مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

آقای ملون مرد. فکر کنم دوستش داشتم. هنوز مسابقه هفته رو یه مسابقه افسانه ای می دونم و مسابقه هفته هم بدون نوذری معنی نداره. به نظرم نوذری یه قسمتی از نوستالژی سال های بچگی آدمای نسل من حساب می شه. خدافظ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

دیروز وسط میدون ونک داشتم همه جا رو تیره و تار می دیدم تا اینکه رفتم سراغ توالت عمومی جدیدی که اون کنار ساختن. راستش خیلی برام جالب بود. یه بیست و پنج تومنی انداختم و ده دقیقه بهم زمان داد. اولا که خیلی کنجکاو شده بودم که ببینم وقتی ده دقیقه تموم بشه چه جوری می خوان آدم رو از اون تو بندازن بیرون، ولی حوصله نداشتم صبر کنم. کلا اتاقک کوچیکی بود، یه سوراخ هم یه کنارش بود که نوشته بود دستتون رو بگیرین جلوش تا در باز بشه. معلوم نیست اگه یه نفر بخواد اون وسط بندری برقصه و یهو دست و پاش بره جلوی سوراخه، چه آبروریزی راه می افته. از جمله سایر مزایاش، شیلنگ فنری و شیر دستشویی و دست خشک کن مجهز به چشم الکترونیکی بود. هرچند که چشمای شیرش خیلی نزدیک بین بود و چشمای دست خشک کن کلا چیزی نمی دیدن. البته اصلا بعید می دونم دوسال دیگه همین قدر هم سالم بمونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

تو روز روشن هواپیما رفته خودشو کوبونده به ساختمون مسکونی. خیلی مسخره اس. شایدم C130 می خواسته ثابت کنه که چیزی از بوئینگ کم نداره. می دونستین هواپیماها هم دل دارن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

یادمه یه روش مزخرفی توی شیمی داشتیم که بهش می گفتن آفبا. سال اول فروغمند اعتقاد داشت که این آفبا به یه زبونی معنیش می شد ساختن. سال دوم روحانی مدام می گفت آقای آفبا این روش رو کشف کرده. آخرشم نفهمیدیم چی بود. هرچند که هرچی فکر می کنم می بینم که هیچ اهمیتی هم برام نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که هیچی از پلانک و بولتزمان کم ندارم. از همین امروز هم ثابت آیدین رو از خودم ساختم. مقدارش هم 73 است. از این به بعد هر عددی رو که خواستین، می تونین برحسب ثابت آیدین بنویسین. کلی هم کلاس داره تازه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

کشف کردن که چرت زدن روزانه، حتی اگه دوساعت هم طول بکشه، هیچ تاثیر بدی روی خواب شبانه نداره و کارایی آدم رو بهتر می کنه! من می دونم، این دانشمندای تنبل تن پرور، آخرش نژاد بشر رو به گند می کشن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

ورداشتن کاغذ چسبوندن به دیوار و سالگرد تولد ماکسول رو تبریک گفتن!
من که می دونم، این موجی ها همه یه تخته کم دارن. خدا آخر عاقبتمو به خیر کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

به جرات می گم بهنام فخرجهانی یکی از شیطون ترین، حاضرجواب ترین، پر جنب و جوش ترین آدمایی بوده که تو زندگیم دیدم. جلسه اول کلاس ساعتی، همه خودشون رو معرفی می کردن. وقتی نوبت بهنام شد، بعد از این که ساعتی راجب نسبتش با اون دوتا فخرجهانی دیگه سوال کرد، بهش گفت: “good name and good family name”
“ای بابا! آقای فخرجهانی! نشد که!” شده بود تکیه کلام قادر. جلسه ای بیست بار تکرار می کرد. روزی که گفتن باید هرچی روی میزاتون نوشتین پاک کنین، چون کار میز بهنام از این حرفا گذشته بود، میز رو برد توی حیاط و با قلم مو رنگش کرد. اون میز تا چهار سال بعد مثل گاوپیشونی سفید بود. دفعه آخری که دیدمش سخنرانی روز دانشجوی خاتمی، سال 79 بود. توی سالن به اون شلوغی از سر و کول ما بالا رفت و آخرش یه میله ای بالای دیوار پیدا کرد و تا آخر سخنرانی ازش آویزون موند.
دیگه ازش خبر نداشتم تا این که یه sms رسید دستم: “بهنام تو ژاپن تصادف کرده. کشته شده.”
دوست صمیمی یا نزدیکم نبود، ولی دلم براش تنگ می شه. از دسته آدمایی بود که وجودشون برای دنیا لازمه.

