چهارشنبه، 4 می 2005
یکی دو روزی که تغییر فاز اتفاق می افته بدترین روزاست. مخصوصا وقتی از مانیا بری به افسردگی.
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 4 می 2005یکی دو روزی که تغییر فاز اتفاق می افته بدترین روزاست. مخصوصا وقتی از مانیا بری به افسردگی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.سهشنبه، 3 می 2005بله! دقیقا! همون طوری که دوستمون اشاره کردن، “عشق های خنده دار” در واقع اسم یک کتاب میلان کوندرا است. البته با اجازه اتون با اینکه مترجم و ناشر بیچاره قسمتهای مهم داستان رو با سه نقطه پرکرده بودن، اون زمانی که هشت سال پیش برای دفعه اول می خوندمش بیشتر خیال می کردم با یه داستان سکسی طرف شدم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.سهشنبه، 3 می 2005Blame me, it’s me سهشنبه، 3 می 2005اگه یه روز اون دوتا (که می گن خیلی بداخلاقن) بیان بالای سرم و بپرسن تو اون دنیا چه غلطی می کردی، حداقل برای بیست و سه سال اولش هیچ جوابی ندارم که بدم. احتمالا با لگد می افتن به جونم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:33 نوشت.دوشنبه، 2 می 2005Feeling low, gotta go, دوشنبه، 2 می 2005یه آهنگی تو تاکسی شنیدم که یارو می گفت نمی دونم چی چی رو ازم گرفتی خوب من، چی چی بهم گفتی خوب من، اگه یه روز از عمرم مونده باشه قسم می خورم اشکتو دربیارم خوب من! دوشنبه، 2 می 2005شیش نفر آدم می شناسم که نوزده فروردین پارسال، به فاصله حداکثر دومتر از هم نشسته بودن و همه هم خوشحال و خندون بودن و فکر و خیال های جالبی داشتن. الآن می دونم که دیگه هیچ کدومشون فکر و خیالش مثل اون روزا نیست. هیچ کدوم هم اون موقع فکر نمی کرد که یه سال بعد توی شرایط فعلی باشه. حتی فکر نمی کنم هیچ کدومشون اون روزی که می گم رو یادشون باشه. یکشنبه، 1 می 2005یه کبابی معروفی تو خیابون گاندی بود به اسم ناپولی. چهار پنج سالم بود که صاحبش رو کشتن و کبابی تعطیل شد. از وسط صحبتای بزرگترا شنیده بودم که نصفه شب دزد رفته خونه اشون و سر خودش و زنش رو بریده و گذاشته روی سینه اشون. تا مدت ها از این می ترسیدم که یه همچین بلایی هم سر من بیاد. دیشب که ساعت یازده دیدم شیشه خونه روبرویی رو شکستن و نرده اش رو کندن و رفتن تو و ده دقیقه بعدش که یکی رو دیدم که بالای دیوار کنار همون پنجره وایستاده بود، یاد ترس بچگیام افتادم. بعدش که فضولیم به ترسم غلبه کرد و دوباره سرک کشیدم، معلوم شد که طرف پلیس بوده، ولی پلیسا معمولا بعد از فرار آقایون دزد می رسن. شنبه، 30 آوریل 2005When no-one else can understand me جمعه، 29 آوریل 2005یارویی که 8086 رو طراحی کرده دلش خوش بوده. خیال می کرده خدای پروسسورها رو ساخته. با اون ترکیب پایه ها و باس و آدرس دهی و چیپ های جانبی احمقانه اش. جمعه، 29 آوریل 2005یه جایی تو معارف خوندیم که آدم مواقع احتیاج یاد خدا می افته. اگه بخوایم خدا رو اینجوری تعریف کنیم به نتایج زیر می رسیم: جمعه، 29 آوریل 2005“مردم فکر می کنند عقل آدمی در سرش است و واقعا هیچ چیز این قدر دور از حقیقت نیست. عقل را باد با خود از دریای خزر می آورد.” جمعه، 29 آوریل 2005قدما می گن: “دنیا دار مکافاته”. چقدر به این حرف اعتقاد دارین؟ راستش من اصلا به مکافات معتقد نیستم، تو دنیا یا هر جای دیگه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:23 نوشت.پنجشنبه، 28 آوریل 2005زنگ زده بودم به یکی از دوستان. مامانش برداشت گفت خونه نیست، با فلانی رفته بیرون. می شناسیش؟ نزدیک بود بپرسم همونی که آدرس وبلاگش فلانه؟! پنجشنبه، 28 آوریل 2005And you can’t believe what it does to me پنجشنبه، 28 آوریل 2005I hate to look into those eyes چهارشنبه، 27 آوریل 2005ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی چهارشنبه، 27 آوریل 2005دارم تو دفترای خاطراتم دنبال یه جمله می گردم ولی پیداش نمی کنم. فکر کنم باید کم کم دیجیتالشون کنم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.چهارشنبه، 27 آوریل 2005همسایه ها رو آب بدیم سهشنبه، 26 آوریل 2005این جور که بوش میاد، بازار از فال حافظ پاکتی اشباع شده. دیشب یه فال جدید دیدیم که هیچ ربطی به حافظ نداره. روی پاکتش نوشته: “فالنامه انبیا پیش بین”، متنش رو هم چون دفعه اولی بود که همچین چیزی می دیدم، عینا اینجا می نویسم:
| ||||