چهارشنبه، 12 می 2021
باید یه آپشن به آدم میدادن که وقتی به یه سنی رسید بتونه انتخاب کنه کدوم دوران زندگیشو بیشتر از همه دوست داشته، بعد دیگه تو همون دوران بمونه.
پ.ن. بدیش اینه که ممکنه آدمایی که به خاطر حضورشون یه دورانی رو انتخاب کردی، خودشون تو یه دوران دیگه باشن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:10 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 11 می 2021
چرا نمیتونم تصمیم بگیرم چه آهنگی بذارم اینجا؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 11 می 2021
یه عدسپلو درست کردم، یادم رفته یه قطره روغن توش بریزم. نه تنها هیچ خطری برای چربی خون نداره، بلکه میره میگرده هرچی کلسترول داری میکشه به خودش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:18 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 11 می 2021
تا جایی که میفهمم، گند زدم به فید وبلاگ و الآن فقط خوانندههای واقعی که به صفحه سر میزنن میتونن بخوننش. هیچ ایدهای هم ندارم که چطوری باید درستش کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:10 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 10 می 2021
قرار بود پادگان ما تعطیل بشه و نصفه دوم آموزشی ما به اسبابکشی وسایل اون پادگان به پادگان جدید گذشته بود. روز آخر قرار بود بریم برگه معرفی به یگان بگیریم و خداحافظ. تازه وقتی رسیدیم پادگان و کامیونهای خالی آماده بار زدن رو دیدیم معلوم شد پاتک خوردیم. دیگه واقعا چیز مفید قابل انتقالی نمونده بود. نصف روز فرستادنمون یه جایی که آهن قراضه پوسیده و زنگزده تلنبار کرده بودن که «به درد بخوراش» رو جدا کنیم و سر تا پامون پر گل و کثافت بشه. بالاخره تموم شد و گفتن ده دقیقه استراحت کنین تا بریم سراغ تحویل برگه معرفی. دویست نفر حمال خسته و داغون گوشه حیاط ولو شده بودیم که یه سرهنگ فلان فلانشدهای که تا اون موقع ندیده بودیمش از راه رسید، چهار نفرمون رو جدا کرد گفت بیاین یه کار کوچیک دیگه مونده. سوار ماشینمون کرد و برد پادگان جدید. یه تابلوی دویست کیلویی سر در پادگان روی کامیون بود، گفت شما چهار تا اینو بیارین پایین، بذارین اون گوشه. خستگی ذهنی و جسمی به حدی بود که یهو قاطی کردم. شروع کردم به داد و بیداد سر سرهنگه. گفتم نمیتونم، خودت بیا سرشو بگیر ببین زورت میرسه اینو تکون بدی یا نه. اول جا خورد، بعد با عصبانیت شروع کرد به تهدید. هرچی گفت، گفتم نمیتونم، هرکاری میخوای بکن. اسم چهار نفرمونو از روی سینههامون خوند، رفت یه گوشه و چند دقیقه تلفنی صحبت کرد. آخر برگشت و گفت اشکال نداره اگه نمیتونین، سوار شین برگردیم. برگشتیم و برگه رو تحویل گرفتیم و هیچ تنبیهی هم در کار نبود. بعد از این ماجرا دیگه فکر میکردم سربازی اینجوریه که هر وقت یه کار غیرمنطقی از آدم بخوان، باید مقاومت کرد و خودشون کوتاه میان. شانس اوردم سرهنگی که بعدا زیر دستش بودم آدم فهمیدهای بود و هیچوقت لازم نشد از این درسی که گرفته بودم استفاده کنم. بعد از سربازی فهمیدم یکی از اون سه نفر دیگهای که اون روز قرار بود سر تابلو رو بگیرن، پسر یکی از روحانیون صاحبمنصب بوده و قاعدتا همین نجاتم داده بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 10 می 2021
واقعا اینکه آدم کلی دستورالعمل بده که روی سنگ قبرش چی بنویسن و تو مراسم چیکار کنن بیمعنیه. مهم این بود که نمیرم، که نشد. دیگه بعدش هر کار خواستین بکنین. آدم اگه اهل برنامهریزی باشه باید برای کارای قبل مردنش برنامه بریزه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 9 می 2021
سر و وضع مناسبی نداشت. وسط یه خیابون شلوغ توریستی و تجاری تو مرکز شهر لیسبون، یه سکو پیدا کرده بود و نشسته بود. بدون توجه به جمعیت دور و بر، کفششو در آورده بود، پارچه کهنه دور پاشو باز کرده بود و داشت با دقت زخمشو بررسی میکرد. تمرکز و دقتش و بیتوجهیش به اطراف، یه حالت خلوت شخصی عجیبی بهش داده بود که باعث شده بعد از این همه سال هنوز یادش بیفتم. نزدیکترین تصویری بود به لیسیدن زخم که تا الآن دیدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 می 2021