Indian, Indian what did you die for?
Indian says, nothing at all.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 دسامبر 2005     

من برگشتم و معنا و مفهوم آن این است که با یه مصیبتی که حالا بماند، تلفن دار شدیم و دوباره می خوام شروع کنم به وراجی. تو این مدت یه چیزایی نوشتم که الآن می خوام به ترتیب به خوردتون بدم. فعلا با اجازه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 30 نوامبر 2005     

چي بنويسم؟ چي بنويسم اينجا از سکوت در بياد؟ چي بنويسم شبيه وب لاگ خودم نشه؟ از هواي تهران بنويسم که ديگه اکسيژن نداره؟ از سوالهاي امتحان که حل نميشن؟ از هفته جهاني فرآيند يا هفته جهانی DSP ؟!
اصلا مي دوني چيه تا صاحبخونه تلفن دار بشه من فتو بلاگش رو به روز مي کنم، ديروز براي خواننده هاش گل گذاشتم اونجا، روزهاي آينده هم براشون يه فکري مي کنم تا خودش برگرده. 😉
Maryamfd

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 18 اکتبر 2005     

قضیه از این قراره که توی قرن بیست و یکم و توی پایتخت مملکت عزیزمون که توی همه چیز ادعای خودکفاییش می شه، ما یه خونه خریدیم که تلفن نداره و مخابرات نمی دونه که کی می تونه به ما تلفن بده. مسخره! دقیقا نمی دونه. گاهی فکر می کنم انتظار داره ما بدونیم!
خلاصه اگه کمتر می نویسم دلیلش اینه که کلا سالی یه بار می تونم آنلاین بشه. اگه ببینم داره طولانی می شه، احتمالا یه فکری به حال وایرلس می کنم. ولی فعلا وضعیت اینجوریه دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:05 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 18 اکتبر 2005     

یادش به خیر. بیست نفر بودن که وقتی ترم اولشون تموم شد، یه IEEE chapter راه انداختن و گفتن ما می خایم ماهواره بسازیم. وقتی حکاک روزی یه ساعت و نیم فرمول می نویسه و یه چیزایی که عقل جن هم بهشون نمی رسه لحاظ می کنه، خیلی به اون روزا و فکر و خیال هامون می خندم.
پ.ن. هنوز هم معتقدم که Aerospace موفق ترین گروه هفتاد و نهی ها بود. حداقلش این بود که اولین و آخرین گروهی بودیم که تونستیم کار گروهی بکنیم.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 18 اکتبر 2005     

اینم از اولین تجربه حراست مرکزی. این موجودات به طرز وحشتناکی نفرت انگیزن. بوی گند و ریش کثیف و پیرهن چرک روی شلوار به کنار. قسمت حال به هم زنش اونجاییه که باید کفشاتو در بیاری و روی موکتای کثافتشون راه بری و توی اتاقایی که بوی جوراب (و توی ماه رمضون بوی گند دهن) پرشون کرده، یه ساعت منتظر بشی تا هوس کنن کارت رو راه بندازن. ای لعنت به همه اتون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 11 اکتبر 2005     

