سهشنبه، 10 می 2005
یه سوالی برام پیش اومده: بابالنگ دراز اول پایه جودی ابوت شد، بعد خرج تحصیلش رو داد یا اول خرجش رو داد، بعد پایه اش شد؟!
[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:سهشنبه، 10 می 2005یه سوالی برام پیش اومده: بابالنگ دراز اول پایه جودی ابوت شد، بعد خرج تحصیلش رو داد یا اول خرجش رو داد، بعد پایه اش شد؟! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.دوشنبه، 9 می 2005یه یارویی رو دیدیم تو سیدخندان که عقلش پریده بود. اونقدرحرفای باحال می زد که من داشتم روده بر می شدم. ادعا می کرد که از خورشید اومده و موسی و فرعون رو توی ماه دیده. نصفشون هم مرد بوده، نصفشون زن. یه حرفای دیگه ای هم می زد که نمی تونم بگم. یکشنبه، 8 می 2005می گم به نظر من شما همه آنرمال هستین و فقط منم که معقول و سالمم. می گه پس باید بری دکتر! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.شنبه، 7 می 2005رفته بودیم مهمونی، ضبط خراب شده بود و هرکی داشت برای خودش یه شعر می خوند، بعد یهو دیدم یکی از ترانه های زیبایی که سرودم و تو وبلاگ نوشتم رو دارن می خونن. یه ذره حق التالیف هم به آدم نمی دن که یه درآمدی داشته باشیم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.شنبه، 7 می 2005این جوونای این دوره زمونه هم که ماشالا در نوع خودشون کم نظیرن. همچین به خودش عطر و ادکلن می زد انگار که داره یه کلنی پشه رو سمپاشی می کنه. بقیه قضایا هم که جای خود داره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.شنبه، 7 می 2005فقط می تونم قول بدم که تمام سعی ام رو بکنم، نه بیشتر. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.پنجشنبه، 5 می 2005اعصابم خورد بود، یه چیزی پرت کردم روی کی بورد، بعد یهو یه منویی باز شد که تاحالا ندیده بودم. همه ترکیب های دوتایی رو هم امتحان کردم و پیداش نکردم. حوصله ترکیب های سه تایی رو دیگه ندارم! چهارشنبه، 4 می 2005امروز هم گذشت.اون چیزی که اصلا فکرشو نمی کردم سرم اومد. عوضش خوشبختانه اون چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق نیفتاد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.چهارشنبه، 4 می 2005Cut me free, Bleed with me, Oh no چهارشنبه، 4 می 2005یکی دو روزی که تغییر فاز اتفاق می افته بدترین روزاست. مخصوصا وقتی از مانیا بری به افسردگی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.سهشنبه، 3 می 2005بله! دقیقا! همون طوری که دوستمون اشاره کردن، “عشق های خنده دار” در واقع اسم یک کتاب میلان کوندرا است. البته با اجازه اتون با اینکه مترجم و ناشر بیچاره قسمتهای مهم داستان رو با سه نقطه پرکرده بودن، اون زمانی که هشت سال پیش برای دفعه اول می خوندمش بیشتر خیال می کردم با یه داستان سکسی طرف شدم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.سهشنبه، 3 می 2005Blame me, it’s me سهشنبه، 3 می 2005اگه یه روز اون دوتا (که می گن خیلی بداخلاقن) بیان بالای سرم و بپرسن تو اون دنیا چه غلطی می کردی، حداقل برای بیست و سه سال اولش هیچ جوابی ندارم که بدم. احتمالا با لگد می افتن به جونم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:33 نوشت.دوشنبه، 2 می 2005Feeling low, gotta go, دوشنبه، 2 می 2005یه آهنگی تو تاکسی شنیدم که یارو می گفت نمی دونم چی چی رو ازم گرفتی خوب من، چی چی بهم گفتی خوب من، اگه یه روز از عمرم مونده باشه قسم می خورم اشکتو دربیارم خوب من! دوشنبه، 2 می 2005شیش نفر آدم می شناسم که نوزده فروردین پارسال، به فاصله حداکثر دومتر از هم نشسته بودن و همه هم خوشحال و خندون بودن و فکر و خیال های جالبی داشتن. الآن می دونم که دیگه هیچ کدومشون فکر و خیالش مثل اون روزا نیست. هیچ کدوم هم اون موقع فکر نمی کرد که یه سال بعد توی شرایط فعلی باشه. حتی فکر نمی کنم هیچ کدومشون اون روزی که می گم رو یادشون باشه. یکشنبه، 1 می 2005یه کبابی معروفی تو خیابون گاندی بود به اسم ناپولی. چهار پنج سالم بود که صاحبش رو کشتن و کبابی تعطیل شد. از وسط صحبتای بزرگترا شنیده بودم که نصفه شب دزد رفته خونه اشون و سر خودش و زنش رو بریده و گذاشته روی سینه اشون. تا مدت ها از این می ترسیدم که یه همچین بلایی هم سر من بیاد. دیشب که ساعت یازده دیدم شیشه خونه روبرویی رو شکستن و نرده اش رو کندن و رفتن تو و ده دقیقه بعدش که یکی رو دیدم که بالای دیوار کنار همون پنجره وایستاده بود، یاد ترس بچگیام افتادم. بعدش که فضولیم به ترسم غلبه کرد و دوباره سرک کشیدم، معلوم شد که طرف پلیس بوده، ولی پلیسا معمولا بعد از فرار آقایون دزد می رسن. شنبه، 30 آوریل 2005When no-one else can understand me جمعه، 29 آوریل 2005یارویی که 8086 رو طراحی کرده دلش خوش بوده. خیال می کرده خدای پروسسورها رو ساخته. با اون ترکیب پایه ها و باس و آدرس دهی و چیپ های جانبی احمقانه اش. جمعه، 29 آوریل 2005یه جایی تو معارف خوندیم که آدم مواقع احتیاج یاد خدا می افته. اگه بخوایم خدا رو اینجوری تعریف کنیم به نتایج زیر می رسیم:
| ||||