بالاخره هوا داره کم کم گرم میشه. منقل روی بالکن رو دوباره راه انداختیم و تو خیالم برای مهمونایی که این تابستون نداریم جوجه کباب و کوبیده درست میکنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:29 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 می 2021
حالا من یه دخترخاله پسرخالهای میشناسم که تو هشت نه سالگی میگفتن ما بزرگ بشیم با هم عروسی میکنیم. پسره چند وقت پیش با پارتنر مردش ازدواج کرد، دختره هم اخیرا بچه دومش به دنیا اومد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:25 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 می 2021
پونزده سال پیش فوقش ده درصد اتفاقات این سالها و موقعیت و شرایط فعلی رو میتونستم پیشبینی کنم. یعنی زندگی تا این حد قابل پیشبینیه. پس چرا الآن تصورم از پونزده سال دیگه، عین همین الآنه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 می 2021
آخه یعنی چی که بعضی حرفا رو باید خورد؟ حرف مگه به این راحتی از گلو پایین میره؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 می 2021
به گفته منابع آگاه این وبلاگ، علیرضا عصار میخواسته زمان یاهو مسنجر یه آگهی تبلیغاتی براشون درست کنه، بگه: «با دختران شهرمان من هر شبی یاهو زنم». بعد خورده به ماجرای تحریما و نتونستن پولشو بهش بدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:32 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 5 می 2021
این stomach fluی خبیث بیشخصیت، عدل وسط ارائه گزارش کذایی خفتم کرد :)))
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:32 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 5 می 2021
وقتی نوشتههای قدیمی خودمو میخونم، کلی چیز خجالتآور توش میبینم. نژادپرستی، جنگطلبی، دفاع از اعدام، هوموفوبیا،… (از پشت صحنه اشاره میکنن که سکسیزم هم هست). دقیقا چی شد که از اونجا به اینجا رسیدم؟ نمیدونم. چند وقت دیگه کجام؟ نمیدونم. با این نوشتههای قدیم چه کنم؟ بسوزونمشون یا سهقفله کنم بذارم تو گاوصندوق یا کاری به کارشون نداشته باشم؟ اینم نمیدونم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 5 می 2021
لابد چهار سال دیگه دلمون برای یه چیزایی از کار از خونه تنگ میشه. اما قاعدتا روزایی که بچه مریض هم خونه باشه نباید یکیش باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:11 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 5 می 2021
This is the strangest life I’ve ever known.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 4 می 2021
پنج صفحه گزارش نوشتم و چهار تا اسلاید براش درست کردم. نوبل منو بدین که میخوام برم بخوابم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 4 می 2021
«بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند»
حتی فرق صنعت و تجارت رو نمیدونسته. همون بهتر که مرد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 3 می 2021
بعضی آهنگا هیچوقت تو کاور چیزی از آب در نیومدن و نخواهند اومد. یکیش Diamonds and Rust. دلیلش به نظر من اینه که خیلی زیادی شخصیه. پارادوکسش اینه که همه خیال میکنن که تجربه و احساس مشابهی داشتن، اما در عین حال کسی نمیتونه حس منحصر بفرد جون بایز موقع نوشتن شعر و ساختن آهنگ رو مشابهسازی کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 3 می 2021
من که جیک و جیک میکنم برات
بذارم برم توییتر؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.
.............................................................................................