه های بزرگتر امسال با بچه های خودشون اومده بودن شمال.
***
حسن ختام مسافرت، تابلوی محیط زیست تهران بود: “محیط زیست قیمتیست”. اول یه لحظه فکر کردم فمینیسم و جنگل یه ربطی به هم داشتن و من نمی دونستم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.
.............................................................................................