یارو رئیس دانشکده برق دانشگاه بغداد بوده، حالا میاد سر کلاس و با لهجه عربی، انگلیسی می نویسه و فارسی توضیح می ده! امروز یه ساعت معادله نوشت و به قول خودش اشتقاق کرد. بعد که به نتیجه آخر رسید، یه کم نگاهش کرد و گفت این دیگه از کجا اومد؟!
***
یارو تو خیابون همه دخترا رو نگاه می کنه و توضیح می ده که هرکدوم چه معایب و مزایایی داشتن. اون وقت خیال می کنه شنیدن صدای خواننده زن، حرومه!
***
دانشگاهی که فقط فنی نباشه و همه رشته ها رو داشته باشه، یه مقدار خرتوخر می شه. در این حد که داری تو محوطه اش راه می ری که معصومه ابتکار از جلوت رد می شه. بعد می ری طرف انتشارات و می بینی هاشم آقاجری اونجاس. بعد می ری دانشکده فنی و منتظر آسانسور می شی، وقتی در باز می شه می بینی جعفر توفیقی ازش اومد بیرون!
پ.ن. بعد می ری کتابخونه مرکزی و معلوم می شه که اسمت گم شده و باید یه روز دیگه ات رو حروم کنی و به خاطر حماقت مسئولینش دوباره بری سر جلسه آشنایی با کتابخونه!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 اکتبر 2005     

مثلا یه همچین چیزی اول پایان نامه بنویسیم:
“با تشکر از:
علی سربندی که شامپو بدن گلرنگ گرفت و دوتا شکل کشید!
نیما فاتحی که گرفت خوابید و شام به ما نداد ولی به ما یاد داد که protel چه جوری باز می شه!
مهدی آرزومند که می دونست تقریبا 6 تا از پایه های jtag به جایی وصل شدن!
نیما دارابی که محض رضای خدا هیچ کاری له یا علیه این پروژه نکرد!
حسین محاسنی که دو تا جامپر از روی پروژه اش کش رفتیم!
مهسا مقامی که بالاخره بعد از ما دفاع می کنه و همین به ما روحیه می ده!
مهندس ملک محمد که امکان حضور در جلسه دفاعیه رو نداشتن!”
پ.ن. خواهشا به دوستان برنخوره. شوخی بود.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 اکتبر 2005     

یادمه دبستانی بودم که با دوچرخه زدم به یه پاترول! بعد افتاده بودم کف خیابون و داشتم درودیوار رو تماشا می کردم. خانوم راننده پاترول هم پیاده شده بود و داشت صدمات وارده به ماشینش رو بررسی می کرد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 اکتبر 2005     

مردم خیلی بد شدن. یه ساعت ماشین رو یه جایی پارک کردم، وقتی برگشتم می بینم روی شیشه عقب ماشین صور قبیحه کشیدن. اون قدر قبیحه بود که اصلا روم نمی شه بگم چی بود!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 6 اکتبر 2005     

قضیه از این قراره که شنبه، ساعت 2 بعد از ظهر، قراره که بالاخره خواجه نصیر از شر ما خلاص بشه. شاید هم برعکس. می ریم توی اتاق سمینار و سه تا استاد به ما حمله می کنن و ما باید از خودمون دفاع کنیم.
موضوع پروژه پیاده سازی الگوریتم DES روی FPGA بود، که البته نتیجه اش چندان موفقیت آمیز نبوده. اگه کسی دوست داشته باشه، می تونه بیاد. خوشحال می شیم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:31 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 5 اکتبر 2005     

من می دونم، دون ویتو نمرده. عصرا با کت و شلوار می شینه کنار پل عابر ظفر، بساطشو پهن می کنه و شونه و گل سر می فروشه. دمش گرم. خوب بقیه خانواده ها رو گذاشته سر کار.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 5 اکتبر 2005     

خواجه نصیرم که می خواد دست از سر ما برداره، اون طرفیا خودشون یه برنامه ای جور می کنن که عقب بیفته! امیدوارم بتونم از زیرش در برم